DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> !keep calm - در گلوی من ابر کوچکیست...


!keep calm

*دمه بر و بچه های تیم ملی والیبال گرم! ایول دارن همشون!تشویقتشویقتشویق

مامانم از پریروز شرو کرده به خونه تکونیه قبل از ماه رمضون و شیشه ها رو پاک کرده و پرده ها و پشت پرده ای هارو شسته. منم دیروز سه ساعت داشتم اتو میکردم .

حالا امروز حین نصبه پرده ها داداشم زنگید که یکی از اقوام فوت کرده و خونشونم شهرستانه . بابامم که نیست با دوستش رفته تفریح!

بعد من رو دور تند واسه مامانم لوبیا پلو داغ کردم و سالاد درست کردمو و لباساشو آماده کردم تا اون نماز بخونه و دوش بگیره و داداشم از مغازه با دوستش اومدن دنبالش و بردنش. حالا جلو در به من میگه بیکار نشین! ویترینای پذیرایی رو بریز بیرون تمیز کن.باید سوم و هفتم برم کارام میمونه!تعجبخنثیکلافهعصبانیزبان

بعد الان نشستم واسه خودم وبلاگ آپ میکنم !

ادامه مطلب فراموش نشه!


از شهریور 21 سالگی تا عیدش ، نمی دانم چه جوری گذشت. مثل کابوس. روزهایی که یا اشک داشتند یا داد. تِمه همه شان هم یک معده درد بی پدر بود و یه موکته گل بهیه پر از موهای بلند. همان شبهایی که هر روز صبح می ترسیدم اگر دهانم را باز کنم خرده های دندان هایم را تحویل بگیرم ، بسکه فشار داده بودم فکم را روی هم تا صبح. همان روزهایی که نفسم تنگ بود و چشمهایم سیاهی میرفت و باید سایت طراحی میکردم و واحده شاده بسته بندی هم وختش شده بود.

به هیچ کس به هیچ کسه هیچ کس چیزی نگفته بودم. فقط رفته بودیم با بچه ها دانشگاه و توی راهروی تنگ اما روشن آموزش وایساده بودیم و تند تند کده واحدها و روزهایشان را نوشته بودیم و بعد روی پله های دمه آموزش، روی آن سنگ های آبی نشسته بودیم و هفته مان را مرتب کرده بودیم. مثل همه ی ترم های دیگر یکجوری که حداقل دوتا کلاس تویه یک روز داشته باشیم و شنبه پنج شنبه ها هم دانشگاه نباشیم و اصلن هم مهم نبود که ترم هفت بودیم و هنوز تربیت بدنی یک را هم نگرفته بودیم. توی دانشگاه ما فقط شنبه ، پنج شنبه ها ارائه میشد.

بعد فرناز زنگ زده بود که نمی آید و دارد میرود آزمایشگاه برای آزمایشهای قبل از عمل و من پرسیدم از عمومی هایش کدامش مانده به جز تربیت بدنی؟

و توی جدول انتخاب واحد دوتا اسم بود برای طراحی سایت ، "سعید" و یک خانمه دیگر که اولین بارش بود میامد. من میدانستم که "سعید" خوب است . ولی اگر میخاستیم با سعید طراحی سایت داشته باشیم باید با "استاد “میم”" بسته بندی میگرفتیم. من از استاد “میم” خوشم نمی آمد. از مهسا شنیده بودم که کلاسهای یک تا 7 شب را ، دقیقن یک تا هفت شب نگه می دارد. و حرف میزند. حالا فک کن با آن اعصابه به فنا رفته من بخاهم هفت ساعت یکجا بشینم غزل سرایی دوستان را گوش بدهم. گفتم نه. من با استاد الف میگیرم. استاد الف همانی است که گفتم خدای ایلستریتر و این دیزاین بود اما بلد نبود یاد بدهد! عوضش اخلاقش عالی بود و مثل من دائم تو پیچ! همیشه دیر می آمد و دیر آمدن هم اصلن برایش اهمیت نداشت. درسش را میداد و کار میخاست. بدون حاشیه. واقعن امکانات از این بیشتر؟

بعد غروبش الی زنگیده بود که خاک تو سرت! میخای با الف بگیری؟ هیچی بارش نیست و تازه اگر با الف بگیری باید سایت را با آن دختره بگیری و بیچاره میشوی و تازهاستاد "میم" بهترین استاده دانشگاه است و اوه ! گفتم آخه مهسا میگه حرف میزنه! گفت خب بزنه بهتر از الفه که هیچی نمی گه و هیچی یاد نمی ده ! البته خود دانی! ولی ما هممون با استاد “میم” میگیریم. سایتم با سعید. گفتم خب باشه . فک میکنم حالا.

