DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> thank u all for ur attention,its finished - در گلوی من ابر کوچکیست...


thank u all for ur attention,its finished

با این که دقیقن یک سال ازش میگذره اما انگار یه ماه گذشته!افسوس


شنبه صب تازه یادم افتاد که برای ارائه یک چیزی لازم است به اسم پاور پوینت! و نشستم به درست کردنش. البته که سختیه زیادی به خودم ندادم و از متن رساله کپی کردم ولی تراز کردن و عکس گذاشتنش داشت خیلی طول میکشید و هنوز کمی خرده ریز مانده بود از کارها. پاورپوینت را سپردم به هـ . خودم نشستم به رنگ کردنه موجهای رودخانه.

ساعت دهه شب بود و کارهایم هنوز تمام نشده بود. یک اس ام اس نوشتم و توضیح دادم که کارم تمام نشده هنوز اما فردا دفاع دارم و پاشید بیایید! و فرستادم برای بچه ها .

مامانم و هـ تا ساعت 2 بیدار بودند و تقریبن تمام شده بود کارها و که هـ ام رفت خابید. من نشسته بودم وسطه پذیرایی و داشتم از خاب می مردم . بعد یکهو احمقانه! به این نتیجه رسیدم که یک فریم کم دارم!

ساعت چند بود؟ چاهار صبح! لب تاب را روشن کردم. از اتود فریم اول عکس گرفتم. بلوتوث کردم. و انداختم روی پوستی و دوباره از اول پسرک را ساختم و کوزه ها را و درخت ها را و خانه ها را ! تا ساعت 6! بعد از سر درد و استرس داشتم میمردم. همه خاب بودند و گنجشک ها جیک جیکشان خانه را پر کرده بود. خسته و کوفته با گردن درد و چشمهای خون آشامی! پس زمینه را بریدم و کاغذ گراف را . و چوب پنبه ها را چسباندم و خاستم بچسبانمش روی پس زمینه ی سفید که دیدم وای بر من! برعکس چسباندم چوب پنبه ها را! ینی به جای پشته کاغذ گراف به روی کاغذ چسبانده بودمشان. اشکهایم راه افتاد. دماغم را بالا کشیدم و با حرص دوباره از اول بریدم و حواسم بود اشکهایم روی کاغذ نریزد. مامانم بیدار شد و با تعجب گفت نخابیدی ی ی ی؟؟؟؟چیکار داری میکنی؟ جواب ندادم و هـ ام بیدار شد و آمد کمک و بلخره ساعت 8 تمام شد. هنوز یک دسته گل باقی مانده موند.

به مهسا اس دادم کی میری؟ گفت 9 دانشگاهم. تو کی میای؟ گفتم 10!!!! بعد گوشیم زنگ زد. منیر بود. هنوز معتقدم یکی از بزرگترین اشتباهاتم این بوده است که جواب این تماس را دادم!

سلام و احوال پرسی کردیم و بی مقدمه پرسید:کارات تموم شده؟ گفتم ای. چطور؟ گفت وای رسالت کامله؟ گفتم فصل اول و دوم و مقدمه و چکیده آره. اما فصله سه نه. فهرستم ندارم! جیغ کشید که وای فهرست نداری ی ی ی ی ی؟ داورات کیان؟؟؟ گفتم استاد "م" و استاد "د" . گفت وای استاد "د" ازت نمره کم میکنه! پاشو فهرستتو درس کن. گفتم نه بابا منیر رساله که الان مهم نیس چون ممکنه اشکال داشته باشه اصلاحیه بخوره. گفت نه! باید داشته باشی. اصن سه تا نسخه! مگه به داورات ندادی؟گفتم چرا به استاد "م" که فایل پی دی اف دادم. به استاد "د" هم پرینت شده ای که گفت سیمی باشه! میترام که ایمیل کردم براش! گفت نه! باید داشته باشی. الان بشین درس کن. وای من از دیشب که اس دادی کارت تموم نشده دارم فک می کنم چه جوری فصل سه رو بستی پس؟ حالا میخای میل کن من برات درست کنم. گفتم نه خودم درست میکنم. مرسی.

