DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> حتا اگر جای ناخن هایش روی دستم برای همیشه بماند! - در گلوی من ابر کوچکیست...


حتا اگر جای ناخن هایش روی دستم برای همیشه بماند!

دیروز ، یه روز متوسط ِگلبهیِ کمرنگ بود! رنگش همین الان به نظرم اومد! صب با اس ام اس تبریک تولد که هـ فرستاده بود بیدار شدم. ینی بیدار بودم ، به هوش اومدم! بعدشم دو سه تا اس ام اس از طرف بانکایی که توشون حساب دارم اومد و فندق هم بیدار شده بود داشت جیغ جیغ میکرد. رفتم آوردمش تو اتاق پیش خودم و دوباره دراز کشیدم تو تختم .

اونوخ خیلی یهویی ، به خاطر حجم زیاد فکرایی که داشت تبدیل به افکار شیطانی و مزخرف میشد ، تصمیم گرفتم پاشم برم خرید. تنهایی! شاید واسه خیلیا ، تنهایی خرید رفتن خیلی عادی باشه ، ولی من از خرید تنهایی خوشم نمیاد! دوس دارم حتمن یکی باهام باشه به خصوص اگر قرار باشه شلوار یا از این لباسای "پرو" کردنی بخرم! باید حتمن یکی باشه غیر از آقا و خانم فروشنده که من هی بگم خب حالا کدومش بهتره؟ این به من میاد؟ و هی اون بگه آره و اینا و آخرش من نظر خودمو اعمال کنم!نیشخند

تا مانتومو اتو کنم و آماده بشم چهل دقیقه ای طول کشید. فندقم مثکه اولین بار بود اتو میدید تو عمرش کلی واسه صدای بخار اتو تعجب می کرد و قیافش با مزه میشد. و تمام مدتی که من رو زمین داشتم اتو میکردم از روی میز کله میکشید و نگا میکرد.

بعدشم تو تاکسی یه پسره بغلم نشسته بود ، از اینا که دور بازوشون قشنگ 50 سانته! بعد اصلن به خودش زحمت نمی داد یه کوچولو جم بشینه! حالا درسته من چاق نیستم و اون گوشه خودمو جا دادم ولی دوست عزیز شمام بهتره مراعات کنین! بعد آقا من همیشه دلم میخاد از اینا بپرسم خدایی فقط با ورزش این شکلی شدن یا یه چیزایی میخورن! ولی تا حالا فرصت نشده!

تنهایی رفتم مغازه هایی که معمولن میرم واسه لباس تو خونه ای خریدن ، دیدم و یه مغازه ی جدیدم کشف کردم! که کلی تیشرتای خوشگل و رنگی رنگی داشت و قیمتاشم خیلی خوب بود. بعدشم رفتم مغازه ی همیشگی و از اونم خرید کردم و برگشتم خونه. البته دیگه تا برگشتم به دلیل بُعد مسافت! ساعت یکو نیم اینا بود.

بعدش تو راه برگشت ، تو اتوبوس یه اتفاقی افتاد که غمگین شدم. و کلن پتانسیلشو داشتم همونجا بشینم لب جدول حتا! و گریه کنم! خیلی دلم گرفت و اصلن کلن حالم گرفته شد.

 تا خونه قدم زدم و خودمو دلداری دادم و سعی کردم خوشحال باشم.

ولی واقعیت اینه که خوشحال نشدم. خوشحال نبودم. دلم گرفته بود. مسئول حالمم فقط خودم بودم. و تمام روز ، تمام روز تولدم ، درحالی داشتم به اس ام اسای تبریک تولدم از طرف دوستایی که اصلن فک نمی کردم یادشون باشه حتا، جواب میدادم و بوس و لبخند میفرستادم که دلم گرفته بود. و حالم بد بود. و خودمو توی این حال مقصر میدیدم. متهم ردیف اول میدیدم. وختی به رفتار خودم ، به فکرم ، به حسی که توی اتوبوس داشتم فک میکردم ، حس میکردم شدم یه قاتلی که یه قتل تمیز انجام داده و در رفته و هیچ کس هم بهش شک نداره و اونم خیلی رذیلانه داره از این اتفاق لذت میبره! به عنوان یک قاتل ، حس شیرینیه! و لی به عنوان یک آدم با وجدان حس چندشیه!

