DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از draft ها (5) - در گلوی من ابر کوچکیست...


از draft ها (5)

من اولش قرار بود انیمیشن بخونم! واسه کارشناسی مثکه فقط دانشگا صدا و سیما داره. منم تو انتخاب رشته ام انتخابش کردم. ولی تو گزینش اعتقادی رد شدم ! البته اینجوری گفتن ! ولی دو سه تا از استادامون گفتن گزینش اونا هیچ ربطی به اطلاعتت نداره پارتی بازیه . البته من اصنم ناراحت نیستم که قبول نشدم. چون زیاد از فضاش خوشم نیومد. دو سه باری که رفتم اصن به دلم ننشست!

بار اولش پیش دانشگاهی بودم که رفتم . با دوستم.رفتیم تا با یکی از استاداشون در مورد انیمیشن حرف بزنیم و یه گزارش تهیه کنیم و از اونجایی که من روابط.عمو.میم بهتره و پررو ترم من بیشتر از دوستم حرف زدم . 

روز مصاحبه هم با همون دوستم رفتم. اول ازمون یه امتحان طراحی گرفتن که یه آقای پیر خیلی خیلی خیلی بد اخلاقی مسئولش بود و انقد الکی سر بچه ها داد زد و گیر داد که دوتا دختره زدن زیر گریه و یه پسره هم اصن تونست کار کنه . وختی داشت برگه منو میگرفت یه نگاهی به فیگورام کرد و گفت چرا تو فرمت انیمیشنو زدی اول؟ باید گرافیکو بزنی ! منم گفتم چرا؟ بعد یه نگاه غضبناکی بهم انداختو گفت چون تو بدرد گرافیک میخوری ! منم گفتم اما من می خام اینجا انیمیشن بخونم ! گف زود وردار جای این دو تا رو عوض کن ! منم وسایلمو برداشتمو گفتم نه استاد من گرافیکو تو انتخابای بعدیم واسه دانشگاههای دیگه زدم اینجا اگر قبول بشم دوس دارم انیمیشن بخونم ! اونم برگش گف اینجا گرافیک قبول میشی ! عوضش کن . منم بهش لبخند زدمو اومدم بیرون.

بعدش رفتیم پیش یه آقای دیگه مدارک و نمونه کارا مونو دادیم و منتظر موندیم تا صدامون کنن . وایسادیم تو راهرو و بچه ها به ترتیبی که آقاهه صدا میزد میرفتن تو اتاقه و یکی پس از دیگری با چشم گریون و رنگ پریده میومدن بیرون. یه دختره بود از شیراز اومده بود گف من سومین بارمه میام اینجا واسه مصاحبه ! خیلی سخت میگیرن می پیچوننت و با جوابای خودت حالتو میگیرن . خلاصه هی بد گفتو اینا . منم که خدای اعتماد به نفس اصن به خودم استرس ندادم و همونجوری با دوسم با هم گفتیمو خندیدیم تا یهو دیدیم یه پسره از اتاق اومد بیرون که برعکس همه شاد و خرمه ! منم یواش بهش گقتم : آقا! آقا ! ببخشید آقا! اما اون پشتش به من بود و جواب نمی داد . منم یهو گفتم : آقا ! پیست پیست ! آقا ! به محض گفتن "پیست پیست" برگشت و گفت بعله؟ گفتم شما الان اون تو بودین ؟ گف بله ! گفتم سخ بود مصاحبه ؟ بعد پسره یه نگاهی به من انداختو گفت : خانوم من خودم مصاحبه میکنم بچه ها رو ! استادم !

آقا منو میگی! نمی دونستم بخندم گریه کنم برم بمونم چیکار کنم ! گفتم آهان ! بله ! مرسی ! بعد که پسره رفت منو دوستم یکم همو نگا کردیمو  بعد خندیدیمو رفتیم پایین . چون مرده که مسئول لیست بود به من و یه پسره گف شما که مال تهرانین بذارین من اول شهرستانیا رو بفرستم بنده های خدا گنا دارن با خانواده هاشون اومدن معطل میشن . مام گفتیم باشه و رفتیم گشتیم تو دانشگاشونو بعدشم رفتیم بوفه تا ناهار بخوریم که دیدیم نیمرو داره ! وای فک کن ! نیمرو ! دیگه کلی پیاده اومدیم تا سر نیایش بعدش رفتیم بوف ولیعصر و هات داگ خوردیمو دوباره برگشتیم. و یکم بعدشم نوبت من شد که برم . و از شانسم اون استاده که با دوستم رفته بودیم پیشش واسه مصاحبه هم بود و منو شناختو گفت اون دوستت کو ؟ گفتم بیرونه ! پشت در! اون آقای بداخلاق صبی هم بود و اون استاد جوان عزیز دلم ! وای انقد پشیمون شده بودم از کارم ! خلاصه یکم ازم سوال پرسیدن و منم حاضر جوابی کردم واسشون و اونام هی سوالا رو سخت تر و چرت تر کردن . منم گفتم آقایون خواهش میکنم ! من الان ناهار خوردم تمام خونا جم شده تو معدم خون به مغزم نمی رسه ! لطفن یکم مراعات کنین ! اونام خندیدنو گفتن مام از صب داریم سوال میپرسیم دیگه شما نفر آخری ته سوالا بهت رسیده تقصیر ما نیستو این حرفا !بعد کارامو نگا کردنو اون استاد بداخلاقه گف من بهش گفتم بزن گرافیک نزده! حالا شما خود دانید. اونام سر تکون دادنو گفتن کارات خوبه مرسی. بعد اومدم بیرون و اون استاد جوونه هم فقط نگام کردو هیچ سوالی نپرسید. دو هفته بعدش زنگ زدن گفتن تو مصاحبه علمی جز سی نفر شدی اما یه مصاحبه اعتقادیم هس باید بیای چون ما بیس پنج نفر میخایم و خودمون زنگ میزنیم روزشو میگیم بهت ولی زنگ نزدن . منم پیگیر نشدم.  الانم اصن پشیمون نیستم. چون همین دانشگاه خودمون و بچه هاش خیلی بهتر از اونجاس.

اما حالا اگه قرار باشه ارشد بخونم دوس ندارم باز گرافیک بخونم. شاید انیمیشن خوندم . البته اینا همش مال حال الانمه ! یهو دیدی فردا اومدم گفتم میخام فلسفه بخونم ! چم دونم روانشناسی بخونم!

   + ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٩
comment تو بِبار()