DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> البته بعدن تمرکز کردم یادم اومد! - در گلوی من ابر کوچکیست...


البته بعدن تمرکز کردم یادم اومد!

دیروز قرار بود بابام یه پولی رو از کارت من بریزه به کارت دوستم. منم شماره کارتو نوشتم دادم بهش. و اسم بانکو.

بعد بهم میگه اسم صاحب حساب چیه؟گفتم آزاده! میگه آزاده ی چی؟ گفتم : نمی دونم!

بعد دقیقن 10 ثانیه بابام منو نگا کرد و بعدش دوباره گفت: مگه دوستت نیست؟ گفتم چرا! میگه : خب فامیلیش چیه؟ گفتم: نمی دونم! من که به فامیلی صداش نمی کنم خب! بابامم شرو کرد: صدساله با یارو دوستی! بیستو چاهار ساعت با هم اس ام اس میدین. این ور و اونور میرین! شماره کارتشو داری! پول میخای واسش بریزی بعد اسمشو نمی دونی؟؟؟؟؟

من: خب حالا بابا صدتا آزاده که با هم تو این بانک حساب ندارن! شما بزن شماره کارتو اسمشو که نشون داد به من زنگ بزن ببینم همینه یا نه!

بابام:ابرومتفکرعصبانیقهر (همون جملات بالا) + اونوخ من باید از عابر بانک اسم دوستتو بپرسم!چشم

+دقیقن حس سپیده تو درباره الی رو داشتم! که همه بهش سرکوفت میزدن چرا اسم و فامیل "الی" رو نمی دونه! بابامم دقیقن مث همون پلیسه داشت با من رفتار میکرد . که هی به سپیده میگفت: مهمون دعوت کردی آوردی بعد اسمشو نمی دونی؟ شما اسم معلم مهد کودک بچتو نمی دونی؟ اونوخ ما باید از یه بچه سوال کنیم؟

   + ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment تو بِبار()