DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> !be patient - در گلوی من ابر کوچکیست...


!be patient

امروز دوتا پست میذارم. درباره پایان نامه. شایدم سه تا.چشمک


از پانزدهم فروردین کلاس زبان ثبت نام کرده بودم و یک روز درمیان صب ها با لیلا میرفتیم. بعد من حتا یک فریم که چه عرض کنم یک عدد شخصیت هم نداشتم برای کارهایم و خوشحال دانشگاه هم نمی رفتم. البته استرس پایان نامه داشتم ها! ولی استرسش فلجم کرده بود انگار ! محرک نبود.

داستانهایم را پیدا کرده بودم. ولی نمی توانستم نتیجه بگیرم فریمه مادر کدامها میشود. سایز کارهایم را میدانستم اما تعداد فریم ها را نه. سبک کارم را میدانستم اما طراحی کاراکترم نمی آمد! یک روز نشسته بودم کنار تختم و داستانم را نوشته بودم و پلان بندی کرده بودم و شلخته کنارش اتود زده بودم.

بعد به انیمیشنه راز کلز فکر کرده بودم و رفته بودم تویه سرما از فافا قرض گرفته بودمش و برای چندمین بار محسور زیبایی و سادگی و طنز و ظرافت و فانتزیه محضش شده بودم . تصمیم گرفته بودم به سبک همین کارتون کار کنم. حتا یادم هست همینجا هم نوشتم که فهمیدم باید چیکار کنم و خوشحالم.

اما نشد. اردیبهشت شرو شده بود انگار. و من هنوز هیچی به هیچی. از درماندگی یک روز نشسته بودم "کتابه اسکیس" انتشارات سوره مهر را که خودم برای فافا کادو خریده بودم ورق زده بودم و فکر کرده بودم خب من هیچ وخت بلد نمی شوم مثل اینها که انقدر هنرمندند این طوری شلوغ اتود بزنم و از تویش یک موجودی خلق کنم. من باید تویه ذهنم خلق کنم بعد بکشمش. و هی ورق زده بودم و حرص خورده بودم.

بعد از یک چیزه بی ربط، از صورت ور قلمبیده ی یک "شَته" خوشم آمده بود! و هی چشمهای قلمبه اش را کشیدم و لپ هایش را و گردن کشیدم برایش و گوش هایش را و دماغش را . دستهای لاغر و کمر باریک و شلوار خمره ای و گیوه های نوک تیز. زایمان تمام شده بود. بدون درد. بدون خونریزی. شخصیت اصلی که زاییده شود ، فک و فامیلش خودشان می آیند بازدید! بعد کوزه ها را کشیده بود و حُجره را و تمام!

یک هفته برای پیرمرده داستان معطل شده بودم و هی شکل یوگی های هندوستان تصویرش کرده بودم. بعد یکهو در قامت چوپان قد بلنده عصا به دست ظهور کرد. قصاب و بقال و چقال و خانومه فضول همسایه ولی سه سوته تشیف آوردند.

با این همه هنوز دوتا فریمه ناقصه ناقص داشتم. ترسه اینکه به تکرار و زاویه ی دیده ساده و هزارتا چیزه دیگر متهم شوم سر جلسه ی دفاع، نمی ذاشت ادامه بدهم.از شما چه پنهان، سیستمه تفکر من در مورد تصویر سازی با همه فرق میکرد انگار. من میخاستم و داشتم برای "بچه " ها تصویر سازی میکردم . و بچه ها باید بفهمند. من زاویه ی دیده اغراق شده اصلن بلد نیستم بکشم. پرسپکتیو های عجیب و غریب را درک نمی کنم. لزومش را هم. خطوط اضافی نمی کشم. رنگهایم همیشه شاد است و خالص. از قهوه ای ها و سبزها ی لجنی و یشمی ها و سرمه ای ها متنفرم. آبی آسمانی و سبزه چمنی و کاهویی و صورتی و زردهای زردآلویی! و نارنجی و بنفش ها و قرمز های خالصه خالص را می پرستم. بچه ها چه گناهی دارند که به نظره منه هنرمنده 23 ساله ی شکسته عشقی خورده ی بدبخت و داغون! خاکستری برای همه چیز قشنگ تر است! وختی پای بچه ها در میان است ، باید همه چیز زیبا باشد و شاد و روشن و واضح و لازم. من این همه تلاشه هنرمندانِ تصویر ساز برای خلقِ تصاویر کوبیسمی و امپرسیونیسمی را نمی فهمم. این همه رنگهای کدر و کلاژهای شلوغ و زشت و شلخته که انگار پرت شده اند روی کاغذ و کاغذ چسب داشته و خانم هنرمند هم اصرار نکرده جای هیچ چیز را تغییر بدهد.

