DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مث آدمایی که به دعا اعتقاد ندارن ، ولی میخان انرژی مثبت براشون بفرستی ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


مث آدمایی که به دعا اعتقاد ندارن ، ولی میخان انرژی مثبت براشون بفرستی ...

من یه اخلاقی دارم که خیلیا میگن خوبه ، بعضیام میگن خوب نیس. خودمم معتقدم "خوب" که نه ، ولی پسندیده ! نیست. اونم اینه که اصولن زیاد از آدما سوال نمی کنم. ینی خیلی عادت کردم از کنار آدما رد بشم. هیچ وخ مثلن اگه یکی حالش بد باشه ، ناراحت باشه عصبی باشه انگل نمی شم بهش که چی شده و چرا و چگونه! چون عمومن کاری از دستم بر نمیاد. ینی خب آدم به خیلی از آدما اونقد نزدیک نیست که بخان واقعیتشو بهت بگن ، پس اصن چه کاریه هم خودتو علاف کنی هم اونا رو معذب ؟ اوناییم که انقد بهت نزدیکن مطمئن باش لازم باشه خودشون بهت میگن. لازم نیس بپیچی به پر پاشون!

البته خودم کلن آدم راحتیم! ینی معمولن ازم سوال کنن میگم. مگه اینکه دیگه خیلی چرت باشه موضوع یا قصش طولانی باشه که نگم. بیشتر وختا ولی میگم. بعضی وختام نپرسن خودم میگم! معمولنم اینجوری شرو میکنم: یه چیز بگم؟ حتا اس ام اس هم ممکنه اینجوری بزنم واسه "رفیق" آم. مثلن دوی نصفه شب!

بعد خب این اخلاقم باعث شده خیلی وختا آدمایی که دور و برمن وختی زندگی بهشون سخ میگیره ، کنار من بیشتر بمونن. بعدنم همشون گفتن که چون هیچ وخ گیر ندادی چی شده و چرا! ولی خب خیلی وختام خودم حس میکنم بعضیا شون دلشون میخاسته بپرسم. ینی حس میکنم "دوستانه تر" هست که بپرسم. ولی نمی تونم! معتقدم  پرسیدن از درد آدما کار سختیه . کار چندش آوریه . که از یکی بخای زخمشو بهت نشون بده . چسبشو بکنه تا تو زخمو خونشو ببینی . تا انگولکش کنی ! من هیچ وخ این کارو نمی کنم . از زخم و خون نمیترسم . از این میترسم که با برداشتن چسبش عفونی بشه ... همه ی زخما خوب میشن . دیر یا زود . جاشون اما می مونه . اونوخ عیبی نداره که بپرسی این جای چیه .

اما همون قدرم که انگولک کردن زخم ها بده بی توجهی بهشون هم بده. اینه که حس میکنم خیلی وختا به جای "مراقب" ، " بی توجه" به نظر میام. البته هیچ وخ تا حالا به خاطر این اخلاقم دوستی رو از دست ندادما. اما خودم دوس ندارم بی توجه به نظر بیام.

 اینجوریم که آدما رو با اعتقادم اذیت نمی کنم. ینی سعی میکنم که نکنم! ممکنه مثلن گوشت چرخ کرده نخوردنم یا لوبیا پلو دوس نداشتنم یا تنفرم از بوی زیره و چندشم از کله پاچه و غرغرم به بوی ماهی و اینا هیچ وخ عادی نشه واسه خیلیا! ولی هیچ وخت به جز این اختلالات غذایی مشکل جدی نداشتم با آدما  که کسی بخاد مدارا بکنه مثلن باهام. خب قبول ! که وسواسی هم هستم تا حدی و معمولن دور و برمو یکم زیادی مرتب میکنم و همیشه حواسم هست یه چیزی باید "دقیقن" کجا باشه ! منظورم اخلاقای خاصه که همه میدونیم دیگه! مثلن هیچ وخ تا حالا از هیچ کدوم از دوستام نپرسیدم روزه میگیری یا نه ! اون روز که با هم رفتیم بیرون فقط یادمه ازشون پرسیدم راستی شما رای دادین؟ بعدم با خودم فک کردم چه سوال چرتی! حالا چه دردی از من دوا میشه بدونم؟ یا خیلی مسائل این شکلیه شخصی . در مورد حجاب و نماز و چرا اینجوری میگی اونجوری میگی دوستامم هیچ وخ پیگیر نشدم. مگه وختی که خودشون بحث کردن باهام. ینی از "درستی" که من فکر میکنم و انجام میدم پرسیدن . منم بهشون گفتم. فقط همین. مثل همون وختی که مهسا مثلن ازم پرسید که نظرم در مورد دوستی با یه آدم چهل ساله چیه. که من گفته بودم خودم همیشه دوس دارم با یه "مرد" اختلاف سنم زیاد باشه. ولی واسه دوستی اختلاف زیاد مهم نیست. اما اگه دوستیه نیت داریه ! خب نه. چون چهل سالگی دیگه خیلی سن کاملیه. اصن خیلی سنه خاصیه. قابل مقایسه با 36 سالگی نیست مثلن.

