DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از draft ها ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


از draft ها ...

حالا نمی دونم این طو.فا.نی این وسط چرا ورداشته گیر داده به من ؟ تکون میخورم میگه تو حواست به کلاس نیس ! چرا سر کلاس من میری تو نت ؟ اونروزم گف تو هر چقدم سایت خوبی طراحی کنی من بهت نمره کامل نمی دم ! چون تا حالا ندیدم حواست اینجا باشه ! پس ینی که یه کاسه ای زیر نیم کاسس! اونوخ بچه ها مثلن خواستن منو دلداری بدن برگشتن گفتن وای نه ! استاد ! حالا نگین شاید کارش خوب باشه ! اونم لیستشو نگا کردو گف آره کارش تا حالا خوب بوده هر دو بار نمره ی کاملو گرفته ! اما من تا حالا ندیدم این حواسش اینجا باشه ! همش یا داره اس ام اس میزنه یا حرف میزنه با دوستاش میخنده یا تو نته ! منم اصن به روی خودم نیاوردم چون استاد کرم داره ! الکی میگه که بهش عجزو التماس کنی .

آقا میدونی؟ یه روزایی خیلی دوس داشتم برم دماغمو عمل کنم ! الان فک کنم چه دوس داشته باشم چه نداشته باشم باید برم دهنمو عمل زیبایی کنم ! این آخر ترمی استادا صافکاری دک و دهن را انداختن تو دانشگا ! ینی مجلسی دهنتو سرویس می کنن ! منم که معلوم الحال .

الانم که مث این خوشالا نشستم اینا رو مینویسم فردا الیمیشن دارمو هیــــــــــــــــــــــچ کاری نکردم واسش. اون روزم که استاد منو تو ساختمون نقاشی دیدو گف نیستی ؟ نمیای ؟ منم ژست این سال آخریا رو گرفتمو گفتم استاد به خدا انقد کارداریم طرح عملی و پر.و.ژ.ه و پایان نامه و طراحی وبو بسته بندیو ! اصن وخت نداریم واسه انیمیشن تو رو خدا یکم پر.و.ژ.ه هارو کم کنین . اونم برگش گف : نه ! شماها زورتون به من میرسه و هی منو پیچ میدیدن ! پاشین کار بیارین امتحانم شفاهی میگیرم ازتون سر کلاس ! باید توضیح بدین چیکار کردین تو پی ری می یر ! منم گفتم :هه ! به همین خیال باش ! من واسه کلاس تو ، دکمه ی دایورتمو فشار دادم ! خیالت تخت ! والا! اصن من نمیدونم این انیمیشنو کجای دلم باید بذارم ! فردام که امتحان تربیت بدنی دارم! باز گلی به جمال این استادمون ! ینی خدایی ایول داش ! فقط دراز نشست و شنا سوئدی رو میگیره و زنجیره ی ایروبیک . من کل ترم غصم شده بود که باید 560 متر بدوم ! خوب شد حذفش کرد.

بعدشم امروز همون استاد عزیز دلم ! افسر جونم ! لیست کارای کلاسشو داد 16 تا کار میخاد که من فقط 3تا شو دارم ! ژوژمانم 4 تیره ! فک کن فقط ! من خوشالم ! می دونم !

آقا بد زمونه ای شده ... بد آقا ! بد... انقد بد که باید برای مردمش "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد " بسازن تا کمتر در حق هم بدی کنن نامردی کنن ...

روزا روزای گرمه خرداده ... روزای آخر ترم هفت ... گرمه سخته شلوغه خر تو خره ... از اون وختاس که نمی فهمی یشمبه ی این هفته چه طوری رسید به دوشنبه ی هفته ی دیگه ! که فک می کنی اوووووو حالا کو تا شنبه ی دیگه ؟ و پس فردا شنبه می شه ! از اون روزاس که ور می دارم لیست کارای نکردمو میزنم پایین آینه ی اتاقم اونوخ می بینم مث که کل ترم هیچ کار نکردم !

پایان نامه گرفتم . نه که فک کنی سه ترم روش فک کردمو حالا دیگه فقط مونده عدسه کنم تا افکارم بریزه کاغذو یه پایان نامه ی توپ تحویل بدم ! نه خیر ! از این خبرا نیس ! به نظرت پایان نامه ای که موضوعش از خونمون تا تجریش انتخاب شده باشه ، هدف و اهمیتش از تجریش تا پارک وی سمبل شده باشه و تکنیک و استاد راهنما ش از پارک وی تا ونک ، چی قراره از آب در بیاد ؟! مال من همون جوری میشه . استاد راهنما مو مث همه ی چیزای دیگه مدیر گروه تعیین کرد ! ینی من درخاست اونم هرچی خودش صلاح دید گذاشت . با میترا قراره باشم . استاد بدی نیس. یکم خشکه . می گن ولی خوب دفاع می کنه . حالا تا اون موق...

