DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> چشم تو رنگی میبیند هنوز ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


چشم تو رنگی میبیند هنوز ...

1-آخرین فریم فیلم 24 تایی یا 36 تایی ات که تمام میشود ، دیگر نمی توانی شاتر بزنی و شماره ی توی گردونه هم نشان میدهد فیلم تمام شده. با اهرم سمت راست فیلم را می پیچی ، "تق"ِ رها شدن اول فیلم را که شنیدی باید فقط نیم دور بپیچی اهرم را که سر نگاتیو نرود توی غلاف! بعد در جای فیلم را باز میکنی و در میاوریش.

یک عدد از آن قرقره های سفید پلاستیکی ور میداری و میروی توی اتاق تاریک . کورمال کورمال سرش را کج میبری و جا میندازی توی قرقره و میپیچی.ینی اول سه سانت جا می اندازی بعد یک طرف قرقره را محکم نگه میداری و یک طرف را رفت و برگشتی میپیچانی! ممکن است حرفه ای باشی و مثل بنز بپیچی اش توی سه سوت! ممکن هم هست هی نگاتیو را بکشی بیرون و آخر سر ببینی نیم دور پیچیدی یا اینکه بد جا افتاده و نگاتیوت شکسته! با هر سختی و کثافت کاری که هست می پیچی اش. و می اندازی اش توی یکی از آن تانک های دوتایی یا سه تایی ظهور فیلم.

داروی ظهور را با "بِشِر" اندازه میکنی. برای هر قرقره! 150 تا! و میریزی تو تانک. چشم میدوزی به تایمر و 30 ثانیه حلقه ها را با استفاده از لوله ی بالای تانک میچرخانی. صدای مزخرفی هم میدهد. بعد پنچ ثانیه توقف میدهی. دوباره سی ثانیه می چرخانی! بسته به نوع فیلم مرحله ی ظهور طول میکشد. بعد نوبت توقف و شستشو است. بعد داروی ثبوت را میریزی و هر از چند گاهی میچرخانی قرقره را ،تا همه جایش ثابت! شود. ده دقیقه بس است. باید حواست باشد که محلول ثبوت چند بار مصرف است و نباید بریزی دور. خیلی با دقت خالی میکنی اش توی بشر و بر میگردانی توی ظرف. تانک را میگذاری زیر آب روان! تا خوب نگاتیو ها شسته شود. یک قطره هم ریکا! میریزی . بعد از نیم ساعت که خوب شسته شد در تانک را بر میداری و حلقه ات را در میاوری خوب تکانش میدهی که قطره های آب روی نگاتیو نماند. نگاتیو را باز میکنی و به هنر نمایی هایت که ممکن است یکی در میان کاملن سفید! یا کاملن سیاه شده باشند! نگاه میکنی! بعد دوتا گیره میزنی یکی به بالای نگاتیو که آویزانش کنی به میله ی خشک کن و یکی هم به پایینش که صاف نگه داردش و نگذارد لوله شود. 10 دقیقه بعد نوار خشک و براق نگاتیو را تحویل میگیری. شیش تا شیش تا می بری شان .

حالا باید "کنتاکنت" تهیه کنی. نگاتیو ها را یک جوری که سمت امولسیون دارش! به روی شیشه باشد توی کاش کنتاکت یا روی شیشه می گذاری / می چسبانی. بعد شیشه به بغل! می روی توی تاریک خانه! پای آگراندیسور می ایستی و توی هوای خفه ی پر از بوی داروی ظهور و ثبوت تاریک خانه که دوتا پرده ی برزنتی کلفت درش را پوشانده نفس میکشی . چشمهایت به تاریکی که عادت کرد فیلتر قرمز آگران دیسور را میچرخانی و روشنش میکنی. کاغذ نصفه ای را از توی پاکت در میاوری. به صورت نوار باریک سه سانت در هر چه قدر که هست! می بری اش و میگذاری روی کاش آگراندیسور. شیشه ی حاوی کنتاکت ها را یک جوری که قسمت مات اش! روی کاغذ باشد می گذاری روی کاش. پاکت کاغذ را میگیری دستت. و در تمام این مدت فیلتر قرمز آگراندیسور جلوی نور سفید را گرفته. بعد به تایمر عدد میدهی. مثل 2 ثانیه! نور را خاموش میکنی. فیلتر را کنار میزنی . پاکت را یک جوری میگیری که فقط اندازه ی دوسانت از کاغذت قابل نور خوردن باشد. همه ی این کارها را هم باید به کمک یک حسی به جز بینایی ! انجام بدهی! بعد تایمر را میزنی و نور میدهی. پاکت را به اندازه ی دو سانت می کشی این ور تر و دوباره تایمر را میزنی. 5 مرحله این حرکت را که اسمش تست پله ای گرفتن است ! انجام میدهی. البته ضوابطی هم دارد . که مثلن پاکت را باید بالا بگیری چون اکر بخاهی بچه زرنگ بازی در بیاوری و بگذاریش روی شیشه و تکان بدهی ممکن است شیشه را هم حرکت بدهد و کلن گند بخورد به تست و همه چی! و باید حواست هم باشد کاغذ را طوری بگذاری زیر نگاتیو ها که همه ی طیف های نوری ! اش را پوشش بدهد. مثلن قطری بگذاری اش. بعد باید حواست باشد پاکت را هر بار به یک اندازه حرکت بدهی که پله هایت از نظر اندازه یکی باشند!

