DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از draft ها (4) - در گلوی من ابر کوچکیست...


از draft ها (4)

نمی دونم از کی ، ولی از یه وختی بیخیال همه چیز شدم. تا همین حالا.

بیخیال که میگم ینی گذاشتم همه چی اتفاق بیفته. ینی گذاشتم حرفها زده بشه. کارها انجام بشه. آدمها بیان. آدمها برن. فقط نگا کردم.

مثلن همون وختی که همش میگفتم اگه تو با این حرف/کار/حرکت خوشال میشی خب بزن/بکن!

مثلن همون وختی که یه فکر هیجان انگیز یه کار بامزه میومد تو فکرم و یهویی میگفتم واسه کی خب؟ نه که فک کنی همیشه باید کسی باشه تو زندگی من و اگر نباشه من یه گوشه افتادم گرد و خاکی و داغونا! نه. اتفاقن من همیشه حواسم به خودم و لباسام و موهام و قیافم هس.

همان وختهایی که یک چیزهایی توی دلم توی روحم داشت میمرد. و من پشتم را کردم بهشان و رد شدم. مثلن همان حاضر جوابی های شیرینم که شده بود تیغ. که گفته بودم شده ام عین یک توله سگ که خودشو میماله به کفش های واکس زده ی یک جنتلمن، مرده پاشو میکشه که سگی نشه، سگه فک میکنه داره باهاش بازی میکنه دم تکون میده...

فکر کردم اگر کنار وایسم خاکی نمیشم. فک کردم اگه ساکت باشم. اگر احساس نکنم. اگر اهمیت ندم زندگی راحت میشه. اونقد که مثلن بعد از دوسال یک شب به "ب" بگم پس من دیگه کاری باهات ندارم.

حالا مسئله "ب" و سگه و روزهای رفته نیست ها. مسئله منم. میخام برای یک بار هم که شده خودم مسئله باشم. من یک مشکل لاینحلم. از کی؟ نمی دونم!

   + نازنین ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()