DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> خدا چشمش بازه ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


خدا چشمش بازه ...

1- اینجا یک نقد کاملن شخصی نوشتم درباره ی ماه عسل. حالا میخام دوتا چیز بگم باز. نمی دونم برنامه ی اون روز ماه عسلو کدوماتون دیدین، همون روزی که خانواده ی میلاد پیغمبری رو دعوت کرده بودن و یه خانواده ی دیگه. کاری به درست و غلط برنامه ی اونشب ندارم. به "شاهینی" که هدیه داده شد به خانواده ی پیغمبری و به اشکهایی که مادر میلاد ریخت . به هیچ کدومش . فقط میخام بدونم چرا ما اینجوری فکر میکنیم؟ یه عده ای اومدن اونشب ، بعد از اون برنامه توی فروم ها و سایت های مخصوص طرفداری از برنامه ، تیتر زدن که احسان ترکوند و عشق را تمام کرد  این حرفها. یک عده ای هم اومدن نوشتن یکی مث این آقا اومده بهترین ساعت پخش رو تو بهترین ماه گرفته که ریا کاری بکنه و اشک مردم رو دربیاره. من نظرم شبیه هیچ کدوم از این دوتا نیست. فقط نمی فهمم چرا منه ایرانی میتونم انقد منطقی نباشم! میتونم انقد بد باشم حتا! انقد بد انقد نا مهربون انقد نامرد! انقد انسان نما! که بیام وسط همه ی نظراتی که تو 40 صفحه نوشتن، بنویسم :

بهترین جای برنامه اونجا بود که مامان میلاد به احسان گفت "من تو رو که می بینم انگار میلادمو میبینم!" دو نقطه دی!

تویی که اومدی اینو نوشتی و اونقدم خوشال شدی اونشب از اون حرف، یه لحظه اصلن فک کردی داری چی مینویسی؟ یه لحظه خودتو جای اون مادر گذاشتی؟ زنی که از نعمت مادر شدن بهره ای نبرده، پاشده رفته از بهزیستی یه بچه گرفته که مادرش بشه. سه سال بعد از اون روزی که میلاد 20 روزه رو گرفتن و واسش ولیمه دادن به کل فامیل ، مشخص شد که میلاد یک بچه ی سی پی هست. سی پی میدونی ینی چی؟ ینی فلج مغزی. همون خانومی که تو خیلی ذوق کردی به احسان گفت :تو انگار میلادی، همون زن ، همون مادر ، 23 سال یه بچه ی فلج مغزی رو ، رو چشمش نگه داشت. انقد بلند و کوتاهش کرد که کمر درد گرفت . 23 سال مادریه پسری رو کرد که فقط با چشماش حرف میزد. 23 سال بچه ای که مال خودش نبودو مث گل نگه داشت. انقد همون بچه ی سی پی رو که اگه خیلی از ماها مال خودمونم باشه ممکنه بذاریمش آسایشگاه عاشقانه دوس داشت ، که اصلن مشکلش به چشمش نیومد. که تو همه ی این 23 سال مادری کرد واسه بچه ای که شاید هیچ وخ اصلن نتونسته کلمه ی مادر رو بگه! بعد تو فک کردی اون زن اون مادر اون آدم! مث من ، مث تو ، همه ی این سالا فک کرده که بچش عقب مونده س؟ منگله؟ که وختی به احسان گفت "من شما رو که میبینم انگار میلادمو دیدم" تو خوشال شدی ذوق کردی؟ ذوق کردی که هار هار به احسان گفت عقب مونده؟؟

چرا ما انقد نامردیم؟ چرا انقد بدیم؟ چرا انقد اصرار داریم به این که دل آدما رو بشکنیم؟

چرا همه ی همه ی فکرای خوبی که میشه بکنیمو میذاریم کنار ورمیداریم مینویسیم :

 آره موافقم! بچه رو آورده تو تلوزیون جلو این همه آدم ! داده به این خونواده! این بچه مگه غرور نداره؟ دو روز دیگه که بزرگ بشه چه جوری میخاد سرشو بگیره بالا؟

من از تو میپرسم! چن نفر از ما ممکنه تا ده سال دیگه ، تا 20 ساله دیگه ، اصن نه ، تا آخر عمره شاهین ، از نزدیک ببینیمش؟ نه واقعن چن درصدمون؟ گیرم 20 درصدمون! هان؟ این 20 درصدی که ممکنه این برنامه رو دیده باشن و شاهینو ببینن ، چن درصدشون میتونن انقد نامرد باشن که "غرور" یه بچه ی بی سرپرست ، یه فرزند خونده رو ببرن زیر سوال؟ کدومشون ممکنه وایسه تو روی شاهین بگه تو مامان بابات واقعی نیستنا! مامان بابای خوده خودت نیستن! تویی که امروز نگران غرور از دست رفته ی شاهینی ، تویی که بهت بر خورده که احسان گفته "هدیه " تویی که فکر فردای شاهینی ، به خودت و افکارت نگا کن! تو نگران خودت باش. نگران دله کوچیکت باش. نگران این باش که ظرفیت دیدن همه ی حقیقتو نداری! تویی که میای مینویسی دو روز دیگه این بچه بزرگ میشه غرورش میره زیر سوال ، لابد این پتانسیلو تو خودت دیدی که غرورشو ببری زیر سوال. که فک می کنی اگه "راز" زندگی یه نفرو برات رو بشه ، غرور اون آدم از نظر تو رفته زیر سوال! تو نگران خودت باش فقط! که اگه تو دلت برای شاهین و غرورش و فرداش میسوخت ور نمی داشتی اینجوری بنویسی. که شاهینی که الان یه مادری مث خانم پیغمبری داره ، فرداش دیگه غصه نداره. غصه ای اگه باشه ، غصه ای اگه بیاد ، من و تو ایم. من و تو میسازیم واسش. من و تو . مایی که خبر داریم از زندگیش و تو چشممون "فرزند خوندس" ، "بی سرپرسته" ، "بچه یتیمه" . غصه ی فردای شاهین من و تو وامثال ماییم . که نمی تونیم که طاقتشو نداریم که دلمون کوچیکه واسه نگه داشتن راز بزرگ زندگی یه بچه ی 8 ساله .

