DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> پس چرا اذون نمی گه ؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


پس چرا اذون نمی گه ؟

به همان دلیل نامعلومی که من هیچ وخت نتوانستم یک دانه زولبیا را در یک مرحله و خالی خالی تا ته بخورم! هیچ وخ نتوانستم عشق برادرهایم به قطاب و باقلوا و شربت آلبالو حتا! درک بکنم. هیچ وخت برای سوهان عسلی و باسلق و ارده و مربای به آب دهانم راه نیافتاد. حتا گز و سوهان هم فقط از دور! دلم میخاهد همیشه و باید یک چیزی مثل چایی تلخه تلخ باشد تا بتوانم قورتشان بدهم.

به همین دلیل نامعلوم من از چاهار سالگی عاشق "ترشی" بودم. ترشی نه مخلوط سبزیجات خیسانده شده در سرکه ها، ینی هر چیز "ترشی" !

فرقی نمی کند زرشک باشد ، دانه ی سماق باشد ، غوره و لیمو ترش یا آلوچه جنگلی و یا گوجه سبز! (اما چاقاله بادوم هرگز. پرز داره من چندشم میشه. زبونم میخاره!) حتا آبغوره و آلو خورشتی هم قبول است. فصل آلبالو و گوجه سبز که باشد من میشوم مشکل لاینحل مامانم! که همیشه ، تمام این بیست سالِ بعد از چاهار سالگی من! نگران بوده از شدت مصرف زیاد این ترشیجات بمیرم! یا کمه کم ناقص شوم! حالا چرا و چگونه اصلن همچین چیزی ممکن است من نمی دانم!

فقط اینطوری بگویم که رقابتی بوده نفس گیر! همیشه ، بین من و مامانم در قایم کردن چیزهای ترش و پیدا کردنشان. که من همیشه "موش" کوچکه برنده بودم. که همیشه بلخره یک جایی پیدا کردم لواشک آلوها و زرشک ها و آلوچه جنگلی ها را ! و همیشه مامانم بوده و استرس اینکه من معده ام سوراخ شود و از سردی بمیرم و سوهاضمه بگیرم و هزارتا درد دیگر! به نظرش سفیدی چشمهای من همشه آبی است. که یعنی من دارم از سردی میمیرم. و سردیم کرده !

بعد شکنجه ی مامانم چایی نبات است. من از چای شیرین بدم می آید. که بخاهم تا کمر لیوان را پر کنم از بلورهای فوق شیرین و رویش چایی بریزم و سر بکشم! حتا اگر چایی نبات هم بخاهم بخورم توی چاییم آب لیمو میریزم و عرق نعنا و یک تکه ی دو در دو نبات میفرسم گوشه لپم. بعد در تمام این مدت مامانم غر میزند که آن نبات به جایی نمی رسد و فایده ندارد و من سردیم کرده حالیم نیست! خدایی آدم چه جوری ممکنه 20 سال سردیش کرده باشه نفهمه؟

حالا خیلی نامردیه الان بگم میدونم! اما یک جور لواشکی بابام پارسال از کندوان آورده بود که آقا این اصن دنیایی بود! ضخیم و ترشه ترش. ینی ترشا! اصن یه وضی! بعد یک مقدار خیلی زیادی اش را بنده استاد نموده ام! و دیشب بعد از افطار مثل یک معتادی که هروئین بلکم شیشه اش! دیر شده بود کابینت ها و یخچال و همه جا را زیر و رو کردم و دیدم توی خونه دیگه نداریم! درحالی که نصفه یک لیمو ترش توی دهنم و نصف دیگرش توی دستم بود (ینی به سیگار! قانع شده بودم) به داداشم گفتم که از اندوخته ی خودش برایم بیاورد.

مامانم خیلی مجلسی برخورد کرد و اصلن غر نزد و فقط یک نگاه مادرانه کرد منهم سوت زنان به لیمو خوردنم ادامه دادم!

آقا خب حتمن بدنم میطلبه که میخورم دیگه! اگه نه پس چرا من هیچ وخ دنبال باقلوا و گز و سوهان کابیتها را بو نکشیدم؟ والا!

حالا الان دلم میخاد زود افطار بشه لواشک بخورم!

   + نازنین ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٥
comment تو بِبار()