بعد کاغذ را می اندازی توی محلول ظهور. بعد شستشو . بعد ثبوت. دوباره شستشو. در میاوری و می پری وسط لابراتوآر. حالا یک تکه کاغذ داری که طیف های مختلف خاکستری دارد. اولین پله اش ، با احتساب تایمر 2 ثانیه ای ، و پنج پله نور دادن ، 10 ثانیه نور خورده و سیاهه سیاه شده معمولن! پله های بعدی به ترتیب 8 ، 6 ، 4 و 2 ثانیه نور دیده اند. استاد های وسواسی یک تست 4 ثانیه ای کوچک می خاهند معمولن اول و بعد بیشترشان کنتاکت 24 تایی 5 ثانیه ای تجویز میکنند. بعد از روی برگه ی کنتاکت عکس های خوب را که نور و سایه و خاکستری هایشان خوب شده انتخاب میکنند و فرآیند چاپ عکس آغاز میشود.

نگاتیو را توی قابش میگذاری. .فیلتر قرمز را میچرخانی جلوی نور آگران دیسور. کاغذ را روی کاش میگذاری. خط کش های دورش را یک جوری تنظیم میکنی که نیم سانت از هر طرف برای پاس پارتو سفید بماند. بعد آن پیچ کنار آگراندیسور را میچرخانی و فکوس میکنی . صدبار که فکوس را چک کردی و مطمئن شدی هیچ پرز یا خرده ریزی هم روی نگاتیو یا کاغذ نیست، نور را خاموش می کنی ، فیلتر را کنار میزنی . به تایمر 5 ثانیه زمان میدهی و روشن میکنی اش!

بعد کاغذ را توی تشت ظهور می اندازی و هی تکان میدهی. اگر دارو نو باشد و قوی ، یک ثانیه ای ظاهر میشود! اگر نه باید چند ثانیه صبر کنی. وقتی تمام جزئیات و خاکستری ها معلوم شد ، می اندازی اش توی تشت شستشو. بعد هم توی ثبوت. توی ثبوت هر چقدر بماند عیبی ندارد! بعد هم می شوری اش و میزنی اش به بند عکس توی راهرو.

این فرآیند طولانی ، بار اول استرس دارد. بار دوم استرس دارد ولی خوشت می آید. بار سوم استرسش کم میشود و کیف میکنی از دیدن خطوطی که دارند ظاهر میشوند روی کاغذ. بار چاهارم ولی حس خوب تبدیل میشود به "خب کی چی؟" و بعد هی خسته کننده تر و مسخره تر و خسته کننده تر ! می شود. این سیر نزولی همین طوری ادامه پیدا میکند و تا جایی که به نظرت "تاریک خانه" و "چاپ عکس" به شیوه ی دستی میشود مزخرف ترین کار دنیا که فقط خسته ات میکند و شب که بر میگردی خانه ساق پاهایت هنوز ذق ذق میکند! و هیچ لذتی هم در کار نیست. حتا ذوقی هم. یک وظیفه میشود که باید انجام بدهی و از سیر انجام دادنش هم هر دفه بیشتر بدت می آید.

بعد یک سری آدمها هستند که وختی برایشان از تاریک خانه حرف میزنی چشمهایشان پر از نور و ستاره میشود که وای خوشبحالت ! چقدر هیجان انگیز و اینها!

اینها آدمهایی هستند که دقیقن فرآیندی که اتفاق میفتد را نمی دانند و بلد نیستند. فقط توی فیلم ها آن نور قرمز را دیدند و عکسهایی که از توی تشت شستشو در می آید. که همه شان خاکستر های تمیز و درست درمانی دارند !

این آدمها معمولن دوربین آنالوگ "زنیت" را که بیشتر به درد گردو شکستن می خورد تا عکاسی ! حتا از نزدیک ندیده اند چه برسد به این که عکاسی هم کرده باشند باهاش. اینها مجبور نشده اند وختی دارد از همه چی و حتا خودشان ! عقشان میگیرد چاهار ساعت سر پا بایستند و تانک هم بزنند! و هی تست پله ای بگیرند و حواسشان به تایمر باشد. و هی یادشان باشد فیلتر قرمز آگران دیسور را بچرخانند.

و البته این آدمها همان هایی هستند که نمی دانند اگر میخاهند از یک باغچه ای که گل رز قرمز دارد ، عکاسی کنند ، بهتر است یک فیلتر سبز ببندند سر لنزشان که قرمزها پر رنگ تر شود. و یا اگر قرار است از درخت گیلاس عکاسی کنند ، فیلتر قرمز بگذارند که برگها پر رنگ تر شود و گیلاسها خاکستری. اینها فیلتر پولاریزه و تاثیر فیلتر نارنجی روی قلمبگی ! هر چه بیشتر ابرها را نمی دانند. حتا مثلن تفاوت عمق میدان لنز تله و واید را.

