DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> کاش همیشه یک نفری بود که بگوید بقیه ی راه چه خبر است ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


کاش همیشه یک نفری بود که بگوید بقیه ی راه چه خبر است ...

امروز رفتم پیش راضیه! کلی خوش گذشت و خندیدیم. آزی ام بود. هی دری وری گفتیم به هم!دیوونه ها میرن باشگا بدنسازی بعد آزی چشم و گوشش باز شده! هی نگاههای خریداره میکنه به همه و تز میده که کجاشونو چیکار کنن!

بعدشم به یاده روزای یونی ، ناهار پیتزا و هات داگ گرفتیم ، یه دونه! و  آزی هی خانوم بهداشت بازی در آورد که اینا چربی اشباع داره و فلان و فیسار! مام گفتیم بدرک! بعدشم نتونست قیمه شو داغ کنه چون کبریت و فندک نداشتیم گازو روشن کنه! و مجبور شد کلی! چربی اشباع بخوره با قند مصنوعی !

بعد از ناهارم نشستیم عکسای یکی از دوستامون که در جوار دوس پسرشون در استا.مبو.ل گرفته و در صفحه ی شخصیشان قرار داده بودند دیدیم. و عکسهای بیلیارد بازی اون یکی دوستمان را و لذت بردیم که واقعن چقدر همه خوشند و این حرفها !

بعدشم یکم بحثای معمولی و هر و کر و اینا . که البته بیشتر منو راضیه خندیدیم آزی نشسته بود پشت لب تاب و فک کنم داش تجارت میکرد! چون هی یه چیزای کلیک میکرد و بعدش کارت میکشید تو کارت خان!

کارشم که تموم شده اومد دراز کشید رو مبل و خابید! من و راضیه ام نشستیم کلی حرف زدیم و زندگیمونو هم زدیم باهم! و هی از بدی آدمها و آدمهای بد و اخلاق های آنتیکه پسرهای ایرانی گفتیم. که همه شان سر و ته یک کرباسند. خوشی شان را میکنند و سر یک حرف مفت یه چیز الکی شر به پا می کنند و ... و دوستم گفته بود که اصلن تقصیره ماست که هی کوتاه می آیم و هی ماست مالی و هی توی روی همه وایسادن که همین خوب است و خیلی خوب است و اگر اینجور است و آنجور و اگر هیچ چی ندارد هم اشکال ندارد عوضش پسر خوبیست! و آخرش مادرهایشان توهم برشان میدارد که ما مانده ایم حتمن که انقدر داریم پافشاری میکنیم و شازده شان لابد طلایی است! و من گفته بودم اصلن دیگر اعصاب و کشش برخوردهای این شکلی با آدمها را ندارم. یک نفری که میخاهد برود ، برود! من عمرن نمی پرسم چرا و کجا! بدرک! برود. اصلن همین آدمها لیاقتشان آن دخترهای "درخور" است که بلدند سواری بگیرند و خرج همه چیشان را از پسرها طلب کنند و فقط بلد باشند ریمل بمالند و با کفش پاشنه بلند تق تق کنند! نه مثل ما . که هی مواظب باشند آب توی دل طرفشان تکان نخورد و بلد نیستند مسخره باشند و اگر یک چیزی ناراحتشان کند مستقیم میگویند. و متهم میشوند به "زیادی" و "با همه" راحت بودن. که چقدر هم چیز بد و جیز و اخی است. و خاک تو سر ما که هیچ وخت بلد نیستیم دست یک پسر را بگیریم ببریم حر.ا.ج پو.ما و آد.ید.اس و اسپر.یت و بنتو.ن و جیبشان را خالی کنیم که آنها هم عاشقمان باشند! ما همین دخترهای بدبختی هستیم که هر وخت این حرفها را به یک پسری بگوییم حتا ، توی چشمهایش ستاره پر میشود و میگوید وای چقدر خوب و این حرفها ، و دو روز بعد ما میشویم اخی و هنری و متوهم و متوقع و فلان و بهمان! و آنها ، همان پسرهایی که همیشه دنبال یکی مثل ما بودند میروند سراغ دخترهای دیگر ! خوشبحال همه ی دخترهای دیگری که طرز استفاده ی پسرها را بلدند . خوشبحالشان که پسرها را استفاده میکنند. مثل ما باهاشان مثل آدم برخورد نمی کنند. مصرف میکنندشان و به وختش هم عذرشان را میخاهند. خوشبحالشان که تاریخ اکسپایر شدن پسرها را تشخیص میدهند! بعد دلم برای دوستم که پا به پای پسره کار کرده بود و ذره دره سرمایه گذاشته بود و حالا باز تنها مانده بود ، سوخته بود. نه از روی ترحم ها! دلم برایش سوخته بود چون دوستهایم همه شان از همین دخترهای طفلکی هستند که بلد نیستند بد باشند. که همه مان حتا با همه ی این حرفها می بخشیمشان و وختی پیش هم می نشیم هیچ وخت نمی گوییم همه اش تقصیر آنها بوده و این حرفها! بعد آب خورده بودیم و خشکی و گوله های توی گلویمان را شسته بودیم و من گفته بود حداقل پاشو یکم الک.ل بیار بریزیم توش یه حالی بده ! نشستیم این همه هم زدیم ! و هار هار خندیده بودیم.

بلخره با صدای زنگ در آزی بیدار شده بود و به بهانه ی شیر کاکائو نشانده بودیمش. و شیر کاکائو و لیموناد و های بای و کلوچه چیده بودیم روی میز و من فکر کرده بودم که آزیتا چقدر دوست بهتری است که می آید و پیش راضیه هست.

بعد هم قراره خرید فردا را اوکی کرده بودیم و با آزی توی شلوغی خیابان آمده بودیم تا ایستگاه مترو و یک دختره وسط راه پرسیده بود گشت اونور میدون میگیره؟ آزی گفته بود آره مثکه دیروز ون پر کرده . و دخترک راه را برگشته بود .

 

 

 

   + ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٩
comment تو بِبار()