DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> !dont give up,u r so close - در گلوی من ابر کوچکیست...


!dont give up,u r so close

الان باید برم هسته آلبالو در بیارم ! میخاد مربا درست کنه مامانم. عکسا رو اگه امشب نشه فردا میذارم حتمنلبخند


آخر خرداد بود . پشته میزم نشسته بود و پرشین جی اف ایکس را زیر و رو میکردم ، که مهسا زنگ زد. با یک استرسی که میخاست کنترلش کند، گفت: نانا! می دونی امروز چی شد؟ میترا رو دیدم تو یونی، می گه اگه میخاین تابستون دفا کنین فقط تا 11 تیر وخت دارین! من دیگه نمیام تا مهر!

من؟ یخ زدم. هم یخ زدم هم سکته کردم هم زرد کردم هم عصبی شدم. گفتم: بگو به خدا! گفت: به خدا! وای من کارم تموم شده ولی آمادگی دفا ندارم! توی دلم گفتم خاک تو سرت پس! و بلند گفتم : وای من ولی نه کارم تموم شده نه میشه ! رسالمم قشنگ نصفه اس!من روی مرداد حساب کرده بودم. 16 مرداد! خوب من نمی رسم! تو روح میترا! بعد قسمته قشنگش اینجا بود که میترا خانم فقط همان روز تشیف داشتند یونی و فرم ها را امضا میکردند و من این سره شهر بودم و عمرن نمی رسیدم بروم محضرشان . به مهسا گفتم پس یه فرمم برا من بگیر . اسمم بده واسه یازدهم. مرسی که زنگیدی و خبر دادی دوستم!

یکی از مهم ترین تصمیم های تحصیلی ام را در کسری از ثانیه و با عصبانیت و ضربان قلبه بالا! گرفته بودم. خانه که رسیدم زنگ زدم و دوباره قضیه را با مهسا مرور کردم. و با هم همدردی کردیم و فهمیدم که پوسترهایش تمام شده و رساله اش تقریبن کامل شده و فقط آمادگی دفاع ندارد.

حالا من حتا یک فریمه آماده هم نداشتم و رساله ام هم نه پاورقی هایش کامل بود نه مرجع هایش نه عکس داشتم و نه هیچ کوفته دیگری اما کاملن آماده بودم که ارائه بدهم و از شر این همه فشار بیخودی خلاص شوم ،

نشستم و تند تند نقد هایم را نوشتم. کتابه خوب کم آوردم. کتابه بد کم آوردم. پس زمینه هایم را نمی دانستم چه کار کنم. آستیه پیراهنه مرده چاقه قصه در نمی آمد . سرم در می کرد. چشمهایم به خاطر زل زدن به مانیتور و زل زدن به مقواها و میز نور کاسه ی خون شده بود و خودم از استرس و هیچی نخوردن و مسیری که هر روز پیاده میرفتم تا شرکت قسمتی اش را ، شده بودم 47 کیلو و زشت.

بعد علی را اجیر کرده بودم که تصویر کتابها را برایم اسکن کند. توی فتوشاپ جفت و جورشان میکردم. و استاد میم نقد ها را میخاند و اصلاحیه میداد . و خدا عمر با عزت و کلی ثروت بدهد بهش که یادم داد مرجع دادن تخصصی را . پاورقی ها را یک روز نشستم و نوشتم. و وُرد کلی هوش نشان داد از خودش منهم انگار تی تاب داده باشند بهم ! بعد استاد میم گفته بود که همه ی فصل اول را به یک کتاب ارجاع دادم و خیلی خوب نیست و بهتر است چنتا مقاله بزنم تنگش و منیر به دادم رسید و گفت بروم و به خانم فلانی توی کتاب خانه بگویم پایان نامه ی فلانی را که هنوز توی بانک رساله ها نگذاشته بدهد و بگویم من دوسته منیرم! رفتم و عینه همین ها را گفتم و رساله را گرفتم و یکمی از رویش تاریخچه برداشتم و عکس گرفتم از مطالبش و عکس ها را پرینت کردم . زیر مهم هایش خط کشیدم و تایپ کردم .

