DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بخشش لازم نیست اعدامش کنید - در گلوی من ابر کوچکیست...


بخشش لازم نیست اعدامش کنید

 1- خودم یادم نمی آید. همه ولی یادشان هست. شیش ماهم بوده. یا این حدود. توی یک میهمانی نامزدی توی بغل مامانم خاب بودم. خانم صاحبخانه محبتش گل کرده که "ببرمش بگذارمش توی اتاق روی تختمان. شما هم راحت باشید" .

وخت رفتن ، میزبانِ "با اعتماد به نفس" ، احتمالن کمی رنگ پریده ، منِ خونین و "چنگ زده " شده را تحویل مادر داده و با لبخند گفته " شهاب" حسودی کرده که روی تخت ما بوده ...

بقیه ای که دور مادرم بوده اند ، خاله ام و دختر خاله هایم ، می گویند همه ی صورت و دستهایت پر بود از جای چنگ و خون خشک شده.

حتا همه یادشان هست که بابا ، چقدر غر زده به مامانم که چرا و چگونه!

شبانه برده اندم درمانگاه ، دکتره کلی کلنجار رفته که چشم هایم را باز کنم تا ببیند که از کاسه در آمده اند یا سالم اند. سالم بوده اند. گفته بوده به مادرم  که: خیلی ترسیده بوده. چشمهایش را بسته. حالا هم هنوز ترس دارد که چشم هایش را باز نمی کند .

آقای داروخانه فکر کرده بوده گربه چنگم انداخته و متعجب هی نگاه کرده بوده . هیچکس باورش نمی شده که یک پسر چاهار ساله منه شش ماهه را سر تا پا چنگ زده باشد. ینی حتا شکم و پاهایم را.

از روزهای بچگیمان خیلی عکس داریم ، نمی دانم چرا حتا یک عکس هم از آن روزها نیست. جای چنگها نمانده به جز دوتا. روی گونه ی راستم. کم رنگ . کم عمق. نا واضح. اگر دقیق شوی شاید چنتای دیگر هم بشود پیدا کنی. من هیچ وخت دقیق نشدم.

مامان ولی یکبار گفت آن روزها ، هربار که منه زخمیه هاشور خورده ! را میدیده و حتا بعدش، هروخت یادش می آمده ، دلش میخاسته یک نفر را بزند! دلش میخاسته پدر آن شهاب چاهار ساله و "ننه" ی پرروی خونسردش را در بیاورد ...

2-شش سال پیش شاید ، یک شب داشتم از کلاس زبان بر میگشتم. نه شبه دیر ، اما شب! دوتا پسره موتورسوار را دیدم و حتا شنیدم که بلند بلند با لحنی کمی تند با هم چیزی فریاد میکنند. اهمیت ولی ندادم. سه ساعت بعدش... برادرم آمد خانه و گفت : بچه ی مردم را کشتند ...

بچه ی مردم یک بسیجی بود که گیر داده بود یکبار به یک پسره دیگر و مثل اینکه حرفهای زشت هم زده بود بهش. پسره هم چند روز بعد ، بعد از غروب ، سر کوچه ی شان ایستاده بوده و دعوا .  همه بوده اند. همه یعنی خیلی ها. ینی همه ی آنهایی که داشتند از فریضه ی "نماز جماعت" بر میگشتند. ینی حتا پدر قاتل.

همه ایستاده بودند و دوتا پسر با هم دعوا کرده بودند. اول لفظی و بعد فیزیکی. یقه و یقه کشی . و همه هی گفته بودند بگیریدشان. جدایشان کنید و هیچ کس جلو نرفته. تا بلخره پسره با "چاقوی میوه خوری" زده بوده توی قلبه بچه ی مردم. و هیچکس نرفته بوده بگیردش ...

برادرم میگفت به پدر قاتل گفتیم اگر تو رفته بودی گرفته بودیش اینجوری نمیشد! تو را که نمی زد! بچه ی مردم همانجا روی دست مردم مُرد! فرمالیته انداختندش توی ماشین و بردندنش درمانگاه. برادرم اما دیده بود که جانش همانجا تمام شد . همانجا سر کوچه ی خانه ی شان. جلوی چشم آن همه آدم! مرده بود.

بابای بچه ... مجنون شد . پسره را که زندانی کردند . مردمِ اهلِ نمازِ جماعت ، جمع شده بودند که رضایت ولی دم بگیرند. بابای بچه اما ، رضایت نمی داد. محله را بهم ریخته بود. روز و شب میرفت توی مسجد و جدا از "نماز جماعت خوان ها" قامت می بست و نماز میخاند و بر میگشت. هر روز و هر شب از سر کوچه ای که بچه اش را کشته بودند رد میشد.