خب! بلخره تموم شد . ینی تقریبا. هنوز دو واحد مونده که باید آنلاین تحویل استاد بدم. اونوخ دیگه تابستون منم شرو میشه . البته هیچ ذوقی ندارم براش...

خیلی ترم سختی بود این ترم هفت. واقعن پدرم در اومد. این مدت امتحانام که اصن نمی فهمیدم دور و برم چی میگذره ! بدترین ژوژمان عمرم ژوژمان طرح عملی جامعم بود . که به معنای واقعی کلمه گند زدم ! بعدشم که انیمیشن داشتیمو من یه کار عالی ! ینی در حد والت دیزنی ارائه کردم و دیگه از اون روز منتظرم باهام تماس بگیرن برم واسه عصر یخبندان 4 و شرک 5 و داستان اسباب بازیای 4 بهشون ایده و راهنما.یی بدم ! وای سخت ترین کار دنیا انیمیشن ساختنه ! من که دهنم صاف شد دو دقیقه ساختم !

روزای گرم تیر ماهه ... آخرای ترم هفت ... روزای شلوغه شلوغ . پر استرس و دلشوره ! البته نه واسه من ! من که میدونین ! معلوم الحالم . البته این مدلی بودن منم یکم دوستامو مامانمو حرص میده ! ولی به نظر خودم خیلیم خوبه ! آخه آدم حرص چیو بخوره ؟ حرص 2 واحدو 6 واحدو؟ مگه قراره با این نمره ها به کجا برسیم آخه ؟ نه که بگم حالا به من سخت نگذشتا ! گذشت ! ولی من اهمیت نمی دم! خدایی تو این دو هفته ی امتحانا روزا کمتر از 4 ساعت خوابیدم اما آهو ناله را ننداختم ! حالا مثلن غر بزنی درس می شه ؟ نمی شه دیگه ! بعدشم کاری بود که خودم کرده بودم ! می تونستم خیلی زود تر برم دنبال پرینتو تست رنگو چاپ عکسو چم دونم تدوین و صدا گذاری انیمیشنمو این حرفا ! اما نرفتم ! حال نمی کردم ! چم دونم برام مهم نبود ! حالا مثلن چه فرقی می کنه که کارت یه روز قبل از تحویل جم بشه یا یه ساعت قبل ؟ اصن همیناس که خاطره میشه ! مثلن چن بار دیگه ممکنه من ژوژمان انیمیشم ساعت یک باشه ، کار من ساعت یه رب به دو تموم شه ؟ یا اصن چن بار دیگه ممکنه من شنبه ساعت ده تحویل کارای بسته بندیم باشه و جمعه ساعت هشت شب تو پرینت باشم ؟ یا اصن همین عکاسی ! حالا چی شد من تازه شب قبل از ارائه نشستم کلیپ ساختم ؟ فوقش دوساعت دیرتر خابیدم ! بماند که جزوه ی امتحان بعد از ظهرمو یه نگاهم ننداختم ! اما اونم چیزی نبود ! از ساعت 11 تا یک تو یونی نشستم خوندم تازه دوبارم دوره کردم ! از اونایی که ادعا می کردن سه روزه دارن این بیس صفه رو میخونن هم بهتر نوشتم ! والا ! اصن من کلن همین مدلیم ! همیشه همه کارم دیقه نوده !

اگه الان چن ماه پیش بود حتمن خیلی ناراحت بودم و تو دلم کلی فُشه ناموسی میدادم به اون آدمی – استاد دانشگا منظورمه- که باعث شده من تا این ساعت بیدار بمونمو جون بکنم . اما الان ... نمی گم حالم خوبه که تا این ساعت صب بیدارم نه . اتفاقن اصن چیز خوبی نیس که آدم مث جغد روزا بخابه و شبا بیدار باشه ! اما حداقل استرس چیزیو ندارم .

اینم مدل زندگیه این روزای منه دیگه ... روزم از ساعت 3 بعد از ظهر شروع میشه و تا 9 صبحه روز بعد ادامه داره ! و رسمن به علافی می گذره . ینی اگه امروز دوستم ازم درباره ثبت نام یونی نمی پرسید من اصن یادم نمی اومد که هنوز چیزی به اسم یونی وجود داره تو زندگی من!