2- برنامه ی امروز مهموناش آزاده ها بودن. کسایی که بعد از جنگ هم جنگیدن. یکیشون که عرب زبان هم بود گویا ، آخر برنامه گفت : بلایی که امروز تو عراق داره سر مردمش میاد ، الکی نیست.

من با این حرف تمام قد موافقم.

آدم ظالمی نیستم. اما خودخاهم!!! من همون قدی که دلم واسه بچه هایی که هر روز و هر شب تو عراق بی سرپرست میشن میسوزه ، واسه فامیل نزدیک خودمم که باباش تو "دفاع" شهید شد می سوزه. همون قدی که دلم واسه دخترایی که هر روز و هرشب بی نامزد و بی شوهر میشن تو عراق میسوزه ، واسه خانوم "الف" هم میسوزه. که روزی که استخونای شوهرشو آوردن ، اون همه سال بعد از جنگ ، هنوز چشمه ی اشکش خشک نشده بود . هنوز اون همه اشک داشت . همون قدی که دلم واسه عراقیا میسوزه ، واسه خودمونم میسوزه.

که اصلن خیلی بیشتر دلم واسه خودمون میسوزه. واسه همه ی این مادرای پیری که هنوز که هنوزه چشمشون دنبال یه نشون از بچه شونه ، از پسرشون! که ما اگه یه کیف پولمون یه جفت کفشمون گم بشه تا مدتها چشممون دنبالشه. مادره، 21 ساله چشمش دنبال استخونای پسرشه. چشمش دنبال تابوت پسرشه !

دلم واسه همه ی این زنایی که شوهرشون یه روز رفت و دیگه برنگشت میسوزه. بیشتر واسه اونایی که بعد از جنگ هم شدن پرستار شوهرشون. مثل همسر منوچهر مدق که میگفت من و علی هدا دلمون خیلی برات تنگ شده! که دلش واسه صدای بدون سرفه بدون گرفتگیه منوچهر تنگ شده بوده اون روزا!

دلم واسه همه ی بچه هایی که تو تشنج موج گرفتگی های باباشون قد نکشیدن ، ترسیدن ، از باباشون ترسیدن خیلی میسوزه.

دلم واسه همه ی اونایی که باباشون ، پسرشون ، برادرشون ،شوهرشون تو "دفاع" قط نخاع ، قط عضو ، نابینا و شیمیایی شد میسوزه .

که اگه امروز هر روز و هرشب تو عراق خون میریزه روی زمین ، هر روز و هر شب بوی دود هست و خون . که اگه توی عراق "جنگ " هس. واسه اینه که اینجام هنوز جنگ تموم نشده. واسه اینه که اینجا فقط آتش بس شده. اما جنگ تموم نشده.

تا روزی که یه جانباز شیمیایی ، قط عضو ، نابینا ، قط نخا، یه آزاده تو ایران نفس بکشه ، جنگ هنوز تموم نشده.

که این آدما خودشون و خونوادشون هنوز که هنوزه بیس سال بعد از آتش بس ، دارن شب و روز میجنگن. خاب جنگ میبینن. با درد جنگ نفس میکشن . این آدما تو "دفاع" مجروح و اسیر شدن. حالا این همه سال بعد از آتش بس ، هنوز دارن میجنگن. این بلایی که سر عراقیا میاد الکی نیس. اونام مادراشون و خاهراشون و همسراشون ، بچه هاشون بی گناهن. مث مادرا و خواهرا و  همسرا و بچه های این همه شهیدی که ما دادیم. مث همه ی مردم ایران . مام بی گناه بودیم. که اصلن بی گناه تر بودیم! ما که چشم طمع ندوخته بودیم به نعمت های خدادای کسی. ما از مردم عراق هم بی گناه تر بودیم . 8 سال دفاع کردیم . حالا 25 سال است آتش بس شده اما توی خانه های خیلی از ایرانی ها جنگ هنوز تمام نشده . شاید برای همین است که حالا هر روز و هر شب و هر لحظه توی عراق خون است و دود و درد .

چون اینجا هم هنوز جنگ تمام نشده ...

 

   + نازنین ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳
comment تو بِبار()