دو روز بعد توی پرینت انتخاب واحدم نوشته بود استاد “میم”. 8 تا 15.

روزه اول کلاسش را نرفتم. ماله سعید را هم. الی زنگید و از هر دوتایشان گفت و من گفتم ببین من فک کنم نیام. سکوت کرد و گفت خیلی احمقی. حالا پاشو بیا به خدا خیلی بد نیست فقط گروه اکرم اینام هستن! ینی دلم میخاست خفش کنم.

جلسه ی اولی که رفتم سر کلاسش را خوب یادم نیست. چرا؟ نمی دانم. ولی یکباری را یادم هست که ساعته هشت و رب رسیدیم(به گمانم همان اولی بار بود) با فرناز و سر کلاس نشسته بود و برگشت گفت آره دیر اومدین و من تاخییر میزنم براتون و انقد حال میکنم بچه ها دیر بیان من تاخیر بزنم از نمرشون کم بشه همین جوری. زنکیه احمق منی رو که گوزپیچه احساسات و خشمها و داد ها و بغض هایم بودم را با نمره تهدید می کرد. نشستم پای کامپیوتر و دیدم که راضیه نگاهم کرد.و الی و فرناز و همه. نه به خاطر نمره ی کم شده به خاطر اینکه همه مان احتمالن به روزهای خوب ترم قبل فکر میکردیم که کلاسهای ساعت 8 ساعت 9 شروع میشد و 11 هم می آمدی استاد کاری نداشت و فقط وختی کارت را میدید و میخاست نمره بدهد لیستش را بر میداشت. نه مثل این دیوانه.

بعد پروژه ی اولمان قرار بود بسته بندیه یک شیئه استوانه باشد. مثلن اسپری. مثلن آبرسان مو. مثلن یک چیزی که بشود بکنی تو حلقه استاد! حالا باید تایپو گرافی کار میکردیم. ینی چی؟ ینی باید فقط یکی از حروف الفبا ، آنهم فارسی را انتخاب می کردی و با تکرار و چرخش و کوفت یک بافت در می آوردی ازش. حتا الان هم از این ایده ی زاقارت عقم می گیرد. بسته بندی دنیا کجاست و ما کجا؟ انگار روی استوانه ی خوشبو کننده ی زیر بغل ! جای به رخ کشیده تناسباته حروف فارسیه نستعلیق و نسخ است. تازه فکر هم میکرد چه ایده ی ناب و فلانی.

همه ی اینها و این که اکرم و دوستانش از خوابگاه که توی دانشگاه بود 40 دقیقه بعد از 8 آمدند و استاد دست افشان و پای کوبان رفت به استقبالشان و تاخییری هم در کار نبود به کنار. مشکله من که روی صندلی آبیه ناراحته سایت منقبض و عصبی نشسته بودم فقط این بود که استاد . وای استاد یک چیزی را صد بار میگفت و چیزی را که صد بار گفته بود باز میگفت و از این خط به آن خط میپرید و دائم از مینا و مونا و اکرم و مریم تعریف میکرد که ترمهای پیش چه حرکتها که نزده اند با تایپوگرافی. ساعت 1 که شد من از چله ی کمان رها شده روی نیمکته زیره درخت توت نشستم و می دانستم عمرن برگردم سر کلاس. تکه ی دوم کلاس توی مبانی 12 قرار بود برگزار شود. استاد فقط کاره 3 نفر را دیده بود من رفتم توی آموزش و اتود دستیم را نشانش دادم و گفتم جلسه ی اول نبودم و نمی دانستم توی واحده بسته بندی قرار است خوشنویسی کنم. بعد هم برگشتم خانه.

آخرین جلسه ی قبل از عیدش را هم نرفتم. تمام عید را هم یادم هست لب تاب را روشن میکردم و صفحه ای را که با حرف "ن" از فونته کامران پوشانده بودم و برای مارکه تجاری نرمین بسته بندی میساختم را باز میکردم و نگاه میکردم و میبستم.

روز اوله بعد از عید رفتیم سر کلاسش و من داوطلب رفتم کارم را نشان دادم که حداقل بفهمم چی میخاد خب. و از توی اتود های داغون و بی سر و تهه من یکی را تائید کرد. و کلاس بعد از ظهر درش باز نشد و تشکیل نشد!