میدونی من کلن آدم عبرت بگیری نیستم ! از ایناییم نیستم که یه چیزیو یه کسیو سر لوحه و سر مشق و اسوه و الگو و از این چیزای خودم بکنم ! چون کلن به نظر من هر کسی زندگی خودشو داره چه خوب چه بد ! هیچکسم نمی تونه مث کس دیگه ای زندگی کنه ! پس کلن اینکار کار بیهوده ای است !

دیشب دیر خابیدم شاید ساعت چاهار. صبم با صدای موبایل دوستان بیدار شدم! اونوخ الان منگم! یه کلوچه ام خوردم حالم بد شده نمی دونم چرا. چاییم که نداریم الان! ینی داشتیم سه تا لیوان من خوردم دوتا لیوان دوستان! تموم شد منم حال نداشتم دوباره دم کنم کتریو خاموش کردم . بعدم الان سرامیکای کف آشپزخونه یخه من عمرن حال ندارم برم وایسم روشون !دیروز رفتم یونی . زبان داشتیم. استادمونم که روانی .

امروز کلاس زبان دارم میخاد کوییز بگیره منم هیچی نخوندم. تختمو مرتب نکردم هنوز ! چه برسه به این کارا! نمی دونم خونمون چرا انقد سرد شده ! من سوییشرت پوشیدم الان ! فردام باید برم یونی اصنم دلم نمی خاد برم !

امروز خاب موندم نرفتم یونی! فک کن ! هفته پیشم نرفته بودم! امروز بیدار شدم دیدم ساعت هفتو نیمه دیگه زورم اومد پاشم حاضر شم پتو رو کشیدم رو سرمو خابیدم تا یک !بعدشم پاشدم اتاقم و کشو لباسامو مرتب کردم و یه جارو برقی اساسی هم کف اتاقو کشیدم . من نمی دونم این همه مو کی از سر من میریزه کف اتاق آخه؟

ناهار کشک بادمجون داشتیم .منم در راستای تلفیق فضای سنتی و مدرن! کشک بادمجون بانون تست خوردم! خوب میشه ! داشتم بشقابمو میشستم یهو یادم افتاد که فردا چارشنبس بذا برم فرمای پایان نامه مو پیدا کنم  اگه فردا میترا رو دیدم امضاشو بگیرم قال قضیه رو بکنم. بعد دقیقن دو ساعت من داشتم دنبال این سه تا برگه می گشتم! از پوشه های زیر تختم و پشت عسلی بگیر تا تمام دوازدتا پوشه توی کمدم. حالا فک نکنین من عجب دختر شلخته ایما! نخیر من یه پوشه دارم مخصوص فرما و کاغذا و کلن مدارک دانشگا اما فرمم اون تو نبود. ینی فرمای دانش آموختگیم بودا اما فرمای پایان نامم نبود. بعد دیگه مجبور شدم تا پوشه ی اتودام و طرحای تایید شده و طرحای اجرا شده و حتا پوشه ی مقواها و کاغذ رنگیامم بگردم اما نبود. حالا تو این بین یه چیزای باحالیم تو پوشه هام پیدا کردم و مقادیر متنابهی کف نمودم! که اااااااااااااااا! ینی اینارو من کشیدم ؟ اینا رو من نوشتم ؟یه سری ام کاغذ پیدا کردم پر از جدولای خط و نقطه و دوز! که با بچه ها سر کلاسای عمومی بازی کرده بودیم! فک کن !یه سری از طرحامم دیدم با خودم فک کردم استاد با خودش چی فک کرده بوده اون موق که اینو تایید کرده ؟ بدتر از استاد خودم ! خودم چه فکری کرده بودم که اصن اینو کشیده بودم ؟ خلاصه کمی مرور خاطرات کردم و وختی دیگه نا امید شده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که چیکار کنم خب نیس! فردا میرم  دوباره فرم میگیرم و پر می کنم و داشتم آتو آشغالایی که پیدا کرده بودم میذاشتم تو یه پوشه تا بریزم دور یهو دیدم ا؟ این خطه منه ! و بعله ! فرمام پیدا شد ! اونم تو پوشه ای که از اول گفتم اینکه آشغاله ! و اصن نگشتمش! خوب شد نریختمش دور حالا ! و بدین صورت یکی از قوانین استاد مورفی کاملن برام اثبات شد که : هر وخ دنبال چیز مهمی باشید آنرا دقیقن در آخرین محلی که احتمال میدهید باشد پیدا خواهید کرد!