بعد من نمی توانستم این را به دوستهایم بفهمانم. همیشه با یک لحنه آخی ! نازی کوچولو! خطابم کردند که : وای ! خوب شده ها! ولی بچه گونس! خب کتابه کودک باید بچه گونه باشه دیگه! مثلن وختی مهم آدمه تویِ قصه است من چرا باید پس زمینه ام خال خالی باشد یا تیره و یا پر از یک عالمه دری وریه اضافی؟ بچه ی بیچاره چه گناهی کرده که منه دانشگاه رفته ی تصویرسازی گذرانده ی گرافیست معتقدم :بافت یک عنصر مهم است در ترکیب عناصر؟ وختی عناصر خودشان شخصیت دارند خودشان داستان دارند خودشان این همه معلوم اند چرا باید با پس زمینه ترکیب شوند؟

چرا وختی حداقل ده پله فاصله است بینِ قرمز تا زرشکی و آبی تا سورمه ای و سبزه کاهویی تا سبزه یشمی ، من باید آخرین پله را که فقط قرمز و آبی و سبز از کنارش رد شده اند انتخاب کنم و فکر هم بکنم خیلی کارم درست است که رنگهایم پخته است و سنگین !

دغدغه ی من همین ها بود. و این که فریم هایم واضح بود. من از پیچیدگی ، از معما بدم می آید. بچه طاقت ندارد هی خیره شود هی بالا و پایین کند و بچرخاند تا بفهمد چرا دسته آدمه من اینجاست و گوشش آنجا و پایش معلوم نیست. بچه میخاند یا می شنود و باید همان چیزی که خانده و یا شنیده را ببیند. دقیقن همان را. بچه تجربه ی بصریش و واژه هایش و شناختش از اطراف محدود است و باید دقیق و درست ببیند تا دقیق و درست هر چیزی را یاد بگیرد.

این طرز فکره مرا انگار 20 ساله پیش فقط نادر ابراهیمی قبول داشته. ترسیده بودم که زحمت بکشم و آخرش آن بالا آفتابه بگیرند بهم که خوب شده ها! ولی بچه گونس!

بعد سه تا فریمم را برداشته بودم و رفته بودم پیش استاد هـ اینها. و با ترس نشانش داده بودم و فقط گفته بود خوب شدن که خیلی! و من ترس هایم را گفته بودم و دلایلم را هم. و گفته بود نه. مطمئن باش که "خوب" شده.

نشسته بودم و هی پوستی روی آ3 و آ3 روی آ4 و پوستی روی آ4 و پوستی روی پوستی انداخته بودم تا شده بود 4 فریم. نمایشگاه کتاب شروع شده بود. رفتم و فقط غرفه ی کودک را زیر و رو کردم. تصویر گرانی که اسمهایشان را نوشته بودم یا اصلن کتاب نداشتند یا تک فریم کار کرده بودن. با تکیه بر علم خودم! یک تعداد کتابه خوب و یک تعداد کتابه بد پیدا کردم . حالا نوبت نقد رسیده بود.

با نوشتن و نقد کردن مشکلی نداشتم ولی اینکه از کجا بفهمم خوب نوشتم مشکل بزرگی بود. پدر میترا به ملکوت پیوسته بود و خودش از قبل هم نامرئی تر. همان باری که رفتم 4تا فریمم را نشانش بدهم و گفت فصل اولم که حتا شماره صفحه هم نداشت چه برسد به مرجع و زیر و نویس و ملزومات! خوب شده خیلی! فهمیدم که امیدی نیست. این هم مثله بقیه اصلن پایان نامه ی کارشاسی را آدم حساب نمی کند و فقط روز ارائه یادش می آید باید اینها را به من میگفته و همان موقع بلند بلند توصیه های نگفته اش را توی سرم میزند و دست داورها را برای قهوه ای کردن و آب و آب کشی باز تر میکند!

دست به دامن استاد "م" شدم. که حالا به غیر از استاد یک جورهایی دوستم هم بود. و نقدها را برایش ایمیل کردم. یادم نمی رود که زنگ زد و من قلبم توی گلویم بود که الان حتمن میخاهد بگوید :خوب شده ها! اما بدرد نمی خوره! ولی گفت : خوب شده ها! فقط انگار خودت داری حرف میزنی! خیلی به سبکه حرف زدنه خودته! ینی خوبه ولی ... گفتم :ینی خوبه ولی مجلسی نیست! خندیده بودیم با هم. خیالم که از نمونه! خوان راحت شد. دیگر نقد کردن کاری نداشت.