روزی که فریم اول را چسباندم و تمام شد و نتیجه یک چیزی مثل چیزی بود که میخاستم ، روزه زیبایی بود. شخصیت ها آماده بودند فقط باید پس زمینه ها را میکشیدم و میبریدم و میچسباندم. همه اش همین را با خودم میگفتم اما نمی دانم چرا اینقدر طول میکشید. از استرس داشتم میمردم. وختی حتا یک ساعت هم مهم بود، مجبور شدم یک نصفه روز برم دانشگاه دنبال امضا و تسویه حساب و این حرفها و با یک عالمه استرس که وای روزم هدر رفت اخم کنم به همه ی کارکنان زبان نفهم دانشگاه.

به استاد میم گفتم که میخاهم یکی از داورها شما باشید. گفت دانشگاه قبول نمی کند. من عکاسی درس میدهم. گفتم شما باید داور باشید! الی گفت عمرن اگه گروه قبول کنه! ( الی اینها پایان نامه ی عالیشان ، کارهای بی نظریشان ، فقط چون گول هیئت علمی بودن استاد تازه وارد عکاسی را خوردند و به داوری دعوتش کردند و استاده گرام! مشعوف از این حرکت ، تا توانست ایراد های بنی اسرائیلی گرفت ، شد 18 و نیم. که برای یک درسه 8 واحدی خیلی بد محسوب میشه! خودم را کشتم و صد بار استاد میم را پیشنهاد کردم. گفتند نه. مطمئنم که اصلن با گروه مطرح هم نکردند. و سوختم واقعن دلم سوخت که استاد " د" دقیقن دست گذاشت روی دوتا کاری که سه روز قبلش به الی گفته بودم این دوتا اینجایشان اشکال دارد. عوض کن. خودم را کشتم که صورتی خیلی مهربان است برای اینکه بخاهد تاکیدی باشد بر آلودگی. حداقل بنفش. صورتی نه! قبول نکردند. خودم را کشتم که : الی! کار شما پوستره! چرا این همه ، چرا یک فصله کامل درباره ی عکاسی؟ نکن! توقعه داورا رو میبری بالا حالتو میگیرن. گفت: دو نفریم خب! تو عنوانمون عکاسی آوردیم! استاد راهنما گفته! گفتم : الی نکن! به جونه خودم از همین فصل ازتون ایراد در میارن. گفت : دیگه فهرست زدیم. ینی خفه بابا! دلم خیلی سوخت که استاده هیئت علمی جوان یه خاطر فقط ذکر نکردنه نام و توضیح درباره ی عکاسی ناتورالیسمی در فصلی که به عکاسی پرداخته بودند ، نمره کم کرد و کله فرمت و فهرست بندی پایان نامه را بهم ریخت و استاد "د" از صورتیه دودها ایراد گرفت و استاد راهنمایی که رئیس دانشکده بود و می توانست یک کم کمک کند گفت من با نظر همکارانم مخالفتی نمی کنم و اعتقادی به بحث برای نمره ندارم. بعضی از این کار ها را هم که اصلن بدونه هماهنگی با من چاپ کردید! و چادرش را زد زیر کمرش و الی را باچشمهایی که قرمز شده بودند آن بالا تنها گذاشت. انگار نه انگار.)

کوتاه نیامدم. درباره ی استاد یکبار به حرفه الی گوش داده بودم بس بود. رفتم سراغه رئیس دانشکده. دفاع داشت. با ارشدها. منتطر شدم. وختی اومد بیرون دویدم دنبالش و گفتم : استاد یه چیزی میخام بگم باید قول بدید که بگید باشه! گفت بگو! گفتم استاد میم میخام داورم باشه! گفت اینکه قول دادن نمی خاد! استاد داور هرکدوم از استادای دانشکده میتونن باشن. با خودش هماهنگ کن!

