DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> با من از خودت حرف بزن، فقط! - در گلوی من ابر کوچکیست...


با من از خودت حرف بزن، فقط!

1-با من از منطق حرف نزن وختی اعتقادت هنوز این است که یک مرد میتواند سند دادن 1300 تا به بالا سکه ای را که نه خودش نه همه ی خاندانش روی هم عمرن نصفش را هم نمی توانند بدهند ، امضا کند اما حق طلاق را اصلن درست نیست بدهد به "زن". وختی هنوز باورت این است که فقط  مرد میتواند اراده کند "بخاهد" و اراده کند "نخاهد".

با من از منطق حرف نزن وختی منظورت از "سادگی بهتر است" این است که منه دختر ، عروسی نخاهم ، آتلیه نخاهم ، باغ نخاهم، لباس عروس نخرم ، مهریه ام 5 تا سکه باشد ، ماه عسل نروم ولی جهیزیه ای داشته باشم که لااقل تا 4 سال تو لازم نباشد چیزی بهش اضافه کنی و محتویات یخچالش تا دوماه کفافمان را بدهد! وختی توقع داری من به اضافه ی همه ی اینها فقط چون تو سر سفره ی خانواده بزرگ شدی (انگار که بقیه سر سفره ی همسایه بودنه اند) ، اصلن نبینم که هنوز سربازی نرفتی و کار درست و حسابی نداری و تازه مادرت را اول فرستادی تا من را بپسندد چون مادرها هم جنس خودشان را بهتر میشناسند. با من از منطق حرف نزن وختی از همان اول میخاهی مادرت من را بپسندد تا تو خیالت راحت باشد من شبیه مادرت بودم که خوشش آمده ازم!

با من از منطق حرف نزن وختی برای مادرت مهم است که من با معیارهای زیبایی شناسی شخصیش جور باشم و قدم را به سانتی متر میپرسد. با من از منطق حرف نزن وختی مادرت معتقد است : آقایون معمولن زیاد تر و تمیز و مرتب نیستن دیگه!

با من از منطق حرف نزن. با من منطقی حرف نزن. با من از عقیده ات حرف بزنی کمتر چندش آور است. از اینکه منطق را بچسبانی به افکارت. این منطق را من نمی فهمم. همانطور که تو نمیدانی گرافیک چیه اصن؟

 

2- به من نگو خودخاهم . نگو خودخاه فقط چون چیزی که تو میخاهی را من نمی پسندم. من باورش ندارم. من اصلن عصبی میشوم از تصورش. به من نگو خودخاه. من اگر خودخاه بودم مثل تو مثل همه ی دیگران میگفتم باشه قبول. و بعد می پیچاندمش و انقدر میپیچاندمش تا بشود آن چیزی که خودم میخاهم. به من نگو خودخاه اگر در اولین تلاشت در اولین کلمه می گویم نه.

من اگر خودخاه بودم این همه وخت سیمان نمی شدم بین تو و بقیه و کنار هم نگه نمی داشتمتان. اگر تو فکر میکنی قدری زیاد تر متفاوت بودن با بقیه اسمش می شود خودخاهی ، این عقیده ی توست. من ولی خودخواه نیستم. که اگر فکر میکنی خود نخاه بودن ینی که بنشینم و نگاه کنم و هی همه اش خوب باشم و مهربان و به روی هیچ کس هم نیاورم نامردی ها و بدی ها و کثافت کاری هایش را ،باشد من خود خاهم!

 

3- از عشق با من حرف نزن. از عشق با من یک جوری حرف نزن که انگار من همیشه همینقدر بد بودم.به منکه این همه سال ریختم توی خودم و پیش هیچکس ، حتا پیش خودم توی تاریک ترین گوشه های ذهنم ، هیچ وخت نگفتم همه اش تقصیر او بود.از عشق حرف نزن.