نشستم اول فریم ها را کامله کامل کردم و مقوا ها را جمع و جور. ساعت یازده بود .هنوز حمام نرفته بودم و بیش از 24 ساعت بود که بیدار بودم. هـ داشت پاور پوینت را کامل میکرد. دوربین آوردم و عکس گرفتیم از کارها. توی فتوشاپ نور و رنگشان را تنظیم کردم و بریدم و توی فصل سه چیدمشان.

مهسا زنگید که کجاییی؟ گفتم هنوز خونه! میام ! گفت ببین باید تا 2 بیای. چون دفاعه ارشدا داره تموم میشه . استاد "د" دو سه بار سراغتو گرفته و هی میگه اگه بیاد ما ساعت یک دفاعشو برگزار کنیم. گفتم وای نه من تا یک نمی رسم! گفت آره منم بهش گفتم که نه! چون به خانواده و دوستامون گفتیم 3 همون سه میایم. ولی حالا اگه میتونی یکم زودتر بیا که باشی! گفتم باشه.دمت گرم.

با استرس به هـ جریان فهرست را گفتم و گفت باشه من درست میکنم. گفتم اصن شاید زر زده باشه! بذا اس بدم به الی. اس دادم الی هم گفت ما رساله ی مان کامل کامل بود روزه دفاع! گفتم وای نه! مثکه باید باشه حتمن! بعد گفتم بذار به استاد "م" زنگ بزنم.اما قبل از برقراری تماس پشیمون شدم. ترسیدم بگه : مگه نمی دونستی؟ ترسیدم بی مسئولیت و شلخته و سو استفاده کننده از دوستی و همراهیش به چشم بیایم. هـ که دید  به هم ریختم گفت من درست میکنم. تو برو حموم. رفتم حمام و زیر دوش استخان های درد ناک گردن و مچه دستم را ماساژ دادم .سرم درد میکرد و انگار روی ابرها ایستاده بودم. ترسیده بودم. دلم شور میزد. حالت تهوع داشتم. بغض کرده بودم. خسته بودم. و خیلی خیلی عصبی.

از حمام زدم بیرون. توی آینه به صورته خسته و چشمهای قرمزم که پر از اشک شده بودند و زیرشان دو بنده انگشت فرو رفته بود و استُخان تر قوه ام که بیرون زده بود نگاه کردم. ابروهایم شلخته بود .موهایم را سفت با حوله پیچیدم بالا و موچین را برداشتم. دستم میلرزید . ابروهایم را فقط کمی مرتب کردم.

اصلن برایم مهم نبود چی میپوشم. شلوار جینه راسته و مانتوی کوتاه خاکستریم را پوشیدم. کرم پودر زدم. و ریمل. لعنتی با اشکهایم قاطی شد و مژه هایم چسبید به هم. عصبی رفتم توی دست شویی. صورتم را باصابون شستم . خشک کردم. و با خودم فکر کردم اصلن به درک! آخرش میخاد 2 نمره کم کنه! بذا بکنه. آمدم بیرون دوباره از اول. کرم پودر و ریمل و مداد . مامانم غذا را چیده بود روی میز من آب از گلویم پایین نمی رفت. اصرار کرد. گفتم نمی خورم مامان .ولم کن! و اشکهام ریخت. گفتم اصن من زنگ میزنم به میترا میگم نمیام! مهر دفا میکنم! گفتن این مسخره بازیا چیه. همه چی آماده شده. کاراتم خوبه . انقد الکی حرص نخور. داشتم توی دلم به میترا و منیر فش میدادم که فرناز زنگید. فکر کرده بود دانشگاهم. گفتم نه. دارم میرم.

به مهسا زنگیدم.گفت استاد "د" یکبار دیگر سراغت را گرفته من هم گفتم توی راهی!