ترمه اردی بهشت کلاس زبان تمام شد و من به همه گفته بودم دیگر نمی آیم که ... یک ویروس عجیب و یک بدن درده بی نهایت و انگشتهایی که جان نداشتند به لیلا اس بدهند منو ثبت نام نکن باعث شد ساعته 7 بعد از ظهر بفهمم ثبت نام شده ام و دوسته با معرفتم به خاط من چون پول کافی توی کارتش نداشته دوبار رفته تا نوبنیاد و توی صف بانک نشتسته و پول را ریخته و فیش را تحویل داده. به خودم دلداری داده بودم تا 15 مرداد کارم تمام میشود و تازه خرداد شده. عیبی ندارد. این ترم را هم میروم.

شخصیت ها کامل شده بودند. ده فریم داشتم. 30 در 30 .  حالا نوبت کلاژ بود. کلاژ کار مفرح و باحالیست. اما به شرطی که من نخاهم انجامش بدهم. صورت و دست و پای شخصیتم را کشیده بودم و بریده بودم و نمیدانستم شلوارش باید چه رنگی باشد؟ شاله کمرش؟ پیراهنش؟ گیوه هایش؟ بعد یک ظهر تا غروب قوز میکردم روی مقواهایم و لباسهای یکی از شخصیت ها سِت میشد. حالا مشکل این بود که بقیه ی شخصیت ها کناره این که قرار می گیرند یک قابِ زیبا بسازند در عینه اینکه هر کدام به تنهایی زیبا باشند. و لباسهایشان نباید مقوای ساده می بود و خودم باید رویشان گل و بلبل میکشیدم. یادم هست گلهای چادر پیرزنه قصه ام را 4 بار طراحی کردم. 50 تا گل رویه یک چادره 6 سانتی . تازه حواسم هم بود که این جای چادر تا شده و سایه انداخته روی آنورش! باید گلهایش یک پرده تیره شود!

یک شب از استرس و از بی چارگی گریه ام گرفته بود و اشک ریزان مقوا ها را جمع میکردم و کم مانده بود اتود ها را هم پاره کنم! نشسته بودم پای کرل و شخصیتم را اجرا کرده بودم و تصمیم گرفته بودم ببرم پرینتش کنم و بدرک! بعد همان وسط بدون اینکه سیو بگیرم کرل را بستم و دوباره نشستم کفه اتاق و مقواها را ریختم دورم و پیشانیم را فشار دادم و اشکهایم را پاک کردم و میلِ دیوانه وارم به پاره کردنه همه ی چیزهایی که تا حالا کشیده بودم را با قفل کردنه دستهایم دوره زانوهایم مهار کرده بودم. بعد مثل دیوانه ها از جایم پریده بودم و رفته بودم توی پذیرایی جلوی تلوزیون. و کانال ها را بالا و پایین کرده بودم . و دوباره برگشته بودم توی اتاق. توی اتاقم نفسم تنگ میشد. انگار پایان نامه ، نقد ، رساله ، این همه فریمه اجرا نشده ، نقصهای پس زمینه و روزهایی که انگار 12 ساعت شده بودند ، اتاق را پر کرده بودند و هوا نبود. بساطم را جمع کردم و برای اولین بار در عمرم در ملا عام ! و جلوی تلوزیون مشغول شدم.

پیش می رفت اما کُند. هر روز از صبح تا 11 شب شاید فقط یک شخصیت . یا بعضی وختها حتا نصفه یک شخصیت. وسواسم کشته بود همه را. خودم را هم زنده به گور کرده بود. ولی زورم نمی رسید حتا صدایش را کم کنم چه برسد به خاموش کردنش!

تا اینکه یک روز صبح زنگ زدند به بابا، از شرکت دانش بنیانی! که چند ماهه پیش فرم پر کرده بودم برایشان. حالا فک کن من ، رساله ی نصفه ( حتا یک سوم !) شخصیت ها ی نصفه و نیمه ، اواخره خرداد!

همه گفتند برو ! حیف میشود! نیمه وخت بود. 8 تا 2 و نیم. گول خوردم. رفتم. هفت روزه هفته. حالا تصور کن من ، رساله نصفه ( حتا یک سوم !) شخصیت ها ی نصفه و نیمه ، اواخره خرداد!ساعت 4 میرسیدم و تا 11 شب کار میکردم و 6 صبح هم بیدار میشدم.

تمام وختی که خانه بودم روی مبل پذیرایی نشسته بودم و دور و برم پر بود از خرده های مقوا و گوآش و اکولین و ده تا لیوان آب و دستمال و قلمو. مامانه بیچارمم هر از چندگاهی می آمد و اشغالهایم را جمع میکرد و دلداری میداد و میرفت. ولی قبل از آمدن بابا ، باید مرتب میکردم همه جا را.

   + نازنین ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()