DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> لاک صورتیم زدم دیگه! چی میخای خب؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


لاک صورتیم زدم دیگه! چی میخای خب؟

از کی با هم صمیمی شدیم یادم نیست. قبلش ولی زیاد با هم خندیده بودیم. شاید مثل اون دفه ای که بعد از کلاس رفتیم آیس پک بخوریم و من هی گفته بودم یه کدومش که ترش باشه می خام. اون یه لیوان قهوه ای گرفته بود که روشم یه قلمبه ی گنده خامه داشت!

بعدشم هربار رفتیم کافی شاپ هی من تلخ و ترش خورده بودم ، اون شیرین و خامه ای و میوه ای.

 گفته بود فیزیک خانده و دوست نداشته و حالا داشت ارشد روانشناسی می خاند. من هم که خود درگیر و بیمار و افسرده این حرفها! گیر دادم که بیا منو روانشناسی کن و تهم را در بیاور که چرا و چگونه! خندیده بود .

بعد یکبار یکی از بچه ها ، یک تست سنجش نمی دونم چی! داده بود به من و بعد که تحلیلش کرده بود و کف کرده بود ، بلخره وارد بحث شده بود و گفته بود من نمی دونم چرا درصد پرخاشگریت انقد بالا دراومده. تو رفتارت نمی بینم. ولی به نظرم پرخاشگریت درونی و فکریه. خیلی وختها منفعل بودن هم یک نوع پرخاشگری محسوب میشه.

بعد انگار باورش شده بود که من یک چیزیم هست واقعن . دقیق شده بود. من ترسیده بودم.

حتا یکبار که هی من داشتم از اینکه چاقم حرف میزدم گفته بود ولی من همون دفه ی اولی که دیدمت با خودم فک کردم چه قد هیکلش خوبه! خب ملومه که من باور نکردم.

بعد هی تعریف کرده بود از من. از خطم. از نقاشیم. و گفته بود خوش به حالت که تمرکزت انقد بالاس و میتونی به این تندی انگلیسی حرف بزنی. من همیشه یا خندیده بودم یا چرت گفته بودم. باور ولی هیچ وخت نکرده بودم.

بلخره یک شب دل به دریا زده بود . دسمو گرفته بود و گفته بود امشب با هم پیاده برگردیم. قبول کرده بودم. گفته بود : دوسش داشتی؟ من پوزخند زده بودم که: خب بدم نمی اومد ازش!

بعد هی گیر داده بود و هی روی اعصابم پاتیناژ رفته بود و هی سوال پیچم کرده بود آخرش من وسط خیابون سرش داد زده بودم که ولم کن. من خستم. اصلن نمیخام دربارش حرف بزنم. فقط میخام یادم بره. ولم کن. بغلم کرده بود و گفته بود باشه. ولی من همیشه هستم. هروخ که خاستی .

من هیچ وخ نخاسته بودم. دیگه هیچ وخ ازم نپرسید. منم چیزی نگفتم. بعد هی هرجا که نشست گفت این کارش خیلی خوبه. این نقاشیش خیلی خوبه. این زبانش خیلی خوبه. حتا یک روز توی آشپزخونه ی مطب ، با یک خانوم متخصص تست هوش و این حرفها ، وایساد منو روانشناسی کرد. که زنه گفت این هوش کلامیش خیلی بالاس. اون گفت هوش هیجانیش هم بالاس. زنه گفت آی کیوشم فک کنم از متوسط بالاتره. اون گفت درون گراس. زنه گفت شاید یکم دوقطبی هم باشه! هی اون گفت هی خانومه گفت. من چیکار کردم؟ نشستم هات داگ خوردم با سیب زمینی سرخ کرده.

بعد باباش ، بعد از یک دوره ی طولانی بیماری سخت ، فوت کرد. با یه دسته گل سفید رفتیم دمه خونشون. بغلش کردم. توی سکوت نگاه کردیم همو فقط. مامانش اصرار کرد. ما ولی تو نرفتیم.

یک روز غروب بهم زنگ زد که میخاد یه تحقیقی برای دانشگاهش انجام بده و میشه من برم کمک. گفته بودم موش بشم واست ینی؟ میخای ببری منو به عنوان یک کیس روانیه خطرناک کنفراس بدی؟ خندیده بود. رفته بودم. بعد گفته بود میدونی همه ی تستهای روانشناسی یه تحلیل معکوس هم دارن. گفته بودم خب! گفته بود بعضی وختا آدما هی میخان برعکس نشون بدن خودشون. ولی تو تحلیل معکوس ملوم میشه! گفتم ینی تحلیل معکوس ماله من میشه از اینایی که دنیا به کامشونه؟ خندیده بود. گفته بودم من که دروغ نگفتم به تو. گفت میدونم. گفتم پس چرا گفتی؟ گفت نمی دونم. خاستم بدونی.

هی کم همو دیده بودیم. آخرین بار که دیده بودمش گفته بود میخاد دوربین بخره و دوتا مدلی که انتخاب کرده بود بهم گفته بود . براش سرچ کردم و گفتم همونی که خوش خوشش اومده بهتره.

حالا دیشب توی لباس عروس ، با آن آرایش و تاج و تور دنباله دار، شبیه فرشته ها شده بود.

ما هم نشسته بودیم تحلیل اش میکردیم. که چقدر نگاهش ، لبخندش ، حتا پلک زدنش پر است از ناز و ادا و دلبری. و که این روانشناسها همین جوری اند به ما که میرسند هی میگویند این جوری باش و اونجوری نباش تا اعتماد به نفس داشته باشی و آدمها عاشقت بشوند! بعد دوتا از این لبخند زدنهای این مدلی و این همه اسلوموشن بودن زنانه را یادمان نمی دهند که ما هم مثل خودشان سپید بخت شویم!نیشخند

بعد وختی رفته بودیم عکس یادگاری بیاندازیم مثل همان وختها و همیشه! گفته بود چقد تو ناز شدی! من هم مثل همیشه گفته بود: اوهوم! باور کردم! حالا بخند بذا عکسمونو بندازیم بابا!

مهربانانه نگاهم کرده بود منم خندیده بودم که جدی گفتم خب! باور کردم دیگه. تازه فقط به خاطر عروسی تو ناخونامو کوتا نکردم. یکم قدر شناس باش!

 

 

   + ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment تو بِبار()