DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> almost done - در گلوی من ابر کوچکیست...


almost done

دیشب جلو تلوزیون و همپایه عزیزان والیبالیست خوردمااااااا! ینی دقیقن با یه فنجون قهوه و یک کوکی شروع شد و با یک بسته چیپس چی توز با سسه خردله کاله ادامه پیدا کرد و وسطش چند دانه گیلاس و باز چیپس و بعد انبه و بعد چیپس فلفلی مزمز باز انبه ! خوب شد بازی به سته پنجم نکشید! وگرنه مامانم باید ترکیده های منو از رو مبل و در و دیوار جم میکرد و احتمالن پرده هارم دوباره میشست!

امروز میخام برم کادوی تولده دوستمو بدم بهش . خونمون ده دقه با هم فاصله داره. یه ساله ندیدمش! خنثی

 


بعد من چون کلاسمو عوض کرده بودم یه روز بیشتر از بچه ها تعطیل بودم و همش فخر می فروختم بهشون! یکی از همون روزهای پر افتخار! که من خابیده بودم الی زنگید که چه نشسته ای! چه خابیده ای بدبخت!  امروز آخرین روز پر کردنه فرمه دانش آموختگی و مطرح کردن موضوع پایان نامس! پاشو بیا!

حالا فک کن ساعت یازده . من خاب . بعد دانشگاه ده ونک! ینی مردم تا رسیدم . بین راهم سیصد نفر زنگیدن بهم که زود بیا تا آموزش و گروه نبسته!!!!

وختی رسیدم الی داشت میرفت و تند تند فشم داد و راهنمایی کرد! رفتم و از راضیه برگه گرفتم و یه پاراگرافم حتا توضیح دادم موضوع پایان ناممو . و بدو بدو از مدیر گروه امضا گرفتم و رفتم دنبال معاون آموزش. که اون ترم استاد "د" بود. فرممو خوند و گفتم میخام اسمشو به عنوان استاد مورد نظرم بنویسم که گفت فک میکنه ظرفیتش پر شده و بهتره اسم "میترا" رو بنویسم که خیلی خوبه. من متعجب گفته بودم آخه من میخام تصویر سازی وردارم ، میترا که خوشنویسی درس میده. گفت نه عالیه . اون موق باور نکردم . ولی الان معتقدم که دمش گرم با این راهنمایی. که منو از عذابه الیمه پایان نامه داشتن با مدیر گروه و اساتید معلوم الحاله دیگه معاف کرد.

فرم ها رو تحویل مسئول دفتره "استثنائی" ِ گروه گرافیک دادم و سبکبال برگشتم خونه!حالا فک کن پایان نامه ای که موضوعش از خونمون تا تجریش و هدفش از تجریش تا ونک و استاد و سبک و اجراش از ونک تا ده ونک انتخاب شده باشه چی میشه؟؟؟

یه ماهی بلکم بیشتر طول کشید تا موضوعات توی گروه بررسی شد و اساتید مشخص شدن و یه روز الی بهم خبر داد که ماله من با میترا اکی شده! ولی مال خودشونو افتاده بود با مدیر گروه! اینام عصبانی. حقم داشتن. مدیر گروه ما از اینایی بود که وختی گل در چمنا میرفتن هنر میخوندن ، یه لیسانس هنر گرفته بوده و بقیه ی مدارجشم بورسیه ی دانشگاه بوده و عملن هیچ وخت سطح علمیش سنجیده نشده بود. معرفه حضورتون هستن که؟ عکسای سه در چاهار حاصل از سرچه گوگل و تلفظ کلمه ی environment ، به صورته :اِنویرومِنت! و اعتقاد راسخ داشتن به اینکه اکر و آبی / مغز پسته ای و خردلی ترکیب رنگهای بی نظیری هستند وهمیشه باید استفاده بشوند!

حالا الهام و الهه یه موضوع تیتیش و علمی و هنری و خیلی خفن مثلن ورداشته بودن نوشته بودن تو فرمشون و کلی برنامه ریزی کرده بودن که با یه استاد خوب مث استاد "د" مثلن ، بگیرن حالا از شانسشون مدیر گروه قبول زحمت کرده بود. و راضیه ی بیچاره ام افتاد با مدیر گروه. که البته زیاد سخت نگرفت و گفت عب نداره. من واسم مهم نیست. ولی الهام و الهه از پای ننشستند و برای اولین بار الهام یه جر و بحثه حسابی با استاد"میم" که گفته بود مدیر گروه خیلی هم خوب و خفنه کرده بود و فرمو پس گرفته بود ! بعدن کلی بالا و پایین زدن و بلخره تونستن با رئیس دانشکده بگیرن! هرچند که اونم به نظر من فرقی با مدیر گروه نداشت . فقط سمتش بالاتر بود. اما خب واقعن همین که یه اسمه دیگه اومده بود تو فرم ، کلی از باره روانیه قضیه می کاهید!

