DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بر هر نعمت شکری است واجب - در گلوی من ابر کوچکیست...


بر هر نعمت شکری است واجب

دیروز ساعت دوازده رسیدم پیش راضیه و آزی. شاکی ، از پیشنهاد الی گفتم و راضیه برایم آب خنک ریخت و آزی قاطی کرد که خب من بهش میگم اصن و نمیخاد بیان و اینا! منم گفتم نه بابا حالا وایسا یه جور دیگه بهش میگیم. به فرناز اس دادم و گفته بود فرقی نمی کند کجا ، اما آب و آتش نه! خوب نیست . به الی اس داده بودم :کافی شاپ پس. گفته بود آدرسشو اس کن.

باز آزی هی گفته بود فرحزاد فرحزاد و من و راضیه گفته بودیم حالا عب نداره کافی شاپم خوبه. گفته بودم اصلن از لحن الی خوشم نیومد. ینی چی که ما میگیم اونجا، شمام 5 و نیم اونجا باشین؟ من هرجایی که بقیه گفتنو ، گفتم پیشنهاد اینجاهاس نظرت چیه؟ حالا خوشم نیومد واقعن که فقط نظر خودش و الهام مهم بوده انگار!

بعد فرناز زنگیده بود و آزی آدرس سپهر را داده بود بهش و ما هم نشسته بودیم به حرف زدن و من از مدرسه گفتم و آزی هی وسایل پذیرایی آورد لواشک و شکلات و پولکی و چای و میوه و لیموناد! من فقط نصفه یک بیسکویته شکلاتی خوردم با چایی. آزی یک ظرفی آورد که تویش شامی های خوشمزه ی مامان راضیه بود. خالی خالی خوردیم و من که داشتم به الی میزنگیدم گفته بودم : آزی همشو نخور ا! من میخام باز!

به الی گفته بودم پس چرا برگشتی کرج تو باز؟ مگه نمیخاستی خونه الهام اینا بمونی؟ و گفتم آب و آتش رای نیاورد و خب فرحزاد هم که شما نمی آیید . آزی میگوید کافی شاپ سپهر . شهرک غرب. بلدی؟ گفت اس کن آدرسو.

بعد قرار شد ما با الهام بیایم که خانه شان و دفترش 10 مین با دفتر راضیه فاصله دارد.

بابای راضیه آمده بود و برایمان پلو با مرغ دست پخت مامان راضیه را آورده بود.که مرغش وای یک بوی ادویه ی خوبی داشت. آزی غذا را داغ کرده بود و من و راضیه درباره ی آن آدمهای توی دفتر کاری قبلی الی حرف زده بودیم و راضیه هم گفته بود خیلی آشغال بودند. بعد حرف رسیده بود به آن مشاوری که من سه هفته توی دفترش منشی بودم و می دانستم درآمد روزانه اش قشنگ یک میلیون است ولی اسکروچ است. و راضیه گفت روانیه بابا اصن. سه بار از دوست من پرسید گل چی برات آوردن روز خاسگاری؟ و آزی گفته بود مهمه خب! لابد میخاسته ببینه خسیسن یا نه!

بعد درباره ی بالا رفتن سن حرف زده بودیم و همان "هنوزی" که مریم به من گفته بود. و بچه ای را به سرپرستی قبول کردن. و آزی گفته بود قبول ندارد که می گویند خیلی از بچه های پرورشگاه ح.ر.ا.م.ز.ا.د.ه هستند. من گفته بودم خب نه. معلومه که شاید همشون نه. ولی یه بخشی شون. راضیه گفته بود توی ذات بچه ها میماند. آزی گفته بود وا! چه ربطی داره؟ ینی فقط یه جمله ی عربی ذات آدم را میسازد؟ گفته بودم نه! اصلن بحث جمله و ذات نیست. بحث این است که وختی تو خودت دیپ این ساید میدانی که داری یک کار غلط انجام میدهی، نطفه ای که توی آن شرایط بسته میشود سالم نیست. گفته بودم اصلن دین مهم نیست. لائیک باش. کسی که دین ندارد هم قانون و سر نوشت بچه برایش مهم است. این که بچه اش را قانون بپذیرد. چرا خیلی وختها زن ها بچه را وسیله میکنند تا نسبت خودشان قانونی کنند؟ چون همه برایشان هویت مهم است. بچه شان باید هویت داشته باشد تا قانون قبولش کند. تا به رسمیت شناخته شود.هویت هم پدر میخاهد. وختی رابطه ی دونفر باهم روی هوا باشد بند ناف خیلی ضعیف است برای وصل کردنشان به هم. این وسط اصلن دین مهم نیست. کسی که ز.ن.ا میکند میداند کارش ممکن است یک ثمره ای داشته باشد. ولی وختی نمی تواند نتیجه را قانونی کند بچه را میسپرد به خود قانون. راضیه گفته بود این همه ای که توی همه جا و دین از شرایط رابطه و سالم بودنش میگویند الکی نیست. بحث اصلن یک جمله نیست. بحث این است که آن جمله یک بندی است که شما روی هوا زاد و ولد نکنید. آزی قانع نشده بود و گفته بود اصلن همه ی حرفها درست . آن بچه چه گناهی کرده؟ گفتم هیچی آزی. ولی فک کن که تو توی خانه خابیدی و دو نفر خانه را آتش میزنند. تو تقصیری نداری از همه جا بی خبری اصلن ، ولی توی این آتش میسوزی. نسوزی بوی دود که میگیری حداقل!

