DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> (some facts about me (2 - در گلوی من ابر کوچکیست...


(some facts about me (2

1-سوسک از بزرگترین ترس های منه تو زندگی ... ینی تمام تابستون استرس اینکه ببینمشو دارم. و خدا نکنه که ببینمش. جیغ خیلی وخته سعی میکنم نزنم! ولی واقعن تپش قلبم توی گلومو حس میکنم! هیچ جمله ای هم به این اندازه که :حالا مگه سوسک آدمو میخوره؟ نمی تونه منو عصبی کنه! مگه قراره یه چیزی آدمو بخوره حتمن؟ سوسک چندشه! این همه آدم از گربه میترسن! گربه مگه آدمو میخوره؟ خداییش این خیلی جمله ی بی منطقیه ! خیلیم حرص درآره!

2-من تو جهت یابی و به طبع آدرس دادن! داغونم! ینی داغونا! در این حد که من در سرنوشتم آمده بود که چاهار سال ، حداقل سه روز در هفته ، بروم میدان ونک! بعد اگه یه وخ منو سر برزیل از ماشین پیاده میکردن گم می شدم! ینی انقد داغون! مثلن خونه ی خالم اینا رو چشمی بلدم. ولی بگن آدرسشو بگو نمی تونم! با اتوبوسم هر وخ برم باید دمه شیشه بشینم ! انقد بدم میاد اینایی که میخان آدرس بدن میگن غرب میدون ، شرقه خیابون! خب مگه من قطب نمام؟ من چم دونم شمال جنوبم کجاس وسط خیابون! اصن یکی به من بگه فلان جا ، دسته چپته ، من باید تمرکز کنم ببینم اون دستم که باهاش مینویسم کدومه تا تشخیص بدم سمت چپم میشه کدوم ور!

3-بعد من "نقاشی" و "طراحی" و "تجسم" و "توانایی نقد" کردنم خدادادی است. ینی به قولی "گیفتد" است. برایش زحمتی نکشیدم. استعدادش را داشتم ، یکمی پرورشش دادم. بعد قبلنا ، درک نمی کردم وختی یک کسی یک نقاشیی چیزی جلوش بود ، میگفت من نمی تونم بکشمش! من درک نمی کردم چه طوری این نمی تونه! خب داری میبینیش! بکشش دیگه! اصن برام هضم نمی شد که مثلن چه جوری ممکنه تو یه چیزی رو ببینی و ملموس باشه برات و نتونی عینشو بکشی یا بسازی، به شرط داشتن ابزار و موادش البته! بعدنا فهمیدم که خب واقعن توانایی باز آفرینی تو وجود خیلی ها ضعیفه! مثلن داداش بزرگه ی من اصن بلد نیس از دستاش استفاده کنه! دقتش کمه! ولی ضرب چار رقمی در سه رقمی رو ذهنی انجام میده. تاریخش خوبه! اونوخ من 24 و 13 رو با ماشین حساب با هم جمع میکنم!

4- من هیچ وخ نتونستم در تلاش اول "ریودوژانیرو" رو درست تلفظ کنم! یا مثلن "کپسول آتش نشانی " به انگلیسی رو. دره دلستر و نوشابه و اینارم نمی تونم با قاشق باز کنم! دره رانی و نوشیدنی های اون مدلی رو هم همیشه یا ناخونم اول شکسته یا کلن وا نشده!

6-وختی رو یه موضوعی تمرکز کرده باشم و یکی حواسمو پرت کنه خیلی شاکی میشم. و معمولن تند جوابشو میدم یا غرغر میکنم. خیلیم اخلاقه بدیه! چون خب همه که نمی دونن من اون لحظه حواسم یه جای دیگس! وختیم یکی هی یه چیزی رو ازم میپرسه اعصابم خورد میشه! حوصله ی تکرار چیزای بی اهمیتو ندارم. و خب خیلی چیزای بی اهمیت انگار واسه بعضیا مهمه!

