DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> حتا اگر خالصانه ترین حس هم باشد ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


حتا اگر خالصانه ترین حس هم باشد ...

توی بچگی ، کتاب میخاندم. نقاشی میکشیدم. دوچرخه سواری هم می کردم. کتاب ولی زیاد میخاندم. خیلی زیاد. تا اواسط نوجوانی هم! کتابهای فاخر هوشنگ مردادی کرمانی مثلن. و همه ی رمان های بچه های راهنمایی و دبیرستان. مثلن همه ی همه ی کتابهای مودب پور! بامداد خمار و چشمهایش علوی. مثلن آگاتا کریستی و دنیل استیل. هری پاتر و یک داستان دنباله دار در یک ماهنامه ی قرآنی ، به اسم باران. بعد رسیدم به سالهای بالای دبیرستان! و پیش دانشگاهی و مطالعه ام محدود شد به کتابهای درسی و مجله های خانوادگی و استوری های کلاس زبان و آکسفورد! ولی روزانه نوشتم ادامه داشت. 4 تا سر رسید 365 صفحه ای داشتم. که همین پارسال عید سر به نیستشان کردم. تا وختی پیش دانشگاهی بودم می نوشتم. هر شب .

توی سالهای دوم و سوم دبیرستان نوشته هایم هی فرق کرده بود .خودم هم .بعد یک روز با خودم فکر کرده بودم که چقدر خسته ام. از اینهمه عدد. هی جمع و تفریق و مثبت و منفی. که هی با استدلال استقرایی و استنتاجی و قضیه ی لانه ی کبوتر اثبات کنم اگر n این مقدار باشد و n+1 این مقدار ، آنوخت شرط لازم و کافی هم فلان باشد پس برای هر n+1خواهیم داشت این جریان را! یا که هی احتمال در آمدن دوتا مهره ی سفید از توی کیسه ای که 4 تا مهره ی سفید و سه تا قرمز دارد را حساب کنم. که چی؟ خسته شده بودم از حساب کردن جرم مولی عناصر شیمیایی و ولتاژ و آمپر مدارهای الکتریکی. حتا از تابع ایکس و حد و فشردگی و هندسه ی فضایی.

باخودم فکر کرده بودم این همه دقت و این همه قانون و قضیه و عدد کجای زندگیم به کار من می آیند؟ این همه فرمول و جاگذاری و مقدارها را جایگزین کردن ، کی میتواند درمان دردهای من باشد؟ با کدامشان میشود عمق دلتنگی و تنهایی و خستگی را نشان داد؟ ثابت های توی فرمول ها همیشه ثابتند. متغیرها را ما بر حسب مسئله تعیین میکنیم ، اما یک مقدار ثابت همیشه وجود دارد. همین مقدار ثابت ، خلوص جواب نهایی را از بین میبرد! توی معادله های زندگی - هیچ وخت- یک مقدار ثابت از یک چیزی ، همیشه وجود ندارد!

بعد رفته بودم هنرستان. سر کلاس طراحی نشسته بودم که خط خطی کنم و حس هایم معلوم باشد. همه روی کاغذ هایشان تند تند خط خطی میکردند و من زل زده بودم به جفت چکمه ی روی میز و طول و عرضش را تخمین میزدم و اینکه با چه نسبتی اگر بزرگش کنم ، تعادل سفیدی و سیاهی صفحه ام حفظ میشود. بعد معلممان گفته بود دستت ضعیف است ، چشمت قوی. مغزت ریاضی گونه! خط خطی کن! در میاد! بلد نبودم! آخرش هم بلد نشدم! همان وختی که همه با مدادهای ب2 خط های پر رنگ و کلافهای تو در تو میکشیدند من با مداد "هاش"! که خشک ، زبر و بدقلق بود ، پیش طرحم را میکشیدم بعد با "هاش ب" پر رنگش میکردم و با "ب" کامل میکردم و با "ب 2 " تیره گی ها را می کشیدم! طراحی هایم همیشه جزو بهترین های کلاس بود. ولی حس نداشت! تمیز بود. دقیق بود. عین اصل طرح بود. ولی حس نداشت.

یکبار سر کلاس اشکان گیر داده بود که زغال بیاوریم و پاکن خمیری من نبرده بودم. از زغال و کثافت کاری هایش بدم می آمد. گیر داده بود که باید بکشی! نکشیده بودم! نشسته بود برایم سه سوته ، با پهنای زغال پرتره ی یکی از دخترهای کلاس را کشیده بود و با پاکن خمیری سایه هایش را در آورده بود. و داده بود دستم و گفته بود کاری نداشت! دیدی؟ من نتوانسته بودم! اصلن از زغال از آن حجم سیاهی که یکباره روی کاغذ به جا میگذاشت می ترسیدم! بلد نبودم مثل اشکان ، مثل بقیه ی کلاس ، دستم را تند تند روی کاغذ بکشم و از میان توده ی سیاه و خاکستری موجود فرم بیرون بکشم. دو جلسه نرفتم. گفته بود با پاستل گچی اسب بکشیم. آ3 را پُر کند حداقل.

