DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرز بی نهایت - در گلوی من ابر کوچکیست...


مرز بی نهایت

دیشب، وختی بعد از شش سال بچه ها را دیدم ... همه چیز خوب بود. همه با من خوب بودند. هنوز نازنین بودم. انگار نه انگار که شش سال گذشته و من همیشه نامرد ترین بودم و همیشه قرارها را پیچاندم و نرفتم و از هیچکس خبر نگرفتم. همه خوب بودند. حتا اسما . اسما خیلی خوب بود . خیلی. یک جوری که شرمنده ی خوبیش شدم.

بعد سر میز شام زهره عکس نامزدش را به بچه ها نشان داده بود و من گفته بودم خیلی خیلی خیلی به هم می آیید. خیلی! و بتی خندیده بود . خیلی با مزه و رها و زنانه و مادرانه خندیده بود هر هر! و گفته بود خب زشته!!! ولی به پای هم پیر بشید! و بیخیال خندیده بود باز. و زهره هم. و همه یمان. بتی چقدر بیخیال میخندید. حالا که هیکلش حداقل دو برابر زمان دانش آموزیش شده بود و لنز گذاشته بود توی چشمهایش و پسر تازه از چله در آمده اش توی بغلش خاب بود. و یک دستی داشت باقالی پلو میخورد. حالا که زن بود. مادر بود. همسر بود. چقدر بیخیال میخندید. و چقدر راه بود تا آن دختره درسخانِ باهوشه کم حرفه مودب . که تمام سالهای دبیرستان سر به زیر و آرام فقط شاگرد اول شده بود و برق شریف خانده بود و حالا بچه به بغل به نامزد زهره میگفت زشت! و میخندید. و دعا میکرد به پای هم پیر شوند.

و زهره گفته بود یکهویی شده. پسره خوبیست. مریم گفته بود نمی فهمد آنهایی را که ازدواج می کنند و بعد میگویند کاش مجرد میشدیم باز! گفت مثل وختی است که میانسال میشوی و دلت کودکی ات را میخاهد! هوس است و زود گذر! من گفتم هیچ وخت دوست ندارم دوباره بچه باشم. مریم! ینی دوس نداشتی الان مجرد بودی؟؟؟ گفت نه. اصلن. من زندگیمو خیلی دوس دارم. و زهره گفته بود آنهایی که ازدواج میکنند و به بقیه میگویند نکنید. اه است و پیف ... من گفتم زر میزنند! گفته بود آره! زر میزنن! من گفتم ولی من دوس ندارم ازدواج کنم و زر هم نمی زنم.

همه نگاهم کرده بودند. و زهره پرسیده چرا؟ گفتم دوس ندارم. اسما گفته بود چرا خب؟ گفتم چون من آدمه زندگی مشترک نیستم. اصلن آدمه اشتراک نیستم. بعد یک تکه جوجه زده بودم سر چنگال. زهره گفته بود ینی چی؟ گفتم ینی من یه سری اخلاقای خیلی بد دارم که نمی شه تحمل کرد! و چنگال را توی بشقاب گذاشته بودم. مائده ساده لوحانه گفته بود: بد اخلاقی ینی؟ گفتم: نه! بد اخلاقم هستم البته! ولی منظورم اینه که اخلاقای بد دارم. زهره گفت خب منم دارم. همه دارن. همه یکسری اخلاقای خاص دارن. که فقط یه کسی میتونه تحمل کنه. باید اون "کَس" پیدا بشه. عجولانه گفته بودم آره. ولی مال من هنوز پیدا نشده. عجله ای ام ندارم که پیداش کنم! مریم گفته بود "هنوز" عجله نداری؟؟؟؟ گفتم نه.

