DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> اینو داشته باشین تا بقیش! - در گلوی من ابر کوچکیست...


اینو داشته باشین تا بقیش!

صب ساعت 5 بیدار شدم و والیبالو دیدم. آخه میدونین که بچه ها چشم امیدشون به تشویقای منه! بعد ساعت 10 خابیدم دوباره! تا 1!!! خاب که میگم ینی خابه مرگ! در حدی که مامانم پاشده رفته خرید اومده میوه شسته کلی کار کرده من اصن نفهمیدم!

بعد رفتم حموم و تازه ساعت 3 یکم لینگوئینی با قارچ ریختم تو مایتابه! و مثلن ناهار درس کردم . انقدم تندش کردم که نتونستم بخورم زیاد! گذاشتم واسه علی. من سندرم "نمی فهمم کی فلفل بسه ، دیگه نریزم" دارم!

بعد نشستم پای لب تاب تا ساعت 5. ساعت 5 پاشدم یکم دنبال لباس گشتم. بعد پیدا نکردم اون لباس مشکیه رو. مامانمم خاب بود نمی دونستم کجا گذاشتش! دوباره نشستم تا 6! بعد شیش پاشدم باز یکم گشتم و پیداش کردم. یدور پوشیدمش دیدم اندازس هنوز! بفهمی نفهمی کمرش گشاد شده بود فقط. بعد ساعت شیشو رب اس دادم به زهره که ببینم میاد یا نه. گفت میاد. تازه ساعت شیش و نیم پاشدم حاضر شدم. عروسی از ساعت 7 بود!

موهام که تکلیفشون معلوم بود" به حال خودشون"! چون کلن هر وخ اهمیت نمی دم بهشون بهترن! فقط تند تند لاک زدم ناخونای پامو و یه دور سه شوآر کشیدم موهامو و چتریامو مرتب کردم. زهره اس داد که هفتو نیم میاد دنبالم با نامزدش! منم گفتم آخی ! نامزدت مبارک! باشه بیا!نیشخند

بعد لباسمو اتو کردم و سه سوته واسه خودم خط چش کشیدم. کف کردم از تواناییم! چون همیشه بعد از نیم ساعت نتیجه هاشور بود تا خط!!! عزیزانی که از خط چشم مایع استفاده می کنن میدونن من چه شگفتی بزرگی آفریدم! در حده جام جهانی!

بعد به زهره اس دادم که من تا هفتو نیم آماده ام.گفت آدرستو اس کن. مانتومو پوشیدم. و به طرز شگفت انگیزی قفل زنجیر گردنبند و دستبندم با اولین تلاش بسته شد!!!

ساعت هفتو نیم زهره اس داد که ما یکم دیر تر میایم! اشکال نداره؟ گفتم فک کن که اشکال داشته بشه! نیشخندبعد با خیال راحت ناخونای دستمم لاک زدم. و مثل همیشه شست دست راستم بازی در آورد. یه بار مالید به موهام. یه بار مالید به رومیزی. یه بارم چسبید به دسمالی که داشتم تا میکردم. منم حرصم گرفت کلن پاکش کردم. همه ناخونام خشک شده بودن این یدونه ! احمقه بسکه!

لاکَرو انداختم تو کیفم و رفتم پایین. تا سالن یه رب شد . کلی با زهره حرف زدیم. چقدم که ناز شده بود. تو ماشینم یه دور سعی کردم لاک بزنم که باز خشک نشد و وخت پیاده شدن ترکید! منم دیگه تجدیدش نکردم تا ادب بشه!!!بله ینی فقط 9 تا انگشتم لاک داشت! اصلنم عب نداره!

مریم اومده بود. عین همون موقعهاش بود فقط یه دختر ده ماهه ام داشت! زهره رو فرستاد که بره از مردونه بگیرش بیاره! منم رفتم که لباسمو عوض کنم. سالن بزرگ بود ولی خیلی خلوت. خیلی خیلی خلوت. حداقل در مقایسه با عروسیای ما که فقط خودمونیا میشن صد نفر!!!!هیچ کس نبود.

