DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> اگرم تذکر بدی ، یه دقه بیشتر دووم نداره سکوتشون! - در گلوی من ابر کوچکیست...


اگرم تذکر بدی ، یه دقه بیشتر دووم نداره سکوتشون!

امروز با مترو رفتم و برگشتم. مترو هیچ وخ وسیله ی حمل و نقل عمومیه مورد علاقه ی من نبوده و نخاهد شد! از شلوغیش ، زل زدن آدما به هم و پله هاش متنفرم. فقط دوس دارم رانندش باشم!نیشخند

سرم درد میکرد. دوس داشتم زود برسم خونه برم حموم. دلم چایی میخاس . دستام اتوبوسی و کثیف بود. بعد سه تا دختره با هم سوار شدن. از این خوشالا! یه چیزایی هم خریده بودن و مشغول خوردن و هر و کر بودن! اونوخ با صدای بلند! کلن رفته بودن رو اعصاب همه! بعد همین جوری وایساده بودن و دستشونم به هیجا نگرفته بودن و آقای مترو یهو ترمز کرد اینا شوت شدن رو یه خانومه! و بازم عبرت نگرفتن و همینجوری به رو اعصاب بودنشون ادامه دادن! و هی خندیدن . تا سه ایسگاه بعد که یکیشون پیاده شد و آروم شدن دوتای دیگه!

بعد من همش داشتم با خودم فک میکردم دخترای به این بزرگی ، قشنگ 7-26 سالشون بود، کمه کم، دیگه کی میخان یاد بگیرن چه جوری تو یه محیط عمومی باید رفتار کرد؟

والا مام دانشگاه میرفتیم ، مام دسته جمی بیرون میرفتیم ولی عمرن هیچ وخ اینجوری نبودیم! یادم نمیاد حتا یه بارم مثلن تو اتوبوس یا مترو ، من با دوستام اینجوری بلند بلند خندیده باشیم و رفته باشیم رو اعصاب دیگران!که بخان بهمون نگاه کنن حتا!

فقط یه بار من داشتم واسه اولین بار با الی میرفتم کرج ، بعد ساعت سه اینا بود، تا رسیدیم متروی کرج داشت را میفتاد و الی گفت بریم بالا بشینیم. بعد سمت راست من یه آقای نسبتن جوونی نشسته بود. الیم روبروی من نشست و کنارش خالی بود. بعد این آقاهه تا مترو را افتاد سرشو برد عقب و چشماشو بست. منم دیدم بنده خدا خسته اس . با الی اس ام اسی ! با هم حرف زدیم! تا چند ایستگاه بعدش که آقاهه بیدار شد . من هی به الی می گفتم وای فک کنم من تا برگردم شب میشه و اصن امروز نباید میومدم و اینا! و الیم میگفت نه بابا زود برو کارتو انجام بده برگرد! دوباره دو دقه بعد من میگفتم : وای نه الی! من تازه خیلی زود برسم 7 اینا فک کنم برسم صادقیه! از صادقیه تا خونه ی ما اوه ه ه ! یه قرنه! بعد آقاهه یهو گفت: ا؟ خونتون فلان جاس؟ گفتم بله! وای ببخشید خیلی رفتم رو اعصاب شمام؟ انقد غر زدم؟ببخشید! گفت : نه بابا! من واسه این گفتم که محل کار من اونجاس! گفتم: واقعن؟ ینی هر روز از کرج میاین تا اونجا؟ گفت نه هر روز نه! دو روز در میون! من تو ایسگاه آتش نشانیه اونجا کار میکنم!بعدش هی بهم دلداری داد که نه بابا دوستت راس میگه راهی نیست و زود میرسی و نگران نباش و اینا! و آخرشم که داشتیم پیاده میشدیم باز گفت نگران نباش و با همین مترو برگرد امن تر و سریع تر از تاکسی و اتوبان و ایناس. منم تشکر کردم و معذرت خواهی که نان استاپ از تهران تا کرج غر زدم و تایم گرفتم و هی پرسیدم چن ایسگاه دیگه میرسیم؟؟؟

ولی الان که طبق فرآینده "از هرچی بدت بیاد ، سرت میاد" ، مجبورم که از مترو استفاده کنم ، خیلی میبینم که دخترا و دانشجوها رو اعصاب بقیه ان! انگار اصلنم متوجه نیستن که هر کسی شاید از شدت صمیمیت و سرخوشی اونا مطلع نباشه! و هی با خنده های بلند و طولانی و تن صدای بالا! اخم و تخم بقیه رو در میارن.

   + ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment تو بِبار()