حاضر شده بودیم و من یک عکس سه در چاهار هم انداخته بودم بعد از کلی مسخره بازی. ساعت شده بود پنج و الهام حتا یک میس هم نیانداخته بود . دراز کشیده بودم روی مبل و بهش اس داده بودم رسیدی؟کجایی ؟ ما حاضریما! زنگیده بود که من یه ربه پایینم ! ما سه تایی گفته بودیم وا! خب چرا نگفتی؟؟؟

تا سپهر توی ماشین الهام ذوب شده بودیم. کولرش خراب بود. قفل فرمان هم نداشت. ضبط هم.

الی زودتر رسیده بود . یک میز شش نفره دادند بهمان و من و آزی هی کف دستهایمان را چسباندیم روی شیشه ی تمیز و خنک میز. منو را نگاه کردیم. فرناز هنوز نرسیده بود. یک چیپس و پنیر سفارش دادیم که تا آمدنش سرگرم باشیم.بعد الی تریف کرده بود که منه بیشعوره ا.ن چند روز پیش توی یاهو سرکارش گذاشته ام و گفته ام شهریور نامزدیمه! و الی باورش شده و من آخرش گفتم زر زدم! و همه خندیدن و من گفتم انقد حرصش گرفت که دیگه جواب نداد ساین اوت شد کلن!

فرناز آمد و ما با تقلید از پسره میز بغلی که با یک دختره آمده بود لیمون گلاسه سفارش داده بودیم ، در حالی که راضیه میگفت موخیتو است و من گفتم خب موخیتو که توی منوشان ندارند، لابد لیموناد است! و الی گفته بود نه بابا لیمون گلاسه است و الهام نگذاشت بپرسم از کافه دار و گفت ضایس! تازه من و راضیه گفته بودیم به پسره بگویم بدهد یک هورت بخوریم اگر خوب بود سفارش بدهیم!

بعد لیمون گلاسه یک لیوان بلند و باریک بود که رویش سه تا اسکوپ گنده بستنی نمی دونم چه طعمی ، اما خوشمزه و جدید داشت و آبش! هم مزه ی آب فالوده شیرازی میداد. کلن چیز خوبی بود ولی اونی که اون پسره داشت نبود! بستنی شکلاتی الی هم خیلی خیلی خوشمزه و تلخ بود. خیلی .

درباره ی همه چی حرف زده بودیم و فرناز مثل همان وختها ،باحال، یک چیزهایی از انجمن تریف کرده بود که غش کرده بودیم از خنده و حتا گفته بود منیر دانشگاه تهران دارد ارشد میخاند! و من هم گفته بودم پس دانشگا تهرانم خز شد!

میز کناریمان هم 8 نفر دختر بودند که هفتادی اینها بودند گویا و انقدر سر و صدا کردند که سه بار دختر کافه دار بهشان تذکر داد و ساکتشان کرد.

ساعت هشتو نیم زده بودیم بیرون و الی اول گفته بود برمیگردد کرج و ما گفته بودیم دیگه الان شبه! کجا میخای بری؟ و بعد از جیش! که چشمهایش باز شده بود گفته بود باشه نمی رم خب. و با الهام رفته بود خانه شان. راضیه و آزیتا هم رفته بودند و من و فرنازِ شاهکار! که سویئچ را توی ماشین گذاشته بود و تشیف آورده بود ! کنار ماشین ایستادیم تا گلی بیاید و سوئیچ یدک را بیاورد.

یک شبه خوب ، خیلی خوب ، با دوستهایم. خدا را شکر به خاطر نعمت دوست.

+نوشته بود قرآن(به خط عثمان طه ) 600 صفحه است که تقسیم بر 30 میشود روزی 20 صفحه. بیست صفحه تقسیم بر 5 وعده نماز میشود 4 صفحه بعد از هر نماز. این طوری هر ماه میشه یک ختم قرآن داشت. 


 

 

   + نازنین ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment تو بِبار()