کارها را توی روزنامه پیچیدیم. دوربین و لب تاب را برداشتیم . و جعبه ی شیرینی. آژانس آمد. مامان را بوسیدم و گفتم وای مامان تو رو خدا دعا کن خوب باشه! گفت هست. همه چی خوبه. انقدم خودتو لوس نکن. اصن فک نمی کردم انقد نازک نارنجی باشی!

توی ماشین لب تاب را روشن کردم و سه صفحه ی دیگر به پاور پوینت اضافه کردم.

رسیدیم دانشگاه. یک راست رفتم سایت. آزیتا بود. بغلم کرد. و گفت تو چرا این شکلی شد ی ی ی ی؟؟؟؟ گفتم وای آزیتا اصلن در مورد قیافم با من حرف نزن! سریع لب تاب را روشن کردم ساعت دو و رب بود! پاور پوینت را باز کردم. الی زنگید که کجا ییییییییی کثافت! دویدم تا سالن همایش. الی و الهام و مهسا و پگاه و سعیده بودند. توضیح دادم که پاور پوینتم مانده. تویه سایته ته راهروی لابراتوآرم. گفت خاک توسرت! نانا ! ینی یه بار نشد مث آدم کارات به وخت تموم شه! کمک میخای حالا؟ گفتم از تو نه. ولی مهسا جانه مادرت تا می تونی لفت بده ارائه تو. ساعت یک رب به سه پاور پویتم آماده بود. رفتم پیشه استاد "م" .گفتم رساله ها رو پرینت نکردم. لازمه؟ گفت نه! گفتم اگه ایراد بگیرن چی؟ گفت نمی دونم! میخای یدونه بگیر. فائزه هم آمده بود و بنده ی خدا با هـ نشسته بودند پایه ورد و کارم را درست میکردند. پی دی اف نمی داد. الی زنگ زد که مهسا شرو شد دفاعش! بیا خاک بر سر! دویدم تا سالن. لب تاب و کارهایم را گذاشتم و دوباره به تاخت رفتم پیش هـ و فائزه. رساله را ریختند روی فلش و رفتند تا پرینت کنند.

من و آزیتا هم رفتیم توی سالن. جلوی در استاد "د" نشسته بود. رفتم جلو و سلام کردم.گفت " نبودید! اگر بودید ساعت یازده دفاع کرده بودید! گفتم به من ساعت 3 وخت داده بودند و من هم به مهمانانم ساعت 3 را گفته بودم. ببخشید. نمی شد زودتر. گفت اشکالی ندارد. تویه دلم گفتم من همین الان هم که ساعت سه رب شده آماده نیستم! بعد در یک حرکت احمقانه برگشتم گفتم: راستی استاد! خیلی بخشید که فرمتی که خدمت شما دادم فهرست بندی نداشت! هنوز کامل نشده بود. و دیدم که استاد جا خورد . و فهمیدم که ریدم! استاد اصلن نخانده بود که حالا بخاهد بداند فهرست داشته یا نه! آشفته از گندی که زده بودم پیش الی نشستم . و سعی کردم آرام باشم.

دفاع مهسا خوب پیشرفت. کارهایش خوب بود. نه خیلی عالی. ولی خوب بود. اما داورهایش نه. استاد "م" را به اصرار من گذاشت. اما داور دیگرش مدیر گروه بود. مهسا ساده است. برعکس من. رفته بوده توی گروه و گفته بوده : نمی دونم داور کیا رو بذارم و مدیر گروه گفته بوده من داورت میشم! و مهسا هم گفته بود باشه. بعد به من گفت خب تو رودوایسی موندم! چی میگفتم؟ گفتم هیچی ! می گفتی باشه بهتون خبر میدم اگر استاد راهنمام موافقت کرد! من رفته بودم توی آموزش و در جواب منشی که گفته بود پس چرا فرم داورات نیست؟ گفته بودم هنوز داور انتخاب نکردم. و مدیر گروه از پشت میزش نگاه کرده بود به من و گفته بود من اون روز هستم.گفته بودم میدونم. اما من هنوز تصمیم نگرفتم.