بعد من اصن نمی دونستم پایان نامه چی هس و باید چیکار کنیم دقیقن! ینی تو عمرم یه دونه دفاعم نرفته بودم و نمی دونستم چیکار میکنن اصلن! فقط خوشال بودم که میترا استادمه!

تا اینکه فهمیدم تندیس بلا میخاد تو تعطیلات بینه ترمه مهر و بهمن دفاع کنه و بعد دیدیم مینا و چن نفر دیگه ام هستن. مینا که دمش گرم با اون سرعتی که داشت. هر بار من میدیدمش پونصد فریم اتود زده بود و 600 تام تائید شده داشت.

روز دفاعشون فقط من بودم و آزیتا. بچه ها نیومدن هیچ کدوم منم که رفته بودم نگا کنم یاد بگیرم. انقدم سالن کنفراس سرد بود که نگو. ولی خب کارای خیلی خیلی خیلی خوبی بود. ینی واقعن خوش شانس بودم که اولین باری که تو جلسه ی دفاع شرکت کردم این همه کاره خوب و این همه برخورد بد دیدم! ینی استاد داورا تا تونستن آفتابه گرفتن به بچه ها! حالا کاراشون عالی بودا! عالی که میگم ینی عالی. حالا مثلن مینا درسته تصویر سازی کرده بود و خیلی خلاقیت خاصی به کار نبرده بود اما کاراش واقعن طناز و با نمک بود. تازه کتابم کرده بود کارشو. و یا بیلبوردای تندیس واقعن نمونه بود. انقد که ایده هاش ناب بود و اجراهاش تمیز و بدون حرف. یکی از ترم بالایی هام که من عمرن فک نمی کردم کارش انقد عالی باشه یه سری بیلبورد تبلیغاتی کار کرده بود با کلاژ سه بعدی مواد غذایی. ینی خارج! اصن عینه کارای تو ژورنالای گرافیک بود. خیلی زحمت کشیده بود بنده خدا کلی چیدمان و عکس و ادیت و رتوش و ... .ولی خیلی بد نمره دادن بهشون. به همین کارای خارجی ، به خاطره اینکه رسالش ضعیف بود نوزده دادن. آخه آدم عاقل میاد استاد "میم" ُ میذاره واسه داوری؟ حالا اصن کی رساله رو میخونه؟ بخونه ام همش یه مشت حرفای تکراریه. چون واسه کارشناسی کسی تز نمیده که! مقاله نمی نویسه! میره از رو چارتا رساله ی دیگه و اینترنی و ویکی پدیا! مطلب در میاره و کپی میکنه. به نظر منکه بی انصافی بود اون همه کار خوب و جدید و واقعن بی نظیر(حداقل تو دانشگاه ) 19 بشه. مدیر گروهم که لطف کرد در یک انتقاد تفکر و تعقل برانگیز به تندیس گفت " چرا بیلبوردات افقین همشون؟" ینی نمی دونست اونایی که تو خیابون میبینه عمودین بیلبورد نیستن. بَنِرن! بعد یه دختره جوونیم که تازه به جم اساتید پیوسته بود و مینا چون فک کرده بود این شاگرده استاد "د" اس و خوبه و اینا واسه داوری انتخابش کرده بود و گول خورده بود واقعن. چون دختره یه مشت اشکالای مسخره مث اینکه چرا دو تا صفحه پشت هم سه تا فیگوره وایساده داری؟ چرا آدمات لاغرن چاق نیست؟ چرا در گنجه بازه چرا دمه خر درازه گرفت ازش و 18 و نیم دادن بهش.

بعد من تازه عبرت گرفتم که استاد راهنما کلن یک موجوده دکوریه! و مهم داوراتن و باید خیلی با دقت انتخاب کنی. بعد رساله رو باید حتمن از لحاظ اشکال تایپی 3000000بار چک کنی . و در آخر کار عملی رو هم انجام بدی!

ترمه جدید شرو شد و من تازه تو ترمه 8 تربیت بدنی 2 گرفته بودم و زبان عمومی! چون بلخره مسئول گروه از رو رفته بود فک کنم ! و یه روزی غیر از پنشمبه زبانو ارائه کرده بود . و تربیت بدنیم همه با هم بودیم و کلییییییییییییییی حال میداد.

قبل از عید یه روز رفتم گروه و میترا رو دیدم. کلن من تو عمرم سه تا کلمه بیشتر با این استاد حرف نزده بودم. و وختی دیدمش خیلی با احترام و اینا! باهاش سلام و احوال پرسی کردم بعد شیک برگشتم گفتم من پایان نامم با شماس! دونقطه دی! اونم خیلی خوب ، ینی عالی ، برگشت گفت به به! خیلیم عالی! چقدر خوب! ینی در حدی که من فک کردم یکی پشتم وایساده استاد با اون داره انقد با رویه گشاده حرف میزنه و حتا پشته سرمو نگا کردم!!! بعد براش توضیح دادم که میخام تصویر سازی کتابه کودک انجام بدم با تکنیکه کلاژ و موضوع داستانام شکل گیریه ضرب المثل هاست و میخام پیپر اسکالپچر کار کنم و رسالمم در مورد تاثیر کلاژ بر کودکان و خلاقیت شان از بابه روانشناسی است! استادم کلی شاد شد و گفت عالیه. خیلی خوبه . برو همینو انجام بده و فایلاتو برای من میل کن. دمه آخرم گفت : شمارمو داری؟ که نداشتم و گرفتم و خدافظی کردم و دو نقطه دی تر! از چیزی که بودم رفتم سر کلاس زبان عمومیم!

