DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> البته آخرشم به هممون بیست داده بودین - در گلوی من ابر کوچکیست...


البته آخرشم به هممون بیست داده بودین

استاد "ق" عزیز! منو ببخشید که الان اینا رو میخام اینجا بنویسم. امیدوارم شما اون روزو یادتون نباشه! چون ما هنوز یادمونه و هر بار که یادآوریش میکنیم کمه کم سه دقه میخندیم!

شما استاد متوسطی بودید. روز اول یادتون هس از من پرسیدین کدوم هنرستان بودی؟ گفته بودم "من هنرستانی نبودم. دیپلم ریاضی دارم. " بعد شما مثل همه ی استادهای دیگه خوراکتون مهیا شد که هی منو آبزِرو کنید و هی نگران باشید که "هنر را نفهمم".

بعد به ما گفته بودید که باید با شابلون سیلک کار کنیم و رنگ پارچه. روی مقوا! رنگ پارچه خیلی چیز باحالی بود. یک ماده ای مثل ماست خامه ای ! که به خاطر بیس آب داشتنش ، شابلون تمیز کردن هم بسیار کار راحتی بود!

ما سر کلاس شما بلند حرف نمی زدیم. من و راضیه میزهایمان چفت هم بود . الی و فرناز روبروی ما. شما هم که از کنار میز من تکان نمی خوردید. البته که نصف اول ترم درگیر پیدا کردن آتلیه و آرایشگاه برای دخترتان بودید و نصف دومش را هم موبایل به دست پیگیر دلیور شدن کارت های عروسی به فک و فامیلتان!

ولی این مشغولیت ها باعث نمی شد که شما از فضولی کردن توی کار بچه ها دست بکشید.

بعد اون روز من داشتم خیلی دقیق و علمی میزان مورد نیاز آبی کبالتی را که باید به حجم سبز رنگ توی کاسه ام اضافه میکردم ، بررسی میکردم که شما قاشق و کاسه بدست تشیف آوردید بالای سرم و گفتید: داری چیکار میکنییییی؟؟؟؟ گفتم " دارم فیروزه ای میسازم!" گفتین : فیروزه ای ترکیب چه رنگاییه؟؟؟ گفته بودم سبز، آبی، سر سوزن نارنجی. شما تائید کرده بودید و جلوی چشمهای گشاد شده ی من یک قاشق بزرگ آب کبالت و زرد اصلی و قرمز وینستون را ریخته بودید توی ظرفتان و مشغول هم زدن شده بودید. من و راضیه به هم نگاه کرده بودیم و شما قدم زنان دور شده بودید از میز من. و بعد دیده بودم که هر از چندگاهی چند قطره از رنگ های روی میز به کاسه ی تان اضافه میکنید.

من رنگ را ساخته بودم . و شما لبخند زده بودید. و نگفته بودید ثمره ی تلاشتان چی شده بود بلخره! بعد خودم دیده بودمش! کاسه ی حاوی "دسترنج" تان کنار قوطی های رنگ روی میز بود. یک حجم بنفش با رگه های قهوه ای وخردلی و زرشکی و سورمه ای! راضیه هم دیده بود. لبخند زده بودیم به هم.

الی شابلون به دست آمده بود توی کارگاه ، و کاسه ی رنگ را گرفته بود دستش و بلند داد زده بود : این دیگه شاهکار کدوم اُسکُلیه؟؟؟؟

و بال بال زدن من و "هیس" گفتنِ راضیه و "استاد " گفتنِ فرناز هم باعث نشد که جمله اش نصفه بماند. بعد شما قدم زنان تا تهه کارگاه رفته بودید. من و راضیه دویده بودیم توی راهرو و فرناز همانجا پایین میزش غش کرده بود از خنده!

بعد من و راضیه سه بار نفس گرفته بودیم وسط خنده هایمان و گفته بودیم "وای استاد حذف میکنه الی رو!"

بعد از یه رب برگشته بودیم توی گارگاه . و همه ساکت بودند و الی به من نگاه نمی کرد. فرناز هم اصلن رفته بود تهه کارگاه پیش مهسا.

شما ولی اعتماد به نفستان توی حلق من بود وختی رفتید و به پگاه گفتید : گلبهی بلدی درس کنی اونوخ؟

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment تو بِبار()