الان که دارم مینویسم ساعت یکو پنجاهو هش دقه ی بامداد شنبس. و من تقریبن دارم کور میشم ! اما از رو نمیرم که! یه عالمه کارای فتوشاپی انجام دادم . هنوزم یه عالمه دیگه مونده. اون وختا که ژوژمان داشتیم و کارامونو پاسپارتو میکردیم بیشتر وختا اینطوری به نظر میومد که ما کارا رو بر میداریم پاسپارتو میکنیم و باز یکی میذاره رو کارا! همیشه منو فرناز اینو میگفتیم به هم. وای چقدم سخت بود واقعن پاسپارتو کردن!خدارو شکر این ترم نداریم دیگه از این کثافت کاریا!:-)

دوس دارم یه روز صب پاشم شلوار جینم و تی شرت خاکستری مو بپوشم کوله پشتی سفیدمو و سویی شرت سورمه ایم و موبایلم و هندز فیری مو با یه بطری آب معدنی وردارم کانورس خاکستری مو پام کنم و  بزنم بیرون. تنها نه ! با سگم! از اون سگای گنده که اگه رو دوتا پاشون وایسن از خودتم بلندتر میشن! سگم پسره . با چشمای براق. با یه کله ی سفت ! با دم پشمالو. دوس دارم با هم بریم بدوییم! اونقد که به نفس نفس بیفتم! بعدش برم یه نسکافه تلخ بگیرم و مزه مزش کنم و برم خرید کنم سبزی و میوه تازه بخرم شیر بخرم و برگردم خونه. حموم کنم و دراز بکشم رو کاناپه و کتاب بخونم و چای تلخ بخورم . و سگم سرشو بذاره رو دستاش و نگام کنه و من قربونش بشم ! دوس دارم یه پسر داشته باشم. از اون پسر بچه های تخس شیطون . که پوستشون گندمیه و چشای مشکی درشت و براق دارن و لاغرن. از اونایی که شیطونن که نقاشی میکشن که کتاب میخونن.

الان به صورت دراز کش روی موکتی که پر از خرده گچ و کاغذ و آت آشغاله دارم مینویسم دنده هامم در شرف شکستنه! تنها منبع نورم نوره صفحه لب تابه.خونمون خر تو خره حسابی. دیشب با کتک نصابو بیرون کردیم از خونمون. لعنتی انقد لفت داد کارشو . آخرشم سمبل کرد ! بهش میگم پایین قرنیزا رو صاف نکردی ! چشماشو قد نلبکی میکنه برا من و صداشو میندازه تو گلوش که کو؟ کجا رو نکردم؟ حالا که رفته بابام هی میگه کاترتو بیار اینجا رو درس کنم. اونوختی که من میگم  میگن انقد ایراد نگیر برو ب کارات برس!

امروز رفتم پیش استاد راهنمام. قرار شد تو عید یه عالمه کار انجام بدم. هم تجزیه تحلیل کنم هم کار عملی مو انجام بدم دیگه خرداد جم کنم کارمو.

الان به صورت کاملن احمقانه ای احساس پشیمونی میکنم.برا چیزی که دقیقن نمیدونم چیه! ینی منظورم اینه که یه احساسی دارم ک نمیدونم دلیلش چیه. شاید برخورد بعضی آدما.

هوا ابریه.گلوم خنج شده . از دیروز. البته الان بهتر شده . یه لیوان شیر داغ خوردم صب. ینی از تنگی گلو بیدار شدم . نمی تونستم نفس بکشم انگار . بعدش شیر داغ کردم و دوتا دیگه آدلت کلد انداختم بالا و خابیدم دوباره . الان بهتره.