بعد تحقیق کردم و دیدم چرت گفتم و موضوع تئوریم کاره خیلی سختیست و منابعه خیلی کمی پیدا کردم و کار داشت به پرسشنامه و مصاحبه و این حرفها میرسید . بیخیال شدم و رفتم پیشه میترا و موضوع را بغرنج تر از چیزی که بود جلوه دادم و اونم قبول کرد که موضوع عوض بشه. حالا چی بشه؟ نمی دونستم!

بعد یه موضوع با عنوان تاریخچه ی تصویر سازی و کلاژ در ایران ارائه دادم که قبول کرد ولی سه هفته ی بعد فهمیدم که گروه رد کرده چون با وضوع یکی دیگه از بچه ها مشابه شده بود و چون اون اول مطرح کرده بود به اون میرسید. منم رفتم پیشه میترا و ادعا کردم که تحقیقاتم! و فیش برداریهایم را شروع کردم و نمی شود باز هم تغییر بدهم و اصلن این چه وضیه خب؟؟؟؟ بعد میترا هم از من بلا تر ورداشت تیتر موضوع را عوض کرد و نقد آثار کلاژ را اول نوشت و بررسی تاریخ کلاژ را دوم و من را پیتیکو کنان روانه ی گروه کرد و من بعد از سه بار پر کردنه سه تا فرم و نوشتنه سه باره ی یک مشت اطلاعات بیخودی، مثل آدرس خونمون! بلخره مضوع پایان نامه ام شد: تجزیه و تلحیله آثار برتر تصویر سازی (کلاژ) با نگاهی به تاریخچه آن در ایران

بعد از تحقیق مراحل از طریق اس ام اس از تندیس فهمیدیم که باید از مدخل دانشگاه تهران و یا مقالات فرهنگستانه هنر شروع کنیم و بلخره با سختی با راضیه هماهنگ کردیم و رفتیم و روز اول که به جایی نرسیدیم و شرحش را میتوانید اگر اعصاب دارید اینجا بخانید. دفعه ی بعد فقط رفتیم دانشگاه تهران و از ساعت نه تا دوی بعد از ظهر انقدر مشق نوشتیم از روی پایان نامه ها که دست و دهان و نشیمنگاه و همه جامان باهم صاف شد. آخرش من ورداشتم منابعه پایان نامه ها رو چک کردم و دیدم همه شان از رویه یک کتاب که ماله نادر ابراهیمیه مرحوم بوده نوشته شده. سرخوش مکان را ترک نموده و به خیال اینکه "از روی کتاب خودم مینویسم" راهی منزل شدیم!

و یک بار هم رفتیم کانون پرورش فکری و هیچ کتابی که تصویر سازیه کلاژ خوب داشته باشد پیدا نکردم به جز یک کتابه بامزه به اسم کرمه سه نقطه.

وسط خر تو خری های خانه تکانی و کاغذ دیوار و موکت کردن تلفن بدست از کتاب فروشی های قدیمی سراغه کتاب مذکور را گرفتم. نداشتند. حتا پسره تویه انتشاراتی که اولین و آخرین بار چاپ کرده بودند کتاب را با پوزخند گفت: ندارییییییییییییممممممم! قدیمه که! نیست خانوم نگرد! ولی ما یک موجودی داریم توی خانمان که نیست و قدیمیه و نگرد و اینها را نمی فهمد. من هم دسته به دامنش شدم که تروخدااااااااااااااااااا! میدونی از کجا میشه پیداش کرد؟ نگفت از کجا ، ولی پیداش کرد!

و من روزهای اول عید درگیر خاندن آن همه نکته و ظرافت و دقت و به واقع حرفه دلم! از زبان شیرین و قلم تکرار نشدنی نادر ابراهیمی بودم و دائم میگفتم : وای! ینی دقیقن منظور منم همینه! /وای چرا این کتابه دیگه چاپ نشده؟ / واییییییی! کاش یکی اینو بده استادای تصویر سازی بخونن!

بعد فصل اولم را که 30 صفحه ای شد شروع کردم و تایپ شده و پرینت شده اش را یک روز بارانی توی یک پاکته قهوه ای تحویل میترا دادم و مطمئنم هنوز همان شکلی تویه کمدش نگهش داشته!

 ادامه دارد...

 

   + ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
comment تو بِبار()