داوره بعدی استاد "د" بود. من عاشق این زن و سبک کارش و تدریسش بودم. از شانسم همان روز دانشگاه جلسه ی گروه بود و همه ی اساتید بودند. دمه گروه گیرش انداختم که استاد یازده تیر دفاع دارم و میخاهم داور باشید. پایان نامه را کی تحویل میگیرید؟ گفت همین الان! رفتم توی سایت. فصل اول و دوم کامل بود. فصل سوم که مهم ترین فصل است و نتیجه گیریست را هنوز ننوشته بودم اصلن! سه فریم هم بیشتر آماده نکرده بودم. چندم تیر بود؟ 3 شایدم چاهارم! نشستم و تند تند داستان ها را نوشتم و سه تا عکس را هم که از شانسم توی فلش همراهم بود زدم تنگه داستان ها و یورتمه رفتم تا مغازه ی آقا داوود. حالا فقط 40 تمان همراهم بود و نمی دانستم قیمت 90 و خرده ای صفحه که 40 صفحه رنگی داشت با سیمی کردن چقدر میشد کلن. توی مغازه اول قیمت گرفتم و با ماشین حسابم ضرب و تقسیم کردم و سپس دستور پرینت را صادر نمودم! آقا داوود مهربان نذاشن منت دختره پای سیستم را بکشم و گفت یه صفحه ی اسمم با آرم داشگاه سیو داریم اسم و مشخصاتشو بنویس براش! تازه از چیزی که حساب کرده بودم هم ارزانتر شد!

یک ربع بعد یورتمه کنان پیشه استاد "م" بودم و خبر دادم که داور بودنش را اکی کردم و داور دیگر استاد "د" است. و به خانم موسوی گفته بودم" وای میدونی؟ فهرست نداره ! اولش بنویسم؟ معذرت خواهی کنم؟ گفت نه بابا! اینا که اصن نمی خونن. ننویسیا! حالا همون صفه اولو میخونه از نمرت کم میکنه. ول کن. برو بده بهش.

گوش کردم . صفحه ی اول فقط نوشتم با سلام و احترام. فلانی هستم و فلان روز تاریخ دفاعمه و بسیار سپاسگذار و مشعوفم! که شما به عنوان داور حضور به هم میرسانید. و ایستاده بودم پشته دره گروه که در بزنم یا وسط جلسه اند و ضایع است؟ که یکهو استاد "د" از تهه راهرو طاهر شده بود. تقریبن یورتمه کنان! رفتم به سمتش و رساله رو تحویلش دادم و تشکر کردم و چاهار نعل برگشتم خانه.

چاهارتا فریم کامل داشتم و هنوز دوتا نقد باید می نوشتم و لازم شده بود یک روز دیگر بروم دانشگاه ! که فرناز گفت می آید و نگران نباشم میرساندم خانه. رفتم و فرم درخاست دفاع و فرم میهامان را پر کردم و امضاها را گرفتم و مدیر گروه به نایبِ! میترا شد و به جایش امضا کرد و استاد راهنمای مسئولم ! بعد از شصتاد باری که زنگیدم بهش گفت فرم را بندازم توی کمدش! همان روزه دفاع امضا میکند! بعد آموزش گیر داده بود که بدونه امضای استاد راهنما مهر نمی زند و بعد که برایش توضیح داده بودم و زنگ زده بود به مدیر گروه با اکراه مهر زده بود و گفته بود الان وخته اینه که بیای دنبال این کارا؟ منم گفتم نه واقعن! باید از ترمه اول میومدم! و رفته بودم. زنیکه ی پرو . صدبار منو مجبور کردم اون فرمه احمقانه ی دانش آموختگی را پر کنم و حالا به خاطر برنامه ریزی خر تو خر خودشان روزهای دفاع مرداد گروه گرافیک را ، بچه های نقاشی و طراحی لباس پر کرده بودن و من و مهسا را با ارشد ها توی یک روز جا داده بودند ، دو قورت و نیمشان هم باقی بود!