ولی همه شان متفق القولند که : "وای خوشبحالت که میری/رفتی توی تاریک خونه عکس ظاهر کردی!!!"

بعد وختی ما ، عکاس هایی که تاریک خانه را چشیده ایم ، از مزایای عکاسی دیجیتال صحبت میکنیم ، رو ترش میکنن که : "هنر فقط در عکس سیاه و سفید است که متجلی میشود ! و در پرتوی نور قرمز آگراندیسور!"

خب البته حق دارند. نمی دانند. توی شرایط ما نبوده اند. هیچ وخت قسمت بدشانسی عکاسی را تجربه نکردند. که مثلن یادشان برود آی اس او ی دوربین را روی 100 بگذارند و بعد وختی نگاتیو را از دور قرقره باز کرده اند یک نوار خاکستری مایل به آبی دریافت کنند! یا مثلن وسط فیلم پیچیدنشان یک نفری که رفته بوده توی اتاق بغلی تا داروی ثبوت کاغذ بسازد، اشتباهی کلید اتاق تاریک را نزده! اینها هی هی هی عکاسی نکرده اند که یاد بگیرند چه رنگهایی با هم باید توی کادر باشند تا سیاه و سفید شده شان ، خاکستری های خوشرنگ بدهد.

اینها یک چیزی دیده اند ، یک چیزی شنیده اند ، باور کرده اند که خبری است توی تاریک خانه و دوربین آنالوگ!

بعد وختی ما و برخوردمان را با دوربین دیجیتال می بینند ، که زرت و زرت شاتر نمی زنیم! صدبار میچرخیم دور سوژه! که همیشه برای خودمان لیمیت میگذاریم ، مثلن 15 تا فریم فقط باید بگیری! 15 تا فریمی که 13 تایش عالی باشد. وختی ما هی فلاشمان را خاموش و روشن میکنیم. وختی ما زوم اپتیک استفاده نمی کنیم و لنز عوض میکنیم . وختی ما قربان صدقه ی ال سی دیه دوربین میرویم که زود نتیجه را نشان میدهد و بعد از 24 تا فریم حالمان را نمی گیرد . وختی ما با دوربین دیجیتالمان از هر چیزی عکس نمی گیریم ، فکر میکنند بلد نیستیم یا شورش را در آورده ایم و اصلن این وضشه و این حرفها !

این آدمها تقصیری ندارند ، اینها قدر فناوری دیجیتال را نمی داند. اینها سختی دستی عکس چاپ کردن را نچشیده اند که حالا درک کنند سیم نازکی که به تلوزیون هم متصل میشود و عکسهایت را فکوسه فوکوس روی ال سی دی نشان میدهد چه موهبتی است. اینها حتا نمی دانند این قابلیت سه سوته پاک کردن عکس های بد از روی حافظه و سنسور دوربین دیجیتال چه معجزه ی بزرگی است ...

2-خیلی وختها زندگی آدمها ، تجربه هایی که حالا ازشان با تو حرف می زنند شبیه همین تاریک خانه است. واقعیتش فرق دارد با آن چیزی که تو ، توی فیلم ها و تصورات و تخیلات و کتابها دیده ای و شنیده ای و خانده ای! بعضی تجربه هایی که آدم را به جایی میرساند که یک باور هایی شکل بگیرد تویش! که حالا تو فکر میکنی عجیب است و چرا و اصلن به نظرت مسخره و نشدنی است ، یک تاریک خانه پشتش دارد که تو هیچ وخت تویش نبوده ای. هیچ وخت نبودی. هیچ وخت استرسی که آن آدم در ابتدای آن تجربه داشته ، ذوقی که در میانه اش بوده ، حتا لبخند گشادی که اواسط کار روی لبش بوده را حس نکردی. هیچ وخت پله پله مثل آن آدم نزول نکردی. و یکهو به یک نقطه ای نرسیدی که حس کنی باید خلاص شوی از آنجا! تو فقط عکس هایی که از تاریک خانه بیرون آمده را دیدی و خوشت آمده . ولی چه میدانی از نفسی که سر نور دادن به هر کدامشان حبس شده . به خاطر همین است که وختی آن آدم از شیرینی زندگی "دیجیتال" شده اش که می گذارد فرت و فرت همه ی چیزهایی که اذیتش میکنند پاک کند را درک نمی کنی!چون نمی دانی یک منظره را با تله و واید اگر نگاه کنی ،دوتا چیز متفاوتند .چون نمی دانی ممکن است یک هفته وخت بگذاری و 24 تا فریم عکس بگیری و نگاتیوات بی هوا بسوزد! بعد هیچی به هیچی ! چون تو هنوز هی هی هی عکاسی نکرده ای که با یک نگاه خاکستر های نهایی یک ترکیب را بلد باشی ...

 

   + ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢
comment تو بِبار()