بعدش امروز و کلن این سه روز که تعطیلم میخام بشینم اتود بزنم واسه پایان نامم. این لیلام هی میگف بیا با آزی اینا جمعه بریم کوه . فک کن من ! کوه ! منم بهش گفتم عمرن ! من از کوه متنفرم ! ینی چی مثلن ؟ اصن به نظر من خیلی از جاها رفتنش خیلی مسخرس ! حالا نه فقط کوه و در و دشتا ! مثلن سینما ! بری که چی بشه ؟ خب بعدن که فیلمش اومد بگیر تو خونه ببین ! هرجاشم دوس داشتی بزن عقب دوباره و سه باره و صد باره ببین ! والا ! رستورانم همیشه در دسته ی شکیات من قرار داره برای رفتن ! ینی فقط اگه بیرون باشم راضی میشم برم . وگرنه عمرن از خونه حاضر شم فقط به قصد رستوران برم بیرون ! بعدم من زیاد آدم پلو چلویی نیستم ! فست فودیم ! واسه همین ترجیح میدم بشینم خونه و هات داگ بخورم تا اینکه سه ساعت لباس بپوشم و با شلوار جین بشینم کباب بخورم مثلن ! ولی کافی شاپ دوس دارم زیاد برم. و دوس دارم تنها برم . اما چون تنهایی عرضه ی هیچ کاری رو ندارم نمی رم . هیچ کاری منظورم فعالیت های اجتماعی بیرون از خونس آ !

دیگه اینکه باید یه خرید اساسی برم و یه حالی به کمد لباسام بدم . ی کرم ضد آفتاب خوبم میخام بخرم که پوست مهتاب گونم :- ) داغون تر نشه !  

امروز کلاس زبان نداشتم گرفتم تخت خابیدم تا صبحه دیر! :- ))))

بعدش که بیدار شدم یه حسی داشتم . یک حسی که دقیقن نمی دونم چیه . خوشالیه ناراحتیه ترسه دلشورس اشتیاقه چیه ! احساس میکنم مخلوطی از همه ی ایناس! چیزه خوبی نیس در کل!

این چن روزه همش بچه مدرسه ای دیدم . از امتحان برمیگشتن و همه شون با هم حرف میزدن و سوالا رو با هم چک میکردن . یاد اون روزای خودم افتادم . انگار سیصد سال گذشته ازش! همش با خودم فک میکنم اگه تو ریاضی مونده بودم چی میشد؟ ینی الان بهتر از این بود اوضام؟

 میخاستم اینجا در ستایش یک دوست بنویسم . ینی نوشتم اما پشمون شدم از انتشارش. میخاستم از عشقه عجیبم به آن موجود خون آشامه وحشی بنویسم ! میخاستم بنویسم که اصلن آقا من عاشقه همین خونسردی و وحشی گریش و همین به راحتی خلاص شدنش از شر مزاحمها هستم ! میخاستم  از ژن رفیق بازیه خانوادگیمان بنویسم . اما نمیتوانم ! ینی در توانم نیست !

انقد گوجه سبز خوردم دندونام تیر میکشه !

امروز از اون روزا بود! صب ساعت هش بیدار شدم رفتم صورتمو شستم و خواستم بشینم یه سری عکسو تغییر سایز بدم و بریزم رو فلشم اما دیدم خابم میاد گفتم میخابم تا 9 بعد دیگه خابم برد تا ده ! بعدش به لیلا اس دادم که خودش بره منتظر من نشه .  تا مانتومو اتو کردم و حاضر شدم ساعت شد یه رب به یازده ! یازدهو نیم رسیدم کلاس و دیدم آموزشگا خودشو متصل به آموزش پرورش دانسته و شنبه رو تعطیل کرده ! ما که آخر نفهمیدیم اینا به آموزش پرورش ربط دارن یا نه ! پارسال تو هاگیر واگیر وسط محرم که تعطیلی بود، همه جا رو آموزش پرورش تعطیل کرد اینا گفتن ما مستقلیم حالا الان میگن وصلیم ! اصن این سوپر وایزره خیلی از اون جور خانواده هاس ! ینی ناجورا ! از اینا که فک میکنن خیلی زرنگن ! پررو و بیتربیتم هست ! اصن همین دو ماهی که اومده ر.ی.د.ه به موسسه ! ببخشید ولی واقعن کلمه ای پیدا نکردم که بیان درستی از کاری که ایشون کرده ،باشه ! همین ترم کلی مارو اذیت کرد . بیخیال تو روحش!

بعدشم رفتم یونی هـ اینا و تا کلاسش تموم بشه نشستم تو نمازخونشون مث بنز پفیلا و کرانچی خوردم. بعدشم رفتیم سر کلاس قانون اساسیشون . استادشون فوق العاده اس ینی ! باحال و مهربون و با سواده

بعدتر رفتیم من یکم مقوا و آت و آشغال خریدم واسه اجرای پروژم و یه عالمه ام وسط خیابون وایسادیم با هم حرف زدیم و من مجبور شدم کل راه با یه لوله شبیه لوله ی تانک و تقریبن به همون سنگینی از میان آدمها عبور کنم به گونه ای که کمترین آسیب به لوله و یا اشخاص وارد شود . آن هم در جاهای شلوغی مثل متروی انقلاب! بعدشم اومدم خونه و تا این لحظه سه تا لیوان چایی دوتا لیوان آب و یه عالمه گوجه سبز و یدونه خیار و یه تیگه گل کلم خام و مقداری سیب زمینی سرخ کرده با آویشن و فلفل قرمز خوردم اما همچنان احساس گرسنگی میکنم !!!!