با فرناز برگشته بودم و سر راه رفته بودیم شهر کتاب نیاوران و اوه ه ه ! کلی کتابه بد داشت! که کلاژ بودند. یکی از داغون ترین هایش را با فرناز انتخاب کردیم و یه عالمه ی دیگر هم مقوا خریدم ، برای محکم کاری چاهار تا از هر کدام! و فرناز رساندم دمه خانه .

با خودم قرار گذاشته بودم که جمعه کارم تمام شود. زهی خیال باطل.

دوتا نقد جدید را نوشتم و سعی کردم درگیر یهای شخصیم باعث نشود که تند بنویسم . اما تصویر سازی های کتاب واقعن ضعیف بود.به هـ زنگ زدم و قرار شد بیاید برای کمک. فردا ظهر آمد . اگر نمی آمد. وای اگر نمی آمد ...

کارهای آماده شده را دید و تعریف کرد و گفت انقد فس فس نکن! بچسبون دیگه. وکلی کم کرد و راهنمایی . تا جمعه تقریبن ده تا فریمه آماده داشتم. خرده کاری ها مانده بود و پاسپارتو!

شیدا کفت که بیخیال مقوای ماکت شوم و جواد است و این حرفها. گفتم پس فوم؟ گفت آره. گفتم پنجره ای دیگه؟ گفت: نه ه ه ه ه ه ه ! پنجره ای که عمرن بتونی فوم ببُری! بعد با خودم فکر کردم که کارای من که 30 در 30 ایه اصن! از کجا میخام فوم بیارم که بشه پنجره ای ببرم ینی یه قابه 40 در 40! انقلاب میشود فوم 50 در70 پیدا کرد ولی وختم هدر میرفت و تازه کلی دور ریز داشت و هزینه ی اضافی.

برای محکم کاری با سمیرا که معماری میخاند و فوم قوته قالبش است! هم مشورت کردم. او هم گفت فوم بهتر است ولی باید تیغ کاترم 30 درجه باشد و عمود بگیرمش و چسبه فوم هم بخرم.

جمعه غروب با هـ رفتیم لوازم تحریریه محبوبم توی چاراهه قنات. فوم و چسب و تیغه کاتر را خریدیم و برگشتیم. شیدا و سمیرا گفته بودند بریدن فوم تخصص میخاهد. من هم محضه احتیاط دوتا ورق اضافه کرفته بودم. فوم ها آ 3 بودن و انگار شش تا 5 سانتی از هر کدامشان در می آمد.

ولی کجی داشتند و اندازه زدنشان کلی وخت گرفت. مامانم که خدای :"کجه کجه !" گفتن! و تراز کردنه همه چیز است شد مسئول اندازه زدن و هـ داشت لامپ های یک سانتی عروسی را به نخ و نخ را لای درختها میچسباند و خودم باید فوم را میبریدم. خط کش فلزی را گذاشتم و بسم الله گویان اولین خط را کشیدم. و ...: تر زدم رسمن! فوم بریده بریده شد! ینی به جای اینکه یک خط صاف و صیقلی بشود و راحت جدا شود رویه اش چین خورد و هف هشتی جمع شد !

سمیرا و شیدا گفته بودند که بریدن فوم تخصص می خاهد. اما یک چیزی غیر از تخصص بود! انگار فوم اگر میفهمید تازه کاری و ترسیدی و رم میکرد ! نفس عمیق کشیدم و کاتر را عموده عمود و فشار دستم را زیاد کردم. و شد! هرچند که تا آخر کار چند تایی خراب شد و چنتایی هم به خاطر قناصیشان اصلن به کار نیامدند. اما بلخره شد. کارها را قاب کردیم و چندتایی هنوز ریزه کاری داشتند ماندند برای فردا ...

ادامه دارد...

 

 

   + نازنین ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()