بعد دلم میخاست پاشم برم بعد از ظهرمو بین یه سری آدمی که تا حالا ندیدمشون بگذرونم و به آدمهایی که میشناختمشون و حالا به این نتیجه رسیدم که "فکر" می کردم میشناسمشون ، فکر نکنم و این همه حس بد نداشته باشم توی روز تولدم اما نشد.

خودمو کشونده بودم توی آشپزخونه و کیک شکلاتی پخته بودم. وانقدر حواسم پرت بود که تخم مرغ کم ریختم و آرد زیاد! بعد مایه ی کیکم سفت شده بود و من با دندانهای روی هم فشرده نصف پیمانه ی دیگر شیر و نصف پیمانه ی دیگر روغن ریخته بودم رویش و نصف کرده بودمش توی دوتا قالب. بعد چراغ فر را روشن گذاشته بودم و دخیل بسته بودم پایش! که کیکها حباب بزنند توروخدا! جان مادرشان!

و بیست دقیقه بعد خلال دندان از وسط توده ی پف کرده تمیز بیرون آمده بود و بوی شکلات آشپزخانه را ورداشته بود و من هی نفس عمیق کشیده بودم.

بعد دیشب چون بابا نبود هیچ شمعی فوت نکردم و هیچ کیکی را نبریدم. نصفه شب دکتر زایلتون زیر دندان! این باکس و سنت مسیج هایم را مرور کرده بودم و تمام!

امروز هفت صبح با اس ام اس آزاده که همیشه کلمه هایش از هر حرفی "سی " تا دارند و یک تولدت مبارک ساده میشود نصف صفه! بیدار شدم و به زنیکه گفتنش خندیدم. و دوباره چشمهایم را بستم و یک ساعت بعد از صدای سکوت خانه بیدار شدم و هی گوش تیز کردم که شاید فندق یک صدایی در بیاورد ولی ساکت ساکت بود. احمقانه ترسیده بودم که وای! نکنه مرده باشه؟؟؟ و پریده بودم وسط حال . دیده بودم که نصف کاور را کشیده و انداخته و مشغول جویدن نصفه ی دیگر است. رویش را برداشته بودم .

مثل همیشه ای که دقیقن نمی دانم چرا ! هول هول توی حمام لباس پوشیدم و رفتم توی آشپزخانه. ظرفهای گنده ی! باقی مانده از دیشب را شستم و چایی دم کردم و جمع و جورهای معمول آشپزخانه که اگر روزی صدبار هم انجام بدهی باز بارِ صد یکمی هست برایش! را انجام دادم و حاضر شدم و رفتم پیش دوستم.

ساعت سه و نیم دراز کشیده بودم جلوی تلوزیون و دفترچه یادداشت زیبای هدیه ی دوستم و خودکارهای اکلیلی ی خوش رنگش کنار دستم بود و فندق در رفت و آمد بین زانو ، قفسه ی سینه و کنار گردنم!

باخودم فکر کرده بودم چقدر خنگم که احتمال نداده بودم ممکن است اینجا را بخاند و زحمت بکشد برایم این چیزهای زیبا را بخرد و خجالت زده ام کند . و به فندق که به طرز بسیار لوسی که از یک طوطی بعید است! خودش را شل و ول کنار گردنم خابانده بود نگاه کرده بودم و فکر کرده بودم بهترین اتفاق بیست و چاهار سالگی تمام شده ام همین موجود سبزه جیغ جیغوی فضول است اصلن!

   + ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧
comment تو بِبار()