داشتم وسایلمو جم میکردم که سه تا دختر اومدن تو. بعد من حس کردم میشناسمشون ولی اینا انقد با لیلا صمیمی نبودن که حالا بخاد عروسی دعوتشون کنه! میگفتن داماد بیرونه و یکیشون گفت پس من میمونم همینجا تا بره و اونا هی اصرار کردن که بیا و گفت نه من نمی تونم هی شال بندازم سرم مانتو بپوشم. نمیام. اینجوریم که نمیام! منم رفتم جلو و پرسیدم بچه ها ببخشید شما از طرف عروسین یا داماد؟ گفتن داماد! گفتم بعد الان داماد بیرونه؟ گفتن آره! منم پی بردم که چقد کور تشیف دارم که تو این سالن خلوت ندیدم که عروس و داماد حضور دارن! اونا رفتن و من به نظرم اومد این دختره رو میشناسم! چون من یه سندرم دیگه به اسم "اسمت یادم نمی مونه، ولی قیافت عمرن یادم بره" هم مبتلا هستم و زرت برگشتم گفتم ببین من تو رو میشناسم! اسمت چیه؟ گفت زینب. گفتم فامیلیت چیه؟ گفت . گفتم آهان! آره .کلاس زبان.المیرا! پانته آ!یادته؟؟؟؟ گفت آره ه ه ! خوبی تو؟؟؟ و کلی با هم سلام و احوال پرسی کردیم. خودشم ازدواج کرده بود. و روانشناسی خونده بود.

بعد من برگشتم یهو دیدم اسما پشتمه! و کلی هیجان زده شدیم از دیدنه هم. و بهم گفت خیلی عوض شدی ولی قابل شناسایی هستی! مخصوصن این چتری خیلی بهت میاد و من هنوز نقاشیاتو دارم و اینا! ینی هروخت یکی از دوستای قدیمیم منو میبینه میگه که یکی از نقاشیای منو داره و من خیلی باید حتمن میرفتم گرافیک میخوندم!!!

بعد من بلخره بیخیال اسما شدم که نمازشو بخونه و مائده اومد و کلی با اون به حالت جیغ جیغ با هم حال و احوال کردیم و بلخره اون دختره که بازم من نمی دونستم اسمش چیه ولی میشناختمش و یادم بود عموش فوت کرده بود اول دبیرستان که بودیم و عمه اش هم معلم حرفه فنمان بود ، اومد گفت داماد رفته دیگه بیاین!

 بتی را دیدیم . که گفتن بچه هم داره!!! من قشنگ شاخام دراومده بود! خلاصه رفتیم و من از دور لیلا رو دیدم. وختی از نزدیک هم دیدمش ...

ینی لیلا اگه عروس نبود من عمرن نمیشناختمش! فک کن یکی که قبلن از نمای بغل یک عدد مقوا بود کاملن ، الان چاق شده باشه و اصن یه شکل دیگه!!!

دیگه کلی این زهره و مریم رفتن رقصیدن و من و اسما مث مداد وایسادیم دس زدیم فقط و لیلا هی به من اصرار کرد که بیا وسط و منم گفتم جانه مادرت بیخیال .من کلن تعطیلم ! حالا میخورم زمین له میشم! والا! بعد هم کلی با اسما خندیدیم به این حرفم. بعد این اسمای بلا گفت که همه مدل رقصی بلده ولی نمی رقصه و مائده و مریم حتا کل هم بلد بودند بکشند و از این بشکن ها خفن که توی خونه ی ما همه بلدند به جز من!