  بعد خیلی همیشه برام عجیب بوده اینایی که خودشون روزه میگیرن و نماز میخونن و قرآن و یا حجاب سفت و سخت و اعتقادای متفاوت تری ! نسبت به بقیه دارن و هی به همه ی آدمای دیگه گیر میدن . و زیر ذره بین میذارن رفتار آدما رو . و مثلن تو ماه رمضون همش شاکین که هیچ کس روزه نمی گیره و مردم شاخ شدن! من اصن هیچ وخت در قید اکثریت نبودم. تو جمع دوستای دانشگام مثلن شاید فقط منم که روزه میگیرم. ولی هیچ وخ این تفاوت دیدگاهامون واسم مشکل و دغدغه نشد. هیچ وخ موعظه شون نکردم. به نظرم یه کسی که دیگه الا 25 -26 سالشه دیگه کمه کم! و تو یه خانواده ی معقول که مامان و بابای نماز خون و روزه بگیر داشته بزرگ شده و حالا خودش نه نماز میخونه نه روزه میگیره من کاری نمی تونم براش انجام بدم. وختی تویه یک فضای معقول بزرگ شده و الان داره متفاوت با اون عمل میکنه ینی راه خودشو پیدا کرده. ینی راهی که اونای دیگه رفتنو قبول نداره. حتا اگه راهی که داره میره من مطمئن باشم کوره راهه(بنا به اعتقاد خودما!) نمی تونم مجبورش کنم برگرده. مث یه کاروانی که همه با هم را میفتن وسط راه بعضیا میبینن انگار اینا خیلی دارن طول میدن خودشون از یه راه دیگه میرن! وختی خودش میره و خودش میدونه داره از "جمع" و "اکثریت" جدا میشه ینی میدونه ریسکش بالاس. دیگه وختی یکی ریسک کرده باید بذاری خودش نتیجه شو ببینه.

البته نمی گم حالا همه ی کسایی که روزه نمی گیرن یا این چیزا آدمای بَدیَن و سنت و دین ستیزنا. نه. خیلی از دوستای خوده من اصلن بنیه ی بدنی شو ندارن. منظورم کلیه.

البته که این خنثا بودن من ، ممکنه از نظر اجتماعی (اجتماع امروزی که ما دوس داریم هرکسی اونطوری که میخاد عمل کنه) خیلی پسندیده و خوب باشه. ولی از نظر دینی نیست. چون که یک قسمتی از دین ما تاکیید روی امر به معروف و نهی از منکر داره. من در همون مرحله ی اولش که دعوت با رفتار هست می مونم عمومن. ینی احساس میکنم بعد از اون رو نه توانایی انجامشو دارم نه علاقه شو. چون یک آیه ای هم هست توی قرآن که میگه خدا اگر میخاست خودش همه رو هدایت میکرد!

کلن ولی آدمها حتا اگر لائیک هم باشن هیچ وخت نمی تونن اون نیاز درونی شون به کمک از غیب ! و صحبت کردن با یکی که میشنوه اما نیست رو از بین ببرن. همیشه همون "خداس " که دنبالشن . حالا هی اسمهای دیگه روش بذارن. همش همون پرستشه. همون خواستنه.همون نیازه . همون به دادم برسه ...

   + نازنین ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۸
comment تو بِبار()