DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> البته یه دلیل دیگشم این بود که اون مسیره پر از سوسک پر داره! - در گلوی من ابر کوچکیست...


البته یه دلیل دیگشم این بود که اون مسیره پر از سوسک پر داره!

ناهار امروزمان ، توی یکی از پس کوچه های بازار ، در نیم طبقه ی فسقلی یک فست فود که ویترینش پر بود از سینی های لبالب از مغز گوسفند و زبان و مرغ تکه تکه شده و سوسیس بندری و...  و  جلوی درش کباب ترکی و فلافل داشت! صرف شد! پشت یک میز که رویش بقایای ساندویچ ها و نوشابه های نفرات قبلی هنوز بود و دسمال کاغذی هم نداشت. عوضش یک ظرف از این خرسی ها ، پر از یک سس سفید خوشمزه و یک فلفل پاش پر از فلفل قرمزه داغ!!! رویش بود.به یاد روزهای دانشجویی فلافل خوردیم ! که البته باز آزی خانم غر زد. ما هم محلش نگذاشتیم! خدایی تو آن مغازه ی معلوم الحال و بین آن همه فست فود کثیف! از فلافل سالم تر چی بود خب؟؟؟

وخت پایین آمدن از پله های آهنیه تنگ مارپیچش آزی غر زده بود و من خندیده بودم بهش و بعد سرم را به اندازه ی کافی دولا نکردم و محکم خورد به لبه ی پله! یک جوری که حس کردم گیره ی موهایم شکست! و پشت من هم راضیه پیشانیش خورد به همانجا و آزی غرغرو سلامت رسید پایین.جلوی چشمهای متعجب و خندان مردهای بازاری که ایستاده ساندویچهایشان را می بلعیدند با صندوق دار پیر و خوش اخلاق حساب کردیم و دم در فیش را دادیم به پیرمرد فلافل سرخ کن . به من که فلافل با ترشی و یک عالمه خردل و فلفل خاسته بودم گفته بود خداییش خوشت اومد؟ منم گفتم آره بیسته بیست بود. دست شما درد نکنه . خیلی چسبید بعده این همه مدت!

و آزی افتاده بود جلو تا ببردمان بازار پارچه فروشها. سه متر ساتن قرمز و سه متر ساتن کله غازی یا آبی طاووسی ! خریده بودیم و با پاهای لهیده! برگشته بودیم پیش ناصر خان! ناصر خان ، که البته ما معتقدیم اسم هنریش است حتمن! خیاط مورد اطمینان آزی اینهاست که لباسهایشان را تنگ و گشاد و کوتاه و این کارها میکند!!! پیر مرد چاق و کوتوله و کچلی هم نیست! یک پسره جوانه هیکل داره خوش بر و رو و خیلی جدی و سر بزیر و این حرفهاست! که دستهای خیلی بزرگی دارد و من نمیدانم چه طوری این کارهای ظریف را انجام میدهد باهاش! چشم پاک هم هست گویا! به جز برای گفتن کلمات تک سیلابی ِ واجب هم دهانش را برای حرف زدن باز نمی کند. ولی برای چایی خوردن مثکه همیشه باز است!

خلاصه هی من توی دلم گفته بودم بابا ناصر خان دس بجمبون! دیرمونه ! و آقا با طمانینه درزها را اتو کرده بود آخر سر آزی از دیدن قیافه های ترکیده ی من و راضیه فهمیده بود که دیگه خیلی داره طول میکشه حرکت زدن ناصر خان و گفته بود بقیش باشه بعدن میام میبرم! یک جوری که راضیه اصلن داوطلب شده بود بیاید بگیردشان و مانتوی خودش را هم بیاورد!

بعد توی ایستگاه مترو من گفته بودم چقدر بوی لاک میاد!!! و دیده بودیم یک دختره نشسته خیلی ریلکس توی شلوغی ایستگاه امام لاک میزند! بویش هم همه جا را برداشته بود. و آزی غر زده بود حالا الان میاد تو میماله به مردم! مجبوره انگار! من و راضیه خندیده بودیم . از شانس آزیتا دختره فروشنده ی مترو از آب در آمد و بیست بار از بغل ما رد شد و هر بار آزیتا چشم غره رفت و غر زد. دخترک هم انگار نه انگار ، ناخن هایش را فوت میکرد.

 در باره ی سوتی هایمان حرف زده بودیم و هار هار خندیده بودیم دمه پیاده شدنمان یک دختره ،آمده بود با کلی روسری شاد و رنگی رنگی من هم فوری یک آبیش را خریده بودم و پریده بودیم پایین.

بعد جلوی در مترو خرگوش میفروختند و آزی اینها منو کشان کشان از محوطه دور کرده بودند. و من برایشان توضیح داده بودم که بابا نمی خرم! فقط میخاستم نگا کنم! البته اگه مامانم غر نمی زد میخریدم! وای نه البته خرگوش خیلی کثیف کاریش زیاده نمیشه تو آپارتمان نگهش داش. البته خب بامزس دیگه ! ولی نه نمی خرم! نمی دونم حالا شاید بعدن خریدم! اصن بیخیال الان خودم طوطی دارم و اینا ...

بعد رسیده بودیم آتل.یه و روی مبلها ولو شده بودیم . هی من چایی چایی کرده بودم . و راضیه گفته بود دم میکنم خودم!و با آزی نشسته بودیم به مسخره بازی و هر هر. راضیه هم جواب تلفن میداد. مشتری ها آمدند و لب تاب را گذاشتیم پیششان و سه تایی نشستیم به تعریف کردن و خندیدن. تا یک خانومی آمد برای ثبت کردن آرایش و شینیو.نش و تاکیدی هم کرد که چون همیشه قبل از همه ی عر.و.سی ها میرود آتل.یه لطفن ژ.ست ها جدید باشند! ما هم که خنثی

هفتو چند دقیقه من  و آزی دل کنده بودیم و زده بودیم بیرون و آزیتا قول گرفته بود که باهاش برم تا آن مغازه ی دیروزی تا آن نمیدانم بلوز-تاپی که دیده بود را بخرد. رفته بودیم و پیدایش نکرده بود و نا امید و عصبی که چرا وختی عینش را امروز توی بازار دیده نخریده و اینها! و داشتیم از مغازه می رفتیم بیرون که دید روی رگاله دمه دره! و با ذوق یک زردش را برداشت که چقدر هم بهش می آمد! برعکس من که هروخت زرد و نارنجی بپوشم انگار همین الان بعد از عمل قلب باز از بیمارستان مرخص شدم! انقدر که رنگ پریده و زرد و زار و زشت میشوم!

بعد من دمه تاکسی ها اسما را دیده بودم و ذوق کرده بودیم از دیدن هم. و توی راه که من توی حاله خودم بود ، یک خانومی از صندلی پشتی زده بود روی شانه ام و من بعد از اینکه پنج سانت از جا پریدم با لبخند نگاهش کرده بودم و یک آدرسی ازم پرسیده بود که گفتم بلدم و بیا نشانت میدهم. و آمده بودیم از خیابان رد شویم دست مرا گرفته بود! بهش راه را نشان داده بودم و گفته بودم ببین من امروز رفتم بازار داغونم وگرنه خودم باهات میومدم چون از اونجا راه داره به سمت خونه ی ما ولی الان خیلی خسته ام!

خندیده بود و گفته بود نه بابا! مرسی عشقم!

 

   + نازنین ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳۱
comment تو بِبار()