و رسیده بودیم به بسته بندی مقوایی و من آبمیوه ی سن ایچ را انتخاب کردم. و بعد مینا که داشت کارش را نشان میداد الی انتقاد کرده بود از بسته بندیش و مونا مثل پسرهای لاته زنجیر به دست گفته بود: چیه؟ مشکلی داری؟ در دفاع از دوستش.

آقا الی عصبی شده بود داغون. استاد “میم” هم انگار نه انگار که اصلن بحثه بین این دوتا رو میشنوه. بعد هم در انتقاد از کاره من آن جمله ی معروف : چرا سیب؟ چرا سیبه سبزو گفت. و اکرم چند بار پرسید که حالا چرا مژه داره سیبت؟ حالا چرا دندون داره؟ و وختی داشتم پشت به کلاس و بحثه بچه ها سیبم را ادیت میکردم با یک لحنه آخی طفلکی واری گفته بود :حالا بهتر میشه کم کم کارت! و شنیده بودم که با مینا یا مونا ( نمی دونم من آخر اسمه این دختره رو یاد نگرفتم) در انتقاد به حرفه استاد که به من گفته بود تصویر سازه خوبی میشی میگفتن : حالا سرکلاسه آهویی رو نبوده ببینه که این اصن کار بلد نیست! تصویر سازی ؟ این؟

بعد ناهار با فرناز و شیدا رفتیم فری کثافته سعادت آباد و نهار تپلمان را که خوردیم به بچه ها گفتم من میرم به استاد “میم” میگم. دیگه نمیام. نمی تونم. واقعن کلاسش رو اعصابمه. و دمه آموزش استادو پیدا کردم و گفتم من واقعن متاسفم ولی من نمی تونم با این سبک کار کنم و واقعن تحته فشارم و اصلن هم مشکل از شما نیست من خودم یک درگیریهای شدیدی دارم و باید حلشان کنم و خانوم استاد گفته بودند "نههههههههههههههههههههههه! مهم برای من همیشه دانشجوئه. برو هرجا که راحتی و من هیچ مخالفتی ندارم اصن میخای خودم به استاد الف بگم که تو میری سرکلاسش و بعد اون نمره رو میده به من و منم وارد میکنم برات." منم گفتم نه استاد الف حله. قبول کرده. فقط موافقت شما رو خواسته. گفت :" من حرفی ندارم"

دکمه ی گه خوردم را پیدا کرده بودم و فشار داده بودم.

و بقیه ی چهار هفته ی باقی مانده را با آزیتا و سعیده و پگاه و پردیس و شیما توی کلاس خانوم الف خندیدیم و کار اجرا کردیم و نه از بحث های مزخرف کش دار خبری بود نه از پزهای روشن فکری استاد و نه المان های تایپوگرافی.

بعد یک روز که ما جلوی بوفه جم شده بودیم بعد از کلاس عکاسی استاد “میم” اومده بود منو از حلقه ی دوستام کشیده بود بیرون و پرسیده بود : رفتی ؟ خوبه همه چی؟ و من گفته بودم: استاد همه چی که هیچ وخت خوب نمی شه. اما خیلی چیزا بهتره! بعد هفته ی بعدش برگشته بود سرکلاسش گفته بود آره اون دختره که اینجا میشست و دوسته اینا بوده الکی به من گفت که میخام برم کلاسه استاد الف و من پرسیدم و اونجام نرفته! این فقط میخاسته بپیچونه و نیاد! بعد دوستام بلند بلند گفته بودن که نه استاد رفته و کاراشم همه تائید شده و استاد فرموده بودند والا من که به استاد الف زنگیدم گفته نیومده!

بعدن استاد الف به من گفت اصلن استاد “میم” رو نمی شناسه!

و با توجه به نمره ای که سعید ایمیل کرد برایم از نتیجه ی طراحی سایتم و نمره ای که استاد الف نشانم داد باید نمره ی توی سایت میشد 19و نیم . اما 18 و نیم ثبت شد ومنیر گفت کار استاد “میم” است حتمن. من باور نکردم. هنوز هم نمی کنم.مثلن چرا باید این کارو بکنه؟ وختی میدونسته من میتونم به نمرم اعتراض بدم و لو بره؟

 اما وختی ترمه بعدش هم رفت سر کلاسش و گفت فلانی تنها کسی بوده