بتی گفته بود که با شوهرش دوست بوده اند و هنوز هم دوستند و کلن خوش میگذرد! حتا گفت رفته بودیم مسافرت و خیلی خوش گذشت و وختی برگشتم دیدم حامله ام! خندیدیم . این را هم ساده و بی خیال گفته بود و هر هر خندیده بود. و اسما باز پرسیده بود که نازنین ینی واقعن دوست نداری ازدواج کنی؟ گفتم: نه. واقعن علاقه ای به اشتراک ندارم. نمی دونم شاید اگه یه روز یکی رو خیلی دوس داشته باشم دلم بخاد که با هم ازدواج کنیم. ولی کلن فک نمی کنم پیش بیاد که یکیو انقد دوس داشته باشم. زهره گفت که من ولی همیشه دوست داشتم که زود ازدواج کنم.و بلخره در 24 سالگی به این موفقیت نائل آمدم! خندیدیم. گفتم آره منم دوس داشتم اگه یه روز بچه داشتم اختلاف سنیم با بچم خیلی کم باشه. مثلن الان مریم دخترش ده ماهشه یا بتی انقد فاصله ی سنی خوبی داره با بچش. من ولی اگه سی سالگی ازدواج کنم دیگه بچه دار نمی شم. دوس ندارم با بچم 35 سال اختلاف سنی داشته باشم! مریم با بی تفاوتی گفته بود نه عزیزم ازدواج که بکنی همه ی این حرفا یادت میره. منم گفتم اگه بکنم! و مائده گیر داده بود که حالا اخلاقای بدت چیاس؟ گفته بودم زیاده. خیلی. زهره گفته بود که خب منم شلخته و لجبازم! من جواب نداده بودم.

توی راه برگشت اسما گیر داده بود که چرا من انقدر آنتی مَرِیج بازی در میاورم حالا؟ و من گفته بودم آنتی مریج نیستم. یه سر و یه تن بودنو دوس دارم! از الانم راضیم. اسما گفته بود خب تا سه چاهار سال دیگر جا داریم برای یه سر و یه تن بودن! و خواهرش ، متین و شمرده گفته بود نه. فقط تا 25سالگی! و حتا گفته بود وختی 30 سالت باشد و هنوز مجرد باشی خاسگارانت مردهای مطلقه و زن مرده هستند!

به اسما ، به دوستی که دوساعت بود بعد از شش سال دیده بودمش گفتم: اصلن اسما من نمی دونم چمه! کلن تا یکی درمورد ازدواج باهم حرف میزنه رم میکنم. اصن از این رو به او رو می شم! کافیه فقط یکی بهم بگه بهش فک کن. اصن انگار میخان زنده به گورم کنن! اسما برگشته بود توی چشمهایم نگاه کرده بود و گفته بود : چرا خب؟ گفتم نمی دونم. حرف زیاده. من سر این کوچه پیاده میشم. حالا بعدن بهت میگم.

بعد کوچه ی تنگ پشت خانه را تند تند طی کرده بودم و جواب اس "ف" را داده بودم که از عروسی و خوشگل شدن یا نشدنه لیلا و احوال بچه ها پرسیده بود. و دوست نداشتم اصلن به حرفهایی که زده بودیم فکر کنم. به اینکه بعد از شش سال ، بیست دقیقه پشت میز شام عروسی دوست مشترکمان نشستیم و من فقط با چاهارتا جمله چشم دوستهایم را گرد کردم و حرفهایم عجیب و احمقانه بوده به نظرشان. و اینکه "هنوز" نمی ترسیدم از اینکه کسی را دوست ندارم. "هنوز" . این هنوزی که مریم گفته بود خیلی بد بود. ینی به نظر همه خیلی دیر بود. به نظر بتی که عاشقی کرده بود و ازدواج و حالا بچه ی عشقش توی بغلش بود. به نظر مریم که 5 سال بود ازدواج کرده بود و زندگیش را دوست داشت. به نظر زهره که از بین "همه" فقط "س" را پسندیده بود. حتا از نظر مائده که به قول اسما بهتر بود برود همان "تعویض روغنی اش " را باز کند(مائده مکانیک خانده) من داشتم چرت میگفتم. حتا اسما. همان اسمایی که توی دبیرستان منزوی بود و با اینکه نمره ریاضیش بیست بود هیچ وخت پای تخته نمی رفت و میشد که روزها فقط ماست میخورد و دو سانس تکواندو کار میکرد و همیشه ی خدا معتقد بود چاق است و بد هیکل و زشت. که حالا با معدل نوزده و هفتاد داشت ارشد فرانسه و انگلیسی را از دانشگاه علامه میگرفت و تمامه هفته توی آموزشکاه های معتبر زبان تدریس میکرد و آیلسش را با نمره ی 8 گرفته بود و مردها بعد از "ش" به یه ورش بودند، هم حرفهای من احمقانه بود. انقدر که خودش گفت تو حتا از من هم بدتری.

من نمی خاستم بعد از این همه وختی که ندیدمشان اصلن درباره ی این چیزها حرف بزنم. از حرف زدن درباره ی احساسات و نظرات شخصیم متنفرم. دوست نداشتم که بخاهم در مورد عقایدم بحث کنم. که بگویم از اشتراک میترسم.از مسئولیت. از با هم بودن. از همه ی قرار دادها. از هر چیزی که به جز من یک نفر دیگر درگیرش باشد متنفرم.میترسم. دوس نداشتم بعد از این همه وخت حالا آنتی مریج به نظر بیایم.

