DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از draft ها (2) - در گلوی من ابر کوچکیست...


از draft ها (2)

صب شکـیبا اس داده که میای جمعه چیتـگر صبونه ؟ با بچه های پیش دانشگاهی ؟ بعد من دارم فک میکنم که چقد من بدم میومد/میاد از بچه های پیش دانشگاهیمون!

ینی واقعیت اینه که اونا از من و یا بهتر بگم ما ! بدشون میومد ! من کلن از کسی بدم نمیاد و از تعداد انگشتای یه دست بیشتر نمیشن آدمایی که من تو کل زندگیم هنوز نتونستم در مورد بخشیدنشون تصمیم قطعی بگیرم . از اون آدمام هیچ وخ بدم نیومده . از اون آدما رنجیدم . فقط همین .

خب بر همگان آشکار شده است که من دیپلم ریاضی دارم . معدل کتبی نهاییم هم 17.63 بود اگه اشتباه نکنم . معدل کلم هم 18 و چند صدم بود .

سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم به عشق طراحی صنعتی ! بعد وارد هنرستان شدم که خب برای امثال من دنیای غریبی بود ! هنرستان ما تقاطع همت شریعتی بود و یک ساختمان تقریبن قدیمی دلگیر سه طبقه بود . یک مدیره روانی و دوتا ناظم روانی تره پیر و پاتال و یک خانومی که جلوی در مینشست و جوراب ها رو چک میکرد که کوتاه نباشند و یک بار زنگ زده بود به مامان من و گفته بود دخترتون ابروهاشو ورداشته ، نیاد تا در نیومده ! کادر اصلی بودند. مدیرمون از این آدمهای نون به نرخ روز بخور بود و واسه هر چیز چرتی پول میخاست. البته مدرسه غیر انتفاعی بود. بعد من تیر ماه رفتم تا سه چارتا کلاس رو بگذرونم و امتحان تغییر رشته بدم . ستاره بود و فاطمه و صفیه و عطیه و صالی و سمانه و غزل و ایمانه و عذرا و مریم و یک سمانه ی دیگر . یک دختری به اسم مروارید هم بود که بعد از چند جلسه دیگر نیامد تصمیم گرفت همان ریاضی را ادامه بدهد و مهندس بشود . فاطمه از تجربی آمده بود و یکی دوتا هم از انسانی . من و ستاره و ایمانه و صفیه  ریاضی بودیم و من و ستاره کارمان خوب بود ، توی کارگاه طراحی و کلاس مبانی رنگ و خط و نقطه. امتحان های تغییر رشته را دادیم و من نمره ی طراحیم شد 19.75 و یادم نمیرود که سمانه _یکی از سمانه ها _ شده بود 9.5 و کلی چرت بار ما کرد و وختی نمره ی منو فهمید کارگاه را گذاشت روی سرش و گریه کرد و از این بچه بازی ها . الان یادم نیس آخر چطور شد که قبول شد و آمد .

داستان از نیمه ی مرداد شروع شد که ما قاطی کلاس های پیش شدیم و بچه های هنری را برای اولین بار ملاقات نمودیم . یک چیزه عجیبی بودند . یک جور پررویی و گستاخی و حماقت عجیبی داشتند توی برخوردشان . آی کیوی بیشترشان در حد کرفس بود و ادعایشان...! بعد کلاس عربی داشتیم و ادبیات و ریاضی و زبان . یادم هست سر کلاس ریاضی من و ایمانه و صفیه گریه میکردیم از دست این دخترهای لوس و خودخواه که تا به هر کدامشان میگفتی میخاهی چه کاره بشوی در آینده ؟ میگفتند طراح صنعتی ! بعد محیط مستطیل را نمی توانستند حساب کنند و به توان رساندن نمی دانستند ینی چه و کسر اعشاری را بلد نبودند ساده کنند ! ینی ماجرایی داشتیم ما با طناز و محدثه . هر دویشان از این پررو ها و بیشعور ها و صد البته خنگ ها بودند و من دشمن خونیشان . یک دختری هم بود اسمش حورا بود که تاکیید داشت حُرا درست است و یک موجودی بود که ما بهش میگفتیم ذو. من هنوز که هنوز است آدمی شبیه ذو ندیده ام . مریم و خاطره و فائزه هم از آن بیمار ها بودند . سه تا دختر هم بودند تهه کلاس میشستند سپیده و طلیعه را یادم هست اسم آن یکی یادم نمی آید دخترهای خوبی بودند . طلیعه مظلوم بود .

 

   + نازنین ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment تو بِبار()