DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


در گلوی من ابر کوچکیست ...

وختی من چن شبه خوب نمی خابم. وختی باید خودمو بخابونم! وختی بیس بار تا صب بیدار میشم و عدد همه ی ساعتها از 3 تا 9 را روی گوشیم چک میکنم ، ینی من حالم خوش نیست.

وختی می آیم اینجا هی پست میگذارم و خنده دارهای زندگیم را میگویم ، ینی حالم خوش نیست.

وختی از درفت ها مینویسم ینی حالم شبیه همانها شده. وختی حالم خوش نیست ... ترسیده ام. فقط همین. حالم خوش نیست و ترسیده ام و دوست ندارم اینجا یک چیزهایی بنویسم که ملوم نشود چقدر حالم بد است. ببخشید که حالم هی بد میشود. و هی مینویسم. و نمی دانم چم شده...

میخام یه مدت ننویسم... شاید حالم خوش بشود ...

+ همین جوری دوست دارم بدهمش به یک نفری ...

++کامنتها احتیاج به تایید دارند. نه بخاطر اینکه کسی چیزی گفته که من ناراحت شده ام و قرار است حرفها از غرباله من و طرز فکرم رد بشوند، نه ، فقط میخام ببینم تو قسمت مدیریت وبلاگم چه اتفاقی میفته!چشمک

 


حالم بده. بده بده بد. خیلی وخته که حالم به این بدی نبوده ... ولی الان هست. از دیشب... یه حسی که نمی دونم چیه . مثلن یه بار نوشته بودم همش ترس نیست بیشترش ترسه ... مث همون. اصن نمی دونم الان ...نمی دونم ترسه یا چی ... ولی اونقدی بد هس که بگم حالم بده. انقد بد که دیشب نقاشی کشیدم! من فقط هر وخت که خیلی حالم بد یاشه ، که ندونم چمه ، که احساساتم با هم قاطی بشن و من نفهمم چرا و چگونه ، نقاشی میکشم. تازه دیشب انقد بد بودم که تو اتاقم نتونستم بشینم. وسط پذیرایی نشستم. البته اولش فک میکردم که خوب میشم. و خودمو مجبور کردم که بشینم و رنگ کنم. بعد از یه جایی به بعد دیگه نتونستم بشینم! پاشدم را رفتم. حتا دراز کشیدم. با این که روی فرش بودم ، نه مثل کف اتاقم روی موکت ، باز هم دنده هام و استخونای لگنم درد گرفت.احساس میکردم دارن میشکنن! قلبم ، گلوم ، نفسم اصلن ، تنگ شد. گیره ی موهامو وا کردم و چپکی خابیدم ! پاهامو گذاشتم روی مبل و دستامو زیر سرم. سعی کرده بودم نفس عمیق بکشم. و اهمیت ندم که معدم داره درد میگیره. بعد ...

بعد نقاشیه رو کشیده بودم. توی یک وضعیت داغون. ولی کشیده بودمش. و گلوم هی تنگ تر شده بود. و حالم بدتر. دوست نداشتم از گلوم بالاتر بیاد. مثلن توی دهن یا چشمام. واسه همین اومده بودم وسط خونه نشسته بودم.

ساعت دوی شب نشستم ادامه ی اون فیلمه که یه بار با سختی دانلودش کرده بودم و از دقیقه ی هفتاد به بعدش را نشان نداده بود دیده بودم. و عاشق اریک شده بودم.که انقد پایه بود. انقدر خوب. انقدر ایده آل. حتا فکر کرده بودم جولی چقدر شبیه من دیوانه می شود. همان شکل دراز کشیدنش روی تخت بعد از یک تلفن ناموفق. وختی دلش تنگ شده بود. یا اصلن اون همه خوشحالی آخرهای فیلمش... چقدر شبیه من بود ... یکهو دلم خاسته بود که موهایم را بروم سه سانتی بزنم . که شاید انقدر نریزد. که این چنا تا سفید هایی که وجود کرده اند امده اند لای چتری ها که علی بگه موهاتم داره رنگ دندونات میشه ها! انقدر به چشم نیایند.

بعد هی گفته بودم مهم نیست من خوبم من خوبم من خوبم و شات دان را زده بودم. تا بلند شوم مودم را خاموش کنم و لباس خنک تر! بپوشم برای خاب باز گلویم تنگ شده بود.

دراز کشیده بودم و دلم خاسته بود فردا بروم پیش گولویم. که شاید مثل همان آخرین باری که او دوسالش بود و من حالم بده بده بد دستهایش را بگیرم و بگویم تو بهش بگو همه چی درس شه باشه؟بگو من حالم خوب شه! فقط همین. بعد یادم اومد که بعد از افطاریه امسال ، که برای اولین بار توی این شش سال ، برایم و پشت سرم گریه کرده بود که نروم و بمانم و اشک های گوله گوله ریخته بود با آن چشمهای درشت سیاهش من مثل ماست نگاهش کرده بودم و پایم لبه پله خشک شده بود . گفته بودم نمی تونم بمونم ولی زود میام. ماه رمضون تموم شه میام! و دوباره دولا شده بودم روی کتونی هام و بندهایش را کشیده بودم و انگار نه انگار که دارد به خاطر من اشک میریزد. اصلن نگفته بودم گریه نکن یا چیزهای این شکلی. فقط گفته بودم میام ! باشه؟ با پشت دستش اشکهایش را پاک کرده بود و رفته بود. پله ها رو دوتا یکی رفته بودم پایین و انگار نه انگار ... حالا ساعت سه ی شب چقدر دلم برایش تنگ شده بود ...

هر پوزیشنی که فکرش را بکنی امتحان کرده بودم تا خابم ببرد. نمی شد. امشب حریف قدر یود و به این مفتی ها نمی افتاد گوشه ی رینگ... آبی آسمان داشت سفید میشد که خابم برد. بعد هم ساعت 8 از صدای دسته کلید بابام بیدار شدم. و حالم هنوز بد بود...

و هنوز هم ... و توی آینه ی دستشویی سرسری خودم را نگاه کرده بودم. چایی ام را پررنگ ریخته بودم و با جرعه های بزرگ بزرگ سر کشیده بودمش. اصلن به نظرم مزه ای نداشت. حتا تلخ هم نبود...

حالم بده ... حالا که گولویم هم نیست ، تو دعا میکنی من حالم خوب شه؟ فقط حالم خوب شه! حال دلم. حال خودم. حال گلوم ... دعا میکنی که من انقد نترسم؟ دعا کن! من حالم خیلی بده. بده بده بد. من از حال این شکلیم میترسم.خیلی میترسم. خیلی ...

 

   + نازنین ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()