DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> "خوبه والا! خوبه روت میشه بگی" - در گلوی من ابر کوچکیست...


"خوبه والا! خوبه روت میشه بگی"

خدا ، به نظر من، مرده! یه مرد قد بلنده یذره جوون . لاغرم هس! ولی زورش زیاده و دستش به همه ی بالاها! میرسه. به نظر من خدا مرده. از این مردایی که تک سیلابی جواب آدمو میدن . همیشه انگار سرشون خیلی شلوغه ولی گوشاشون تیزه و حواسشون جمه!

الان یه مدتی هس ، بینه من و این آقا! شکر آب شده! ینی نه که چیزه مهمی باشه ها . ولی ازش به دل گرفتم! بعد مثلن اون دس به سینه وایساده منو نگا میکنه منم دیوارو نگا میکنم ! ینی یه جوری تو لج و لجبازی! با پشت چشم نازک شده! بهش سلام میکنم و تبادل نظر میکنیم!البته دیگه طولانی نه ها! من فقط خبر میدم بهش! که گفته باشم!

بعد دقیقن هم خدا مثل مردا، که همیشه بلدن یه کاری رو انجام بدن ، اما باید هی بهشون بگی و هی بگن باشه و هی هیچ کاری نکنن و بگن: حالا الان مگه میخای؟ با من برخورد میکنه! کلن من دیگه خیلی وخته حوصله ندارم یه چیزی رو صدبار به یکی بگم! که بخاد هی گوش نکنه و من هی بگم و آخرشم احتمالن فقط به خاطر اینکه من ساکت بشم ! انجامش بده.

واسه همینم دیگه تازگیا زیاد با آقای خدا چیزی رو مطرح نمی کنم! البته که من اگه نگم هم خودش میدونه! ولی قبلنا که با هم صمیمی بودیم ، من همیشه زیاد باهاش حرف میزدم  واسمم مهم نبود که همه ی اینایی که میگم و تازه همه ی بعدنشو! میدونه!

حالا نه که فک کنی چون به خدا نمی گم ، به بقیه میگم! نخیر. کلن به هیچ کس هیچی نمی گم!

بعضی وختا که دارم با همین زوره کمم، و با همین دستام که به همه ی جاهای بلند نمی رسه ، به زور یه چیز سنگینو تکون میدم ، یا انقد رو پنجه ی پام بلند میشم و خودمو میکشم بالا که دنده هام در شرف از هم گسستگی! قرار میگیرن ، حس میکنم اومده پشت سرم وایساده و منتظره که من بهش بگم اینو بذار اینجا! یا اونو بده به من! ولی من نمی گم! همیجوری خودمو زخمی میکنم که نخام بهش بگم. چون همیشه این احتمال وجود داره که بگه: "الان نمی شه! باشه بعدن!" یا "این بدرد تو نمی خوره! میخایش چی کار؟"

بعدش من واقعن دیگه دوس ندارم اینو بشنوم ازش. ینی احساس میکنم شنیدن همچین کلمه ای از دهان آقای خدا به مثابه یک جرقه در انبار باروت عمل خواهد کرد! واسه همین ترجیح میدم فک کنم چون ازش نخاستم که کمکم کنه و خودم "کافی" نبودم چیزی که میخام نشده! دوس دارم توی همین خیال احمقانه باقی بمونم که اگه ازش میخاستم حتمن میشد ،ولی من نخاستم! فکرش احمقانس اما حسش واقعیه. من دوس دارم فک کنم آقای خدا منو دوس داره ، خیلی زیادم دوس داره ، ولی چون من واسش رفتم توی قیافه ،ترجیح میده وایسه تا خودم برم بهش بگم ! اینجوری نیس که بخاد بره رو اعصاب من ! و اگر من برم بهش بگم ، چون هیچ کاری نیست که نتونه انجام بده ، واسم درستش میکنه!

ولی من دوس دارم که نرم بهش بگم. دوس دارم همینجوری هی تو قیافه و قهر بمونم. هی تو دلم بگم "آره اگه خیلی خفنی درستش کن! یه جوری که من خیلی تحت تاثیر قرار بگیرم!" بعدم به تلاشم ادامه بدم!

اونوخ یه وختی یه جایی یه روزی ، ببینم که مثلن همه ی همه ی همه چی درس شده و آقای خدا همونجوری که دس به سینه وایساده و یه وری تکیه داده به دیوار و منو نگا میکنه ، سرشو تکون بده که "خیلی پررویی! " منم خیلی شیک بهش بگم" ا؟ تو درستش کردی؟ فک نمی کردما!بلد بودی؟" بعد هم همین جوری زل زل نگاش کنم و آقای خدا هم به لبخند کمرنگش ادامه بدهد . بعد من توی دلم دیگر هی فکر نکنم "خدا باهام به هم زده! ازم حذر کن" و آقای خدا فکرم را بشنود و ابروهایش بالا برود و بلخره از تک سیلابی بودن دست بردارد و یک چیزی بگوید . یک چیزی که من خیلی بخندم و دوباره با هم صمیمی بشیم! 

   + ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٦
comment تو بِبار()