میدانستم اگر داورم باشد و حتا یک کلمه یک کلمه ایراد بگیرد دعوایمان میشود. من از اینکه یک "احمق" از کارهایم ایراد بگیرد خیلی عصبی میشوم.

حالا نشسته بود و چرت میگفت. انقدر چرت که استاد "م" و میترا چندبار بهش نگاه کردند. انقدر چرت پرسید از مهسا که مجبور شد دوباره از اول برایش توضیح بدهد . من عصبی پایم را تکان میدادم. آخرش بلند شدم رفتم به هـ زنگ زدم. کارشان تمام نشده بود هنوز.

آمدم تو. سوال پرسیدن ها تمام شده بود و داشتند مشورت میکردند با هم. نمره را اعلام کردند :18 و نیم. و مهسا گفت" چرا؟؟؟ و استاد راهنما یک چیزی گفته بود به مفهوم اینکه هم سطح کارت نمره دادیم و این حرفها. مهسا شیرینی داد و کارهایش را جمع کرد. تا استاد ها فرم ها را کامل کنند نوبت من بود که بروم کار هایم را بچینم. روزنامه ی دور کارها را باز کردم و .... همه گفتن وای! چقد قشنگ شده ه ه ه .

الی آمد بالا و کمک کرد کاراها را چیدیم. و استاد "د" هم آمد نشست. مدیرگروه اما بلند نشد . گفت میخام حضور داشته باشم. راضیه ی عزیزم نبود. فافا نبود. تندیس نبود. سیما و منیر هم. فلش را زدم به کیس و پاور پوینت را باز کرد. تازه یادم آمد من اصلن نمی دانم ترتیبه صفحه ها چی به چیه! به خودم دلداری دادم که عب نداره هموناییه که تو رساله بوده. خدا رو شکر رساله مو حفظ بودم.

هـ و فائزه هنوز نیامده بودند. فرناز دوربین به دست منتظر بود من شروع کنم. تصاویر کارهایم را پخش کردم تا وخت بگذرد. اما استاد "م" اشاره کرد که شروع کن. میان.

آب دهنم را قورت دادم و به استاد "د" اشاره کردم که آماده ام. عنوان پایان نامه و اسم استاد راهنما و خودم را خاند و شروع رسمی دفاع را اعلام کرد.

تند تند توضیح دادم. مقدمه و هدفم را. بعد یک توضیح درباره ی تصویر سازی. تفاوتش با نقاشی. تفاوتش با گرافیک. نتیجه ای که نشان میداد تصویر سازی نه نقاشی است نه گرافیک. یک هنر مستقل اما نیازمند به هر دوی اینها. بعد قوانین مربوط به سنین مختلف راگفتم. و تاریخچه ی تصویر سازی در ایران. انواع سبک های تصویر سازی و انواع کلاژ. نمونه عکس ها را هم نشان دادم. دوتا از نقدهایم را هم از حفط گفتم! چون یادم رفته بود متنشان را توی پاور پوینت بگذارم! فقط عکسشان بود!

وسط این توضیحات بودم که هـ و ف آمدند و سه تا پوشه ی کلفت را روی میز جلوی استاد راهنما گذاشتند.

توضیحاتم را ادمه دادم. رسیدم به کارهای خودم. داستانهایم را گفتم. و عکس کارها را نشان دادم. بعد یکهو ساکت شدم و گفتم: همین دیگه! حالا اگه سوال هست من در خدمتم!

اساتید به هم نگاه کردند و تعارف کردند و بلخره استاد "د" شروع کرد.گفت که رساله ام بسیار کامل و دقیق و مرتب بوده. و غلط املایی هم نداشته! اما فصل سه اش اصلن توضیح نداده ام که از آن اهدافی که نادر ابراهیمی برای تصویر سازی گفته و من در نقدهایم استفاده کردم و تاکیید کرده ام ، چه طور توی کارهایم استفاده کردم.

