DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> کادو چی ببرم خب؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


کادو چی ببرم خب؟

قفس مرغ عشقها را تمیز کرده بودم.ظرف آبشان را شسته بودم و پر از آب تازه کرده بودم. دانه ریخته بودم برایشان و یه برگ کاهو هم گذاشته بودم لای میله های قفس. ماهی ها را از تنگ به ظرف آب منتقل کرده بودم. تنگ را شسته بودم و صدف های تهش را با برس سابیده بودم . تنگ را خشک کردم. صدفها را چیدم. آب تازه را ریختم. و ماهی ها را. غذایشان را ریختم . به خنگ بازی هایشان لبخند زده بودم .

بعد نیم ساعت بالای نردبام لوستر هال را تمیز کرده بودم . و به بابام که داشت میرفت گفته بودم:حاج آقا انعام بچه ها یادتان رفت ها! گفته بود : یکسری لباس گفتم برایتان کنار گذاشته اند!!!

نردبام را برایم برده بود گذاشته بود زیر لوستر پذیرایی . نیم ساعت هم آنجا سیخ وایساده بودم. و گوی های تراش خورده را سابیده بودم.

بعد پای لب تاب بودم که لیلا زنگ زده بود و دعوتم کرده بود عروسیش. شنبه. گفته بود همه می آیند. به "ف" هم بگو. با هم بیایید. گفتم "ف" فک نکنم بیاد.قول نمی دم. باشه بهش میگم.

به "ف" اس زده بودم. گفته بود نمی آید. من هم با خودم فکر کرده بودم بعد از سیصد سال که هیچ کس را ندیدم بروم عروسی چه بگویم حالا؟ بعد یادم افتاد مائده را پارسال توی باشگاه دیدم.همین موقعها بود. و به من گفته بود چقد خوشگل شدی! حالا فک کن من خوشگل باشم ! آنهم هشته صبح!!! حالا چار بعد از ظهر بود قبول میکردم که تارف کرده ولی هشت صبح آخه؟؟؟ تازه چند وخته پیش هم اسما را توی اتوبوس دیدم. ینی بالای صندلی من وایساده بود. و من بهش سلام نکردم. چون اولش نمی دانستم خودش است یا خواهرش! بعد هم که زیر چشمی به این نتیجه رسیدم که خودش است ،رسیدیم نوبنیاد و او پیاده شد. زهره و ونوس را پارسال وختی داشتم از پیشه میترا بر میگشتم دیدم. ولی از مریم و حسنا و بتی دقیقن همان سیصد سال است که بی خبرم. لیلا اصرار کرده بود که بیایا! همه میان! با بچه ها قرار بذار بیا! نازنین! بیایا!!! گفته بودم باشه. خوده لیلا را هم سیصد سال سال است ندیدم. ولی هرسال 31 خرداد برایش اس ام اس تبریک تولد میفرستم. و پارسال هم با هم تلفنی حرف زدیم. او هم معلم است. ریاضی و جبر درس میدهد. خدای استدلال است. درک ریاضیش عالی.

بعد تا غروب بیخودی نشستم پای لب تاب. و یک سری کار های احمقانه هم کردم. وسطش پشیمان شدم. و کلی طول کشید تا اتاق را جم کنم و مقواها را.

بعد رفتم توی هال و روی مبل دراز کشیدم و فک کردم اصلن من خیلی بدبختم که حتا یک دانه از اینها

یا این شکلی اش را

ندارم که وختی یکی از اینها

 یا اینها

یا اینها

خریدم ، بدهم بخوردَش!!!!شیطان

و به هـ اس دادم که عروسی دعوتم! برم به نظرت؟

بعد گوشی رو پرت کردم و بلند شدم. توی پذیرایی را رفتم . و کتابه جدید علی را برداشتم . دو صفحه خاندم. بلند شدم زنگ زدم به هـ گوشی را برداشت. نشستم 5 دقیقه نفوذی را دیدم. شبکه سلامت یک خانومی داشت در مورد کودکانه استثنایی اطلاعات میداد مثلن. بعد انگار استاد یکهو صدایش کرده باشد پای تخته هول شده بود و مدام تپق میزد و صفحه های اسلاید را ده تا ده تا رد میکرد و هی یادش میرفت دستش را از روی دکمه ی لعنتی بر دارد و اعصابم را خرد کرد با آن جمله بندی های داغونش!

رفته بودم توی آشپزخانه. مامان گفته بود سالاد درس کن شام بخوریم.کلم بنفش ها و کلم سفید ها را ریز کرده بودم. گوجه و هویج هم ریختم رویش.

بعد از شام نیم ساعت رادیو هفت دیدم و پاشدم آمدم پای لب تاب.

بعد ساعت یک که داشتم میخابیدم دیدم که هـ اس داده آره خب برو! خوش میگذره شاد میشی!

تدی را گرفته بودم توی بغلم و فکر کرده بودم حالا شایدم شاد نشدم! دلم میخاست که بروم. ولی من نمی خاستم. تازه کادو چی باید می بردم؟ از این قسمت کادو خریدن برای عروسی متنفرم. نمی شه گل ببرم خب؟ تازه یکشنبه هم خودمان مهمان داریم! اصلن لیلا شنبه وخته عروسی گرفتنه؟؟؟؟ آخه شنبه صب میخای پاشی بری آرایشگا؟؟؟؟منو بزنن شنبه صب هیچ غلطی نمی کنم حالا فک کن عروسیم شنبه باشه! عروسی باید چارشنبه باشه! که پن شنبه جمعه ات هدر نره!

صبح که بیدار شدم دیدم برایم اس زده و آدرس سالن را داده .بهش اس دادم:خب ساعتش از چند تا چنده؟ لیلا! شماره ی مائده رو بده به من! من شماره ی هیچکسو ندارم.

در حالی که هنوز نمی دونم برم یا نه.

برم ینی؟؟؟؟

   + ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٤
comment تو بِبار()