به من نگو: الان که اینجوری میگی ینی هیچ وخ عاشقش نبودی ! چون اگر بودی برایش میخاستی که خوشبخت باشد و فلان و بهمان. من به این حرف اعتقاد ندارم. که اگر من عاشق یک نفر بودم بذارم اون منو له کنه ، بترکونه بعد دوباره من بنشینم برایش نذر خوشبختی و سعادت بکنم! پس سهم من کجاست توی این عشق؟ همینی که هیچ وخت آه نکشیدم هیچ وخت هیچ جا به هیچ کس نگفتم آره هر چی شد تقصیر اون بود و اون لیاقت نداشت و من خوب بودم و بهترین بودم و ال وبل ،ینی عشق را بلدم!

 به من از عاشق نبودن نگو. به من که نخاستم هیچ وخت هیچکس بد فکر بکند در موردش حتا ! آن وختی که میتوانستم موقعیتش را  به خطر بیندازم گفتم نه. که اینها اگر عشق نیست پس چیست؟

با من از عشق صادق ، عشق واقعی ، عشق خالص ،که میگن اگه عاشق یه نفری باید آرزو کنی با هر کسی هم که هست به جز تو خوشبخت باشه ! حرف نزن. چون خیلی چرته به نظرم.

چون این یک عشق عامه. یک عشقیست که آدم میتواند برای یک دوست/یک هم شهری / یک انسان داشته باشد. نه برای معشوق خودش. که اگر اینجور باشد آن معشوق چه فرقی با بقیه ای دارد که تو همین را برایشان میخاهی؟ آنوخت اصلن فلسفه ی عشق میرود زیر سوال. به نظرم این عشق این مدلی این هرطوری باشی ،هر کاری بکنی، هر جا بروی، با هرکی باشی من باز عاشقت میمونم یه عشق خدا به بنده اس فقط. فقط خداست که میتواند عشق آدمها را به هر چیزی غیر از خودش ببیند و باز هم عاشقشان بماند . و بازهم بی چشم داشت روزی بدهد و سلامتی و دست گیری کند !

که هر آدمی هم که میگوید این مدلی میتواند عاشقی کند، بلخره یک روزی یک جایی کم می آورد. چیزی که آدم تهش کم بیاورد عشق نیست. خیاله عشقه .

با من از عشق ، حرف نزن. هیچ وخت با من از عشق حرف نزن وختی هیچ وخت خاب "بویش" را ندیدی .

4- به من نگو که پیچیده اش میکنم. سخت میگیرم. به من نگو نازک نارنجیم. که زود از کوره در میروم. تو تا حالا چند بار توی کوره ی من و احساسم بودی که معتقدی من زود جوش میاورم؟ تو نقطه ی جوش من را کی دیدی؟ یک وختی که دیدی عصبیم که در را به دیوار میکوبم و گلویم را خراش میدهم؟

همان وختی که گلویم را خراش میدادم و تو با خودت نتیجه میگرفتی که من چقدر نازکم و چقدر دمای جوشم پایین است ، همان وخت توی گلویم یک گوله بغض بود. همان وخت من نزدیک بود از قل قل عصبانیتم ، اشکهایم سر برود. تو چه میفهمی از من که نقطه ی ذوبم هم پایین است . مثل شکلات. که نقطه ی ذوبش از دمای بدن پایین تر است و برای همین توی دهان و دست که بماند زود آب میشود. من هم مثل شکلات توی دستهایش توی چشمهایش توی هرم نفسش ذوب شده بودم یک روز.

حالا بزنگاه جوش آوردنم رسیده بودی و چه میدانستی جوش آوردن از "نفس ناحق " کسی که یک روز گرمایش ذوبت کرده ینی چه. چه میدانستی که حتا درهای همه عالم را به دیوارهایش کوباندن خاطره ذوب شدن توی نگاه و دستهای آدمهایی که تو "این پیس" رفته بودی به دیدنشان و "این پیس" مانده بودی پیششان را هیچ وخت کمرنگ نمیکند.

به من نگو نازک نارنجی و سخت گیر . وختی هیچ وخت نقطه ی جوشت مثل شکلات نبوده. شکلات قبل از جوش آمدن سوخته همیشه .

   + ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment تو بِبار()