گفتم بله استاد. حق باشماست. من از آن نکات استفاده کردم توی کارها منتها کتبی نکردمشان! الی پقی خندید بود و من از گوشه ی چشم دیدم که گفت"بچه پروووو!!! ولی میتوانم توضیح بدهم. گفت "اشکال نداره. بگو! و گفتم که رنگهایم خالص روشن زنده و شاد است. اغراق بیهوده و بزرگنمایی و زشت نمایی ندارم. اغراق شخصیتهایم محدود می شود به چاقی و یا لاغری بیش ازحد . اما زشت و ترسناک نیستند. زاویه ی دیده خاص و پیچیده به کار نبردم. در عین حال از دور و نزدیک کردنه شخصیت ها برای پرسپکتیو استفاده کردم. کلاژ برجسته کار کردم تا خلاق تر از کلاژ ساده باشد و عناصر اضافی را تا حد ممکن حذف کردم. گفت بله. کاملن. من حرف دیگه ای ندارم. و استاد "م" گفته بود کار عملی که عالی شده و قسمت نقد هم خوب شده فقط لحنی کاملن شبیه به لحنه صحبت کردنه خودش داره! و همه خندیده بودند.

و آخر از همه میترا گفته بود: خانمه نازنین! که اصلن یک تصویر ساز فوق العاده هستن. کاراشون بسیار تمیز و عالیه و و رساله هم که از نظر من بی اشکاله فقط مواردی که توضیح دادین الان ، رو هم اضافه بکنید مشکل دیگه ای نیست. من واقعن لذت بردم از کار کردن باشما! و امیدوارم به عنوان یک تصویرگر کارهای خوبتونو باز هم ببینیم!

و من از پله ی دوم پریدم پایین و دلم میخاست جیغ بزنم از خوشحالی که تموم شد!!!!

شیرینی را پخش کردم و یک دور با همه بوس و بغل! بعد دوباره رفتم بالا و استاد "د" گفته بود حالا تو که کارات انقد خوب شده چرا کم کار کردی؟ باید 15 تا بود. میترا گفت نه 10 تا! من گفتم اینا یازدتاس! استاد "د" گفت نه باید 15 تا باشه! گفتم برای من مهم کیفیت بود و اینکه با استاد راهنمام به این نتیجه رسیدیم که فقط فریم های مادرو تصویر کنیم . و اساتید دوباره مشورت کردند و نمره ام اعلام شد" 19.83!!!

من؟ فقط خوشحال بودم که تمام شده . و حتا یک ثانیه ام ناراحت نشدم که استاد "د" داورم بوده و فقط او کار عملی را 19.50 داده که جمعش بشود 19.83. عوضش آبرو داری کرده و نگفته من اصلن فهرست و فصل سه نداشتم توی نسخه ای که تحویلش دادم!

بعد اساتید رفتند و من از میترا و استاد "د" تشکر کردم . و استاد "م" را بغل کردم و با هم کلی عکس انداختیم. و شلوغ کردیم.و همه ، همه ی همه گفتند حقم 20 بوده و ای کاش یکم خواهش میکردم آن بالا! و من گفته بودم بیخیال! همین که شماها میگین 20 بوده ینی 20 شدم دیگه!

بعدن که به بچه ها و استاد "م" قضیه ی منیر و استرسی که وارد کرده بود را گفتم دسته جمعی گفتن خاک بر سرت! اصلن چرا جواب تلفنشو دادی؟؟؟ هنوز نشناختیش؟ حتا استاد "م" گفت خب یه زنگ میزدی به من می پرسید! فرناز گفت تو دیوونه ای! نشستی به خاطر حرف منیر کلی وخت هدر دادی واسه فهرست و منابع و مراجع؟؟؟؟

به هرحال همه یک جوری حماقت میکنند توی زندگیشان دیگر!من هم خره حرفهای منیر شده بودم!

   + نازنین ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment تو بِبار()