برای من هم بعد از یک نفر همه چیز تمام شده است، مسخره است. نه به خاطر آن نفر. نه بخاط یک نفری که حالا شاید در انتظار پدر شدن باشد اصلن. به خاطر خودم. برای من هم بعد از یک نفر دیگر دوست داشتن اصلن بی معناست. نه که حالا هنوز دوستش داشته باشم و هر چیز دیگری . نه. باورم به دوست داشتن دیگر نیس. اصلن از اینکه بخاهم یکبار دیگر خودم را توی لوپ احمقانه ی دوست داشتن بیاندازم متنفرم. از اینکه بخاهم برای کسی نگران شوم. حتا منتظر شوم. انتظار مثلن جواب اس ام اس ام حتا، دیوانه ام میکند.

توی این سالهای بعد از بیست سالگی ، هیچ وخت دیگر دلم نخاست یک نفر را داشته باشم. حتا از اینکه یک نفر بخاهد من را داشته باشد هم عقم گرفت.

چسبیدم به خودم و تنهایی خودم. و هیچ وخت هم فکر نکردم که دارم به مرز ترسناک "هنوز تنهایی " ، "هنوز هیچ کس" می رسم.

ینی هیچ وخت با خودم فکر نکردم لازم است حتمن من هم یک نفر را داشته باشم. همیشه به نظرم فقط در دو حالت ممکن است دلت بخاهد با یکی شریک باشی:

از یک چیزی انقدر زیاد داشته باشی که بخاهی با کسی شریک شوی،

از یک چیزی به میزان کافی نداشته باشی و لازم باشد با کسی شریک شوی.

من در هیچ کدام از این دو دسته نبودم. من به قده خودم و فقط به قده خودم از هر چیزی دارم. و به خاطر همین است که رم میکنم که می ترسم که حالم بد میشود از اینکه بخاهم یک نفر را شریک داشته هایم کنم. من خودم برای خودم کافیم (فقط).

و البته همیشه یکی از رشک ها و غبطه های زندگیم کسانی بوده اند که هیچ چیز نداشتند ، اما با کسی که عاشقش بودند ازدواج کرده اند.

شاید چون خودم به یک نفری که فکر میکردم عاشقش هستم نرسیدم. شاید چون انقدر نامرد بود که جلوی چشم من حلقه به دست ایستاد و حرف زد. شاید چون انقدر نامرد بود که همه ی همه ی همه ی حرفهایش را فراموش کرد و ادای نجیب ها را در آورد و قسمت را بهانه کرد. شاید چون انقدر بد بود که گفت میدونم خوبی مهربونی ولی قسمت من این بوده. شاید اصلن به خاطر همین بود که دیگر هیچ وخت دلم نخاست که خوب باشم و مهربان . که خوبی و مهربانیم بس نباش. به جایش قسمت مهم باشد. نه اینکه حالا دلم گیره آن آدم باشد ها . نه . همان روزه تولد بیستو یک سالگیم که گوشی را داد دخترک جوابم را بدهد و بگوید که حالا برای "او" ست دیگر ، همان عصری که من توی تاکسی زرد نشستم و تمام اتوبان امام علی تا تقاطع شریعتی را بی صدا اشک ریختم و راننده ی جوان هی از توی آینه نگاهم کرد، همان غروبی که من کنار گارد ریل های اتوبان همت هزار هزارتا پروانه توی قلبم بال زدند . همان شبی که جلوی چشم آن همه مسافر اتوبوس های شریعتی –چیتگر بی صدا فقط اشک ریختم و نگاه خیره ی زن ها و مردها و پسرها و همه را دیدم و هی توی قلبم پروانه ها بال زدند، همان شب که قلبم لای اشکهایم از چشمم ریخت پایین آن آدم تمام شد. همان قبل از عیدی که اس داد شاید نفهمت اما درکت میکنم! همان موقع آن آدم تمام شد. و یک بخشی از من هم.

حالا این قسمت کوچکی که باقی مانده را نمیخاهم هیچ کجا سرمایه گذاری کنم و میخاهم نگهش دارم برای خودم. حتا اگر به مرز "هنوز تنهایی " ، حتا اگر به مرز "تا همیشه تنهایی" برسم.  

   + ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment تو بِبار()