DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دور همی - در گلوی من ابر کوچکیست...


دور همی

امروز با بچه های یونی رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. بعد از مدتها کلی خندیدم. خیلی خوب بود. تازه از صب منو و آزیتا و راضیه با هم بودیم و یه عالمه حرف زدیم. البته بیشتر من حرف زدم اونا گوش کردن!نیشخند

الانم دارم از خاب میمیرم و امشب سحرم باید پاشم دیگه. بعدش اصن دوس ندارم که امسالم همش افقی باشم و میخام حتمن قرص آهن و مولیتی ویتامین بخورم. پارسال واقعن سرگیجه و سیاهی چشم و بیحالی اذیتم کرد. یا خاب بودم یا زندگی نباتی داشتم.

بعدش دمه سرکاره راضیه! یه مغازه ای یه عالمه کیفای خفن داشت که نمی دونم چرا حتا نرفتم قیمتشو بپرسم. حالا یادم باشه اس بدم بهش بگم فردا سر راش بپرسه اگه خوب بودم برم بخرم. رنگاش قشنگ بود.

وای امشب کلی مث اون وختا با فِری و گلی با هم حرف زدیم تا خونه و تبادل اطلاعات کردیم و عکسای بعد از عمل شیدا رم دیدیم که به نظر من واقعن بد شده.خیلی بد . ینی قشنگ سنش سه برابر شده و خیلی صورتش بد شده. همه دیده بودنش تو فیس.بوک فقط من عضو نیستم ندیده بودم.

همین دیگه حالا فردا میام درباره امروز مینویسم. چشمک

 

   + ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment تو بِبار()