الان اون وخت صبه که هوا یه آبیه بدرنگی میشه . خیلی وخته که این موقع صب بیرون از تختم نبودم . امشب دیر سحری خوردیم نرسیدم خوب چایی بخورم ! اون دوتا قلپ آخرش موند رو دلم !

یه روز پاییز بود. چاپ داشتیم. با گیسو. منم داغون. شبش تا صب خابم نبرد. سر درد. از اونا که تا حدقه ی چشمم تیر میکشه. گوله شده بودم زیر پتو . منتظر بودم ساعت موبایلم زنگ بزنه خاموشش کنم. دوس نداشتم برم . دوس نداشتم خونه بمونم. وختی اعصاب ندارم خونه از همه جا بدتره. فرناز زنگ زد که با هم قرار بذاریم. گفتم نمیام. صداش گرفت و گف چرا؟؟؟ من منتظر میمونم. گفتم نه کلن حال ندارم . تو برو. بعد دوباره گوله شدم تو خودم. ده دقه بعد حاضر و آماده جلو آینه بودم. با سری که سنگین بود و درد میکرد و چشمایی که حدقه اش درد میکرد و قرمز بود و پف آلود . با دهن خشک و اعصاب خشک تر و فک بهم فشرده زدم بیرون. سرخیابون هرچی وایسادم تاکسی نیومد. یه 206برام بوق زد. سوار شدم. رو صندلی عقبش یه کیسه میوه بودم. یه کیسه فریزری! انگور و خیارو سیبو اینا. نزدیکای تاکسیای تجریش بهش گفتم پیاده میشم. گف بعدش کجا میری؟ گفتم تجریش. گف ببخشید مسیرم نمی خوره من میرم ونک. گفتم اتفاقن منم ...

تا صبح نخابیدم . از حجم اندوهی ناخواسته. ناشناخته. که روی دنده هایم سنگینی میکرد و تا پشت پلک هایم بالا آمده بود. یک نیروی غم ناک عجیب که احاطه ام کرده بود . که ساعت چهار بامداد وسط تختم چمباته زدم و نفس عمیق کشیدم . حتا بلند شدم و از پشت شیشه های تمیز شده ی اتاقم ماه نصفه نیمه و زشت را نگاه کردم . و ابرهای خاکستری که به سرعت میگذشتند. دوباره خودم را پرت کرده بودم روی بالشت و دست و پاهای یخم را زیر پتو قایم کرده بودم. اما هیچ چیز عوض نشده بود. حضور اندوه پررنگ بود. تا پشت چشمهایم. توی گلویم . از قلبم می آمد.

هندزفیری را توی گوشم فرو کرده بودم و یک لیست آهنگ های قدیمی را گوش کردم.

و یاد آن روزی افتادم که با ف و س میرفتیم یونی و من له کردم ضبطو بسکه "زمستون فصله تولد تو" رو هی ،هی ،هی گذاشتم. چند وخت بعدش س برایم بلوتوثش کرد.

آهنگ بعدی آهنگ روزهای سیاه و سیاه و سیاه است. همان روزهایی که هنوز هم نمی دانم به چه انگیزه ای ! وسط تلاطم روحیم  یه یک سفر شمال اتچ شدم و خوب میدانم که گند زدم به سفر همه. به حال همه . به روزهای همه. همان روزهایی که اشک داشتم و داد داشتم و نمی دانستم یقه ی چه کسی را باید بگیرم چه کسی را باید بگذارم سینه ی دیوار و تا میخورد بزنم نمی دانستم این همه تلخی چرا فقط مال من ؟ همان روزهایی که مثل خر توی گل مانده بودم و پشیمان بودم از این سفر بی وخت آمدن و می ترسیدم درس شش واحدیم را بیفتم به خاطر سه تا غیبت پشت هم . و همه هم! استرس افتادنش را دریغ نمیکردند با اس هایی که میفرستادند. و منی که اصلن نمی دانستم دقیقن باید غصه ی دردهایم را بخورم یا شش واحد لعنتی را...

 

 

   + ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment تو بِبار()