بعد آهنگ ترکی هم پخش شد و خیلی بامزه بود. بلخره من و اسما که خاک تو سرمون! فقط با کتونی را رفتیم تا حالا پامون خسته شد تو صندل های پاشنه 5 سانتی مون و رفتیم نشستیم . و مائده هم آمد. و گفت که کلاس پیلاتس می رود و رقص . و هی به من و اسما هم گفت که بریم و اینا!

بعد دیوونه گیر داده بود به مریم و بتی که زا.یمان طبیعی کردید؟؟؟؟ و هی می پرسید. و بیخیال هم نمی شد. آخرش گفتم حالا مائده حامله ای مگه؟؟؟؟ میگه نه! ولی آخه خیلی عجیبه برام! آدم داغون نمی شه طبیعی زایمان کنه؟ بعد هی من و اسما توضیح می دادیم که نه! نمی شه. توانایی آدم بالاست . و هی مریم و بتی میگفتن که خیلی هم خوبه و راحته و اصلن سزارین نکنید و این حرفها . باز این میگفت ینی میگم خب آدم داغون میشه ! یه جوری که اسما قبول کرد جای مائده هم زایمان کنه!!! در آخر مائده خانم اضافه فرمودند که این بی حسی نخاعی و همه ی چیزهای دیگر که میگویند چرت است و اگر آدم نخاعش بی حس شود نمی تواند ز.و.ر بزند و بچه میمیرد. اسما هم گفت عزیزم شما همون سزارین کن. چه اصراریه خب؟؟؟؟

ینی دغدغه ی دوستای من در این سطحه الان.

البته پذیرایی خیلی بدی داشت سالن و من فقط یدونه گیلاس خوردم و مائده دو تا شیرینی از میز پشتی که خالی بود ورداشت و به محضه انتقالش به بشقابمان خانم خدمتکار جمع کرد از جلویمان. و تازه یک حرکت شاهکار هم کردند در حالی که ما داشتیم تازه پشت میز میشستیم و بتیِ بنده خدا بچه به بغل و یک دستش هم ساک! ایستاده بود تا من صندلی را بکشم عقب ، خانم خدمتکار ترول پذیرایی را نیم متر عقب تر از میز ما نگه داشت و پرسید شربت بذارم براتون؟؟؟؟ و مائده گفت من نمیخام. خانم هم تشیف بردند! ینی من نمی دونم الان این چه وضه پذیرایی بود؟؟؟ ما پُرز بودیم رسمن!

خواهر اسما آمد دنبالش و من و مائده را هم رساند . و خیلی خیلی هم خوش گذشت بهم. خیلی هم خوشحالم که رفتم. همین.

نکات کلیدی:

*داماد برادر یکی از بچه ها بود. که دوران راهنمایی با ما هم کلاس بود و کلن نصف مهمانها بچه های مدرسه بودند!!!

** به جز عروس ، فقط دوتا خاهر های داماد شنیون کرده بودند. همه ساده ی ساده ی ساده بودند. خیلی خوشم اومد. حتا مادر عروس فقط یک مداد پشت پلکش کشیده بود و رژ کمرنگی هم زده بود.

*** لباس عروس فوق العاده زیبا و ساده بود. هرجند خودش جا داشت که بهتر هم آرایش بشود.

**** آقای داماد خجالتی و دستمال بدست عرق پیشانیش را پاک میکرد! آخی!!

***** اسمای دیوونه طرح داد که تا صبح به نوبت به لیلا میس بی اندازیم که به کارش نرسه!!!!!

****** لیلا (عروس) با مریم همسایه است گویا! و زهره را به مریم گفته بود که دعوت کند. زهره هم گفت که عروسیش همه را خودش دعوت میکند ولی لیلا را به مریم می سپرد که دعوت کند!

*******ما فردا مهمون داریم و من یه عالمه کار دارم و باز میخام صب پاشم تیم ملی رو تشویق کنم. الان نمی دونم چرا نمی رم بخابم. اسمه سندرمش چیه؟؟؟

 

   + ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment تو بِبار()