مردم حرف زده بودند. خواهش کرده بودند. التماس کرده بودند. حدیث و آیه آورده بودند برایش. از فضیلت بخشش گفته بودند حتمن ! از لذت "عفو"! ریش سفید و حاج آقا و بزرگ فرستاده بودند. گفته بود "نه". حتا جمع شده بودند زیر پنجره ی خانه شان ، جلوی ساختمانشان دعای توسل خانده بودند. گفته بود "نه". پدر قاتل سکته کرده بود. مرده بود ، سه ماه بعد از جریان. پسره را یکبار برده بودند تا پای دار ، برگردانده بودند. نه چون که بابای بچه خاسته بود رضایت بدهد ... یک دلیل دیگر داشت.

خواسته بودند به دیه راضیش کنند. ششصد میلیون "پول خون" جمع کرده بودند. گفته بود "نه".

پسره توی زندان دائم روزه بود و قرآن حفظ کرده بود. همه ی قرآن را. زندانی نمونه شده بود. توی دوسالی که توی زندان بود دوبار بردندنش تا پای دار و آوردندش. نه به خاطر اینکه بابای بچه میخاسته رضایت بدهد.

چون بابای بچه دوسال تمام می رفته و می آمده تا حکم "اعدام در محل" را بگیرد. میخاسته پسره را سر کوچه دار بزند. همانجایی که بچه اش را کشته بود . نمی دادند. دوبار پسره را برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را چشم بسته و پا بسته برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را از توی انفرادی کشیده بوده پای دار. دوبار پسره را مجبور کرده بوده شهادتین بگوید. و از پای چوبه برگردانده بودش!

یک روز ابری بود که صدای لا اله الا الله توی کوچه بغلی پیچید. من از پنجره ی اتاقم دیدم. سیاه پوشهایی که برای عزای پسره آمده بودند. و صدای بلند امام جماعت مسجدمان را که گواهی میداد به "آدمِ خوبی بودنِ" پسره. به جوانی کردنش. به حیف شدنش .

همانهایی که همان شب دوسال پیش ایستاده بودند و نگاه کرده بودند – فقط- به پسره ، که عصبانی بوده از بچه ی بسیجیه مردم ،که گیر داده بوده بهش و غرورش را جریحه دار کرده بوده ،تا با چاقوی میوه خوری بزند توی قلب بچه ی مردم. حالا آمده بودند زیر تابوتش را بگیرند.

پسره را بار سوم دار زده بودند. قصاص کرده بودند.

مامان میگفت بیچاره مادرش. بیچاره فقط مادرش که سه بار ، سه شب ، مرده و زنده شده که بچه اش امشب بالای دار جان میدهد. که آن سه شب چه کشیده تا صبح. بیچاره فقط مادرش ...

میگفتند بچه ی مردم هم زیاد سابقه ی درخشانی نداشته و گیر بوده کلن! دوتا پرونده ی شکایت داشته و این حرف ها ...

بچه ی مردم اما چاقو خورده بود توی قلبش. بیچاره پدرش. بیچاره مادرش. بیچاره خودش. که برادر من لحظه ی جان دادنش را دیده بود و تا دوهفته حالش بد بود. که خِر خِر کرده بوده و سیاهی چشمهایش رفته بوده بالا . و تمام .

حالا چند سال میگذرد از آن روزها . آبها از آسیاب افتاده. خیلی وخت است که افتاده. آب اما روی آتش هیچ کس ریخته نشده .

نه آتشِ داغِ بابای بچه که پسرش سر هیچ و پوچ کشته شد ، نه آتشِ داغ ِخانواده ی پسره که جوانشان سر هیچ و پوچ رفت بالای دار. نه روی آتش وجدان آن همه آدمی که فقط نگاه کردند که دوتا جوان سر هیچ و پوچ خون هم را گردن هم بی اندازند. آتش اینها هیچ وخت خاموش نمی شود .

3- یک نفری گفته بود بچه دار شدن ینی بگذاری یک تکه از قلبت برای مدت نامعلومی کنارت و بیرون از وجودت زندگی کند. همین کافی است تا فقط کمی مادر بودن، پدر بودن را حس کنی. همین کافی است تا بفهمی "جگر گوشه" که میگویند ینی چه! گذشتن از کسی که یک تکه از قلبت را "کشته" ، مرد میخاهد. مرد میخاهد. مرد میخاهد. گذشتن از دردی که یک تکه از قلبت کشیده ، گذشتن از یک تکه از قلبت مرد میخاهد. گذشتن از "خون" یک تکه از قلبت ، گذشتن از خون خودت است اصلن. مرد میخاهد. دمشان گرم که انقدر قلبشان بزرگ است . که حتا وختی یکه تکه اش را برای همیشه زیر خاک می گذارند ، بلدند با بقیه ای که مانده هنوز مرد باشند و دریا دل. این آدمها ، این پدرها و مادرها به خدا خیلی مَردند . خیلی . آدمی که از خون خودش بگذرد ، از خونریز خون خودش بگذرد ، خیلی مرد است ، وختی خیلی ها طاقت دیدن یک خراش روی صورت بچه شان را ندارند ...

   + نازنین ; ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٩
comment تو بِبار()