DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> یه روز تابستونی ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


یه روز تابستونی !

سلام

     یه سلام خسته ! جایی خواندم و یا شنیدم که سلام خسته از روح خسته می یاد !  حالم خوش نیست ! دقیقا هم نمی دونم چرا ! کسلم ! یه حس بد تو دلم و یه حس بدتر تو دهنم دارم ! نمی دونم شاید به خاطر خوردن اون یه کاسه آلبالو یا نخوردن چاییه ! شاید هم ....

     

    "دا" رو خوندم ...  دیشب شروعش کردم و تا امروز _ تا همین یه ساعت پیش _ باهاش زندگی کردم ... قبلا هم از این کتابا خوندم .... من اسمشو می ذارم کتابای "یه جوری" ! چون واقعا هیچ وقت نفهمیدم این کتابا چه جورین ! درست مثل حس گمنامی که همیشه بعد از خوندنشون دارم !

    

      فکر می کنم حسی که الان دارم معجونیه از غم ، دلتنگی ، ترس ، افتخار ، چندش و ضعف !

     

      یادمه وقتی بادبادک باز رو خوندم هم همین احساسو داشتم به اضافه ی یه کم نفرت ! و در مورد هزاران خورشید تابان هم همین حس ها با مقدار قابل توجهی ترحم ! راستش وقتی داستان زندگی اون سه تا زن افغانی رو خوندم دو تا حس واضح داشتم : از زن بودنم بدم اومده بود و از اینکه افغانی نبودم خدا رو شکر می کردم !

    

        دا کتاب خوبیه ... یادم می یاد که جایی خوندم این جور کتابا که در واقع یه جور زندگی نامه یا خاطره نویسی شخصی به حساب می یان ، از نظر ادبی ارزش زیادی ندارن هرچند که خیلی خوب نوشته شده باشن . چون ارزش در ادبیات وقتی مطرحه که کسی یه اثری رو با تخیل و  احساس خودش بنویسه . نه اینکه چیزی رو که واسش اتفاق افتاده باز گو کنه ! این جور کتابا ارزش تاریخی دارن ... فک کنم !

     

         نمی دونم ... حالم یه جوریه که نمی تونم بگم ! وقتی داشتم می خوندمش  به این فکر کردم که واقعا تصور من از درد چیه ؟ از جنگ ؟ ازدست دادن چه حسی داره ؟ چه جوری می شه یه شبه همه چی زیر و رو شه و تو باز سرپا بمونی ؟

 

            *****                         ******                      ******                        

 

          امروز یه روز تابستونی بود ....یه روز تابستونی واقعی .... خیلی وقت بود که از این روزای تابستونی نداشتم ...

         کافه پیانو رو خوندم .... خوب بود ... منهای حرفایی که ازش می شنویم این روزا ....من خوشم اومد .... یه حس آشنایی داشتم به فضاش به آدماش گاهی به احساساتشون ، شادی هاشون ، غصه هاشون شک کردن هاشون و حتی به حیله ها و بدجنسی هاشون !

          یه حس خوبی داشتم ... از اینکه امروز روز خوبی بود ... ولی یه جور عجیبی دلم شور می زنه ...از اینکه  الان آرومم ...خوشم ...یواشکی می خندم به چیزایی که یادم می یاد ...

   

          شاید بگین مزخرف می گم ، ولی باور کنین هر وقت قراره که اتفاق بدی بیافته ، خدا ، می ذاره که قبلش خوشحال باشی !

     

           دلم نخواست امروز مثل همیشه باشم ....ینی گذاشتم که لباسام به چوب لباسی اتاق آویزون بمونه نه توی کمد ! جورابام افتاده زیر میز تحریرم و کیفم روی عسلیه ...روی میز ضبط هم پر از کاست  و سی دیه ...  دیکشنری و کتابای زبانم با کاغذ یادداشتهام ولو مونده رو میز تحریر ! چنتا هم اس ام اس  که بی جواب گذاشتمشون ! به درک ! نه ؟

         امروز دلم خواست وسط این همه شلوغی _ که در شرایط عادی تحملشو ندارم _ بپرم رو تختم تاج محل _خروس عروسکیمو _ بذارم کنارم و کافه پیانو بخونم ... تموم که شد یه چایی ریختم و داغ داغ سر کشیدمش ! و حال کردم با تلخییش ! ته مزه ی گس داشت با بوی هل ...

        می دونین یه حالی دارم که نمی دونم خوبه یا بد ... یه جور تعلیقه ... نمی دونم ... هر وقت فهمیرم که دقیقا چیه شما رو هم در جریان می ذارم !

 

* از اینکه اینجا بشه دفترچه ی خاطراتم ، خوشم نمی یاد ! اگه دیر به دیر آپ می کنم شاید واسه اینه که حرفانم کمن ! نه خاطره هام !

        

 

   + ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment تو بِبار()