7-تند حرف میزنم و تند میخونم! تند مینویسم تند فکر میکنم. ولی تصمیم گرفتنم معمولن طول میکشه! اونوخ وختی یکی شل و ول حرف میزنه یا حرف زدنش آروم و بیش از حد شمردس من حواسم پرت میشه و تمرکزم میریزه به هم و عصبی میشم! یا مثلن خیلی وختا ممکنه به آدما بگم وای هنوز نخوندی اینو؟ چرا انقد یواش میخونی؟ قصدم غر زدن نیستا! ابراز شگفتیه! ینی مث همون بند 3، درک نمی کنم چرا بعضیا یواش یواش میخونن؟ من اگه یواش بخونم وسطش کلن حواسم پرت میشه! واسه همین واسم عجیبه که بعضیا میتونن انقد لفت بدن خوندن مثلن یه صفه مجله رو! ولی خیلی وختا ، مخصوصن وختی اولین باره یکی رو میبینم دوس دارم بتونم آروم و شمرده حرف بزنم! ولی نمی تونم! مثلن مـهـدی رحـمتـی یه شب تو نـود داشت با فردوسـی پـور حرف میزد ، انقد متین و موقر و آروم و با آرامش بود من کف کردم! خوشبحالش واقعن!

8-تو تقریبن همه چی ، حتا چیزای بی اهمیت (از نظر بقیه) مته به خشخاش میذارم. ینی به شدت ایده آل گرا عمل میکنم! بعد خیلی اخلاق بدیه. خیلی بد. چون هیچ وخ از خودم راضی نیستم. هیچ وخ از کاری که کردم راضی نیستم. هیچ وخ از شرایطی که دارم راضی نیستم. هیچ وخ از لحظه هام لذت نمی برم. چون همیشه در حال مقایسه ی خودم با "خوده ایده آلم" هستم! همیشه فک میکنم کم گذاشتم.تلاش نکردم. تنبلم! و اینا! حتا اگه نهایت تلاشمم کرده باشم و از نظر اطرافیان هم نمره ی "A" بگیرم. بازم به نظر خودم متوسط بودم! مثلن هیچ وخ تا حالا به کارام، طرحام ، نوشته هام به دید "وای خیلی خوبه دیگه" نگا نکردم! نمی دونم درمانش چیه. من نتونستم خودمو بهبود ببخشم. خیلی وختا واسه کارام و حرفام خودمو میبرم زیر سوال و قضاوت میکنم و همیشه ام خودمو محکوم میکنم! این عادت قضاوت کردن خودم و دائم خودمو زیر سوال بردن و انتظار همیشه "درست" و "منطقی"رفتار کردنم خیلی بده. خیلی وختا انرژی زیادی ازم میگیره که متوقفش کنم! که ذهنمو معطوف یه چیزه دیگه کنم.  درصد موفقیتم خیلی کمه! (البته در همه ی موارد به غیر از ارتباطم با آدما! ینی خیلی رو رفتار آدما نسبت به خودم سخت گیر نیستم! توقع خاصی ندارم. نه احترام خاص نه پشتیبانی و این حرکتا! خیلیم از حرکت یا حرف یه کسی ناراحت بشم و بهم بر بخوره به این فک میکنم که شاید تو شرایطی بزرگ شده که برخورد بهتر از اینو هیچ وخ ندیده که بخاد یاد بگیره یا اینکه کلن بلد نیست یاد بگیره !)

9-از شلوغ پلوغی و تعداد زیاد آدما دور و برم کلافه میشم!

10-فوبیای چاقی، توهم چاقی و مازوخیسمِ "نخور داری چاق میشی " از دوازده سالگی باهامه! ینی نزدیک به نصف زندگیم. اونم فقط چون یه بار 56 کیلو شده بودم . و هنوز تاریک ترین خاطرات زندگیم مربوط به اون دورانه! 

11- از مقایسه شدن متنفرم. متنفرم. متنفرم. از اینه بهم بگن از فلانی یاد بگیر.یا فلانی رو ببین. یا فلانی چقد فلانه!!! بدم میاد. و هیچ وختم هیچ کسو با کس دیگه ای مقایسه نکردم.

و مورد دوازدهم اینکه :من بلد نیستم موهای یه نفر دیگه رو ببندم!نه با کش و نه با گیره و نه با هیچ چیزه دیگه!

 

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٢
comment تو بِبار()