نشستم از روی یک عکس سه در چاهار ، تهه دیکشنریه آکسفورد، برایش سه تا اسب کشیدم با سوارکارهایش که داشتند از روی مانع میپریدند. با تناسبات دقیق. با پرداخت. عینه عینه همانی که عکسش بود. کارها را کف کلاس چیده بودیم. آمده بود. با بوی سیگارش. دور زده بود اول چک کرده بود که کی هست و کی نیست. من نگاهش نکرده بودم. پشتش را کرده بود به ما و یکهو شیرجه زده بود روی زمین و یکی از کارها را گرفته بود روی هوا، داد زده بود که کار کیه این؟؟؟؟ گفته بودم ماله منه! از پشت عینکش زل زده بود توی چشمم و گفته بود : تو اینو کشیدی؟ گفتم آره. واسه شما کشیدم! که انقد فک نکنین من میخام از زیر کار در برم. ذوق زده بالا و پایین پریده بود ، و گفته بود عالی شده ! باورم نمی شه ! چقد خوبه ! چقد تمیزه ! و برده بود چسبانده بودش روی بُرد آموزشگاه. تا آخر روز هم یک جوری به من و دستهایم نگاه میکرد . یک جوری ذوق کرده بود از دیدن اسبها انگار که بچه ی لالش یکهو مثنوی از بر خانده باشد! بعد دوباره و چند باره با هم دعوایمان شده بود سر طراحی و خط خطی و حس و این حرفها .

توی دانشگاه هم استادمان میگفت خط خطی! من اول طرح را میکشیدم بعد دورش را کثیف میکردم! یکبار به من گفته بود تو حس کارهایت چقدر منطقی است. خط هایت مطمئن هست اما محکم نیست. خوشم نیامده بود. گفته بود چرا حس هایت را نمی ریزی رو کاغذ؟ جواب نداده بودم. بعد استاد مبانی رنگمان گفته بود از این همه دقت و احتیاطی که توی انتخاب رنگها و جاگذاریشان که میکنی ، معلوم است ریاضی خانده ای و مغزت هنوز درگیر منطق است. به استاد نرم افزارمان گفته بودم با کرل راحت ترم تا فتوشاپ! گفته بود ریاضی خانده ای خب! نرم افزار برداری را به هنری! ترجیح میدهی! استاد مبانی خط و نقطه ی مان مجبورم کرده بود سه برابر بقیه اتود بزنم. خط هایی بکشم که شادی را نشان بدهد. خط هایی بکشم که خشم را نشان بدهد.سکون را.حرکت را. فرار را.

بعد من حرصم گرفته بود از اینکه مثلن آمده ام هنر بخانم اما بلد نیستم توی کارهایم توی خط هایم توی طرح هایم احساساتم را نشان بدهم. دو روز غصه اش را خورده بودم. و روز سوم بیخیال شده بودم. حواله داده بودم به درک!

از ترمهای بعد دیگر کسی کار به کار من نداشت. همه میدانستند که من اجراهایم تمیز است. مو لای درزش نمی رود. ولی حس ندارد! مثلن خطهایم ، نقطه هایم ، حتا اتودهایم تمیزاند و فقط "ملزومات" واقعی هستند.

تا اینکه ترم ششم ، توی عکاسی رنگی ، باید استیتمنت مینوشتیم و پروژه ی مان را توضیح می دادیم. همه یک پاراگراف نوشته بودند. به زور! من یک صفحه ی آ چاهار تحویل استاد "م" دادم. خانده بود و بعدن یک روز که برای خنده رفته بودم پیشش ، گفته بود چقد خوب نوشته بوی اونو. عالی بود. قشنگ حست بود...

من یک نفس عمیق کشیده بودم و لبخند زده بودم احتمالن. بعد به یک بینش عمیقی از خودم و احساساتم رسیده بودم. و یک واقعیت تلخ! که من فقط با نوشتن است که بلدم حسم را بیان کنم. نشان بدهم. نه با نقاشی و نه با طراحی و نه حتا با حرف زدنم. من توی حرف زدنم خیلی احتیاط میکنم. که لو ندهم. که اگر ناراحتم ناراحتیم دردم به مخاطبم منتقل نشوند. همه اش چرت میگویم وختی توی دلم آشوب است. ولی وختی می نویسم ، وختی می نوشتم ، همه ی همه ی حسم همه ی درونم روی کاغذ بود.

حتا آن روزها ، که روزهای سخت زندگیم بود ، که لال شده بودم ، که بلد نبودم داد بزنم بلد نبودم توی چشمهای یک نفری نگاه کنم و دردم را بگویم ، اس ام اس زده بودم به الی . و همه ی وختهای بعد از آن ، هیچ وخت نشد که بلد باشم کولی بازی در بیاورم یا حتا احساساتی بازی! و توی روی آدمها از احساس خوب یا بدم ، حتا از احساس خیلی خوب یا خیلی بدم ، حرف بزنم. همیشه برای همه شان اس ام اس زدم. ایمیل فرستادم. نامه نوشتم حتا! ولی بلد نشدم که رو در رو حرفم را بزنم.

شاید به نظر بامزه باشد یا مثلن خوب حتا. ولی واقعیت این است که اینطوری بودن ، غمگین است. چون آدمها هیچ وخت آن روی سگ مرا نمی بینند. چون توی نوشتنم ، بغضم کم معلوم میشود. حتا ستاره ای اگر توی چشمهایم برق زده باشد معلوم نمی شود. تلخ است. که آدم حس هایش همه مجازی باشند و کاغذی ! که با یک شیفت دیلیت و یک دکمه c بشود پاکش کرد. پاره اش کرد. و فراموشش کرد. شاید برای همین است که خیلی ها خیلی وختها من و احساساتم را جدی نمی گیرند. چون هیچ وخت توی صورتم ، توی صدایم ، توی چشمهایم ندیده اند چیزی را که نوشته ام ...

   + ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment تو بِبار()