DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ما شهریوری ها گوشت هم را بخوریم استخوان را دور نمی ریزیم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


ما شهریوری ها گوشت هم را بخوریم استخوان را دور نمی ریزیم!

 1-من دوتا داداش دارم. خودم وسطیم. آدم پیکان باشد، ولی بچه ی وسط نباشد! به خصوص که ته تغاری هم یه عدد کاکل زری باشد! نه اینکه مثلن داداشام بد باشن یا هرچیزی ها! اتفاقن هر دویشان خیلی خیلی از من بهتر و مهربان تر و آدم تر و قد بلند تر! هستند تازه کِرم وجودشان هم کمتر است! ولی خب به هر حال پسرند دیگر! کلن فازشان با من فرق میکند. حالا با علی ممکن است درباره ی کتاب و فیلم و چرت و پرت! حرف بزنیم و بخندیم . اما در باره ی خیلی چیزها که آدمها به خاهرشان میگویند (که البته اصلن من نمیدانم چیست!) حرفی نداریم! با این حال من هیچ وخته هیچ وخته هیچ وخت دلم نخاسته که خاهر داشته باشم . حتا هیچ وخت به صمیمی ترین دوستانم هم نگفته ام مثلن تو مثل خاهرمی ! چون دوست ندارم . پسرها خیلی بهترند.اصلن همین که هی نمی پرسند چه طوری و چه خبر و چی شده و سرشان توی کارشان خودشان است خیلی خوب است! چون من بیشتر وختها حوصله ندارم توضیح بدهم! حالا خواهر نداشتن 98 تا خوبی دارد ، دوتا بدی! یکی اینکه من فقط به مقام والای "عمه" بودن دست میازم! و لذت "خاله" ی کسی بودن (خاله ی واقعنی) را درک نمی کنم. دومی هم اینکه هیچ وخت، وختی مانتو و روسری و کرم و ریمل و این صحبتهایم جور نباشد ، کسی را ندارم که از وسایلش استفاده کنم!  (ینی من بیشتر دلم میخاهد وسایل یک خاهر را داشته باشم! تا خودش را!)

2- شش سال پیش که "گو.لو" به دنیا آمد من داشتم کلاس های کنکور عملیم را می گذراندم. بعد از 15 سال یک بچه آمده بود توی فامیل و همه توی صف بودند برای بغل کردنش! دو سه ماهش که شده بود ، تپل بود و خوردنی. و من به هر بهانه ای می رفتم به دیدنش و انقدر که وختی پنج ماهش بود مرا که می دید جیغ میزد و دستهایش را باز میکرد تا بغلش کنم! سنگین بود. من هم که لاجون! ولی نمی شد که هی بغلش نکنم و هی همه جایش را نبوسم . همیشه روزی که برمیگشتم خانه بازوهایم دردناک شده بودند. بعد راه افتاد و حرف زدن یاد گرفت. و من چقدر کرم ریختم که مثلن بگو "قسطنتنیه" تا این عروسکه رو بدم بهت! بگو "می سی سی پی" تا این ماشینه بیاد! بگو "آی لا یو !" بگو "اکس کیوز می"! تا آخر سر یک روز که کف آشپزخانه نشسته بودیم و داشتم ناهارش را میدادم بلند شده بود و توی گوشم گفته بود "آی لاو یو ، قلب قلب!"

بعدها یک مخفف گوگولی از اسم من گفته بود که حالا همه مرا همان جوری صدا میکنند. و هی بیشتر و بیشتر به هم عادت کردیم . و هروخت که خانه شان بودم همه یک نفس راحت میکشیدند که "گولو" فقط دنبال من است و آنها بروند کارهای عقب افتاده شان را انجام بدهند! یکبار که نشسته بودم برایش با لگو یک آدم آهنی ساخته بودم گفته بود "به نظر من توی کله ی تو همش مغز نیست! ینی مغز هستا! ولی بیشترش حوصله است!" بعد یکبار که هی ما به مامانش می گفتیم برایش همبازی بیاور و این حرفها، گفته بود " من آجیه نی نی نمی خام! میخام مث تو باشه ! بزرگ باشه ! " من هم هار هار خندیده بودم و گفته بودم عزیزم اونو دیگه مامانت نمی تونه بیاره ، بابات میتونه بگیره بیاره !

بعد چند باری بهش گفته بودند به من بگوید خاله و هی نگفته بود. ولی همچنان چسبیده به من باقی مانده بود و به همه گفته بود من سالاد ماکارانی هایم از همه بهتر است و یک سوپ قارچی میپزم که میخاهی انگشتهایت را هم بخوری و پیراشکی هایم حرف ندارد!

امسال ماه رمضان وختی داشتم توی اتاق آماده میشدم ، یورتمه کنان آمده بود پیشم و خاسته بود یک چیزی بگوید از دهنش پرید "خاله" بعد یکهو هر دوتایمان به هم نگاه کرده بودیم ، بی حوصله سرش را تکان داده بود و گفته بود ای بابا! قاطی کردما! نینو!

3-شهریور دو سال پیش خاهرش به دنیا آمد. بعد از چاهار سال ، باید همه چیز و همه کس را با نی نی ِ تازه قسمت میکرد. مامان و بابا و خاله و دایی و عمو و اتاق و اسباب بازی هایش را. تازه وارد دختر بود و کلی همه را شاد کرده بود با آن ابعاد مینیاتوری و مژه های بلند و برگشته اش. من تا یک ماهگی اش نرفتم. ترسیدم ذوقم برای نی نی حال "گولو" یم را خراب کند. وختی هم رفتم مرا کشان کشان برده بود پای کامپیوترش و نذاشته بود بلند شوم . بعدترش هم هیچ وخت نشد مثلن به دخترک غذا بدهم یا حتا بغلش کنم و این کارها. چون هربار حتا بوسیدن من یک حرکت انتقام جویانه از گولو به دنبال داشت و ترجیح میدادم اصلن ابراز احساسات نکنم که حساس نشود. بعد یکبار که میخاستند دخترک را بگذارند پیش ما و بروند و نتیجه گرفته بودیم که نمی ماند و غریبی میکند ، گولو صادقانه گفته بود "وا! غریبی نداره که! نینویی دیگه!"

حالا دخترک به زودی دوسالش هم تمام میشود و هر باری که مرا میبیند با چشمهای مشکیه پر از نورش ، شیطان و با ذوق و مهربان نگاهم میکند اما طرفم نمی آید. غمگین است. ولی واقعیت دارد. مرا دوست ندارد. آنقدری که با خاله های دیگرش خوب است و دوستشان دارد ، من را دوست ندارد. من خاله ی گولو نیستم ، دوست ندارد که خاله اش باشم! که حتا یکبار هم نگفته خاله! "نینو" یش هستم. دخترک ولی مرا به "نینو" بودن هم قبول ندارد! چه برسد به خاله بودن! ولی همین که جلوی بقیه ضایعم نمی کند و بوس میدهد و میگذارد دستها و صورتش را بعد از بستنی خوردن بشورم کافی است. به هرحال شهریوری است دیگر!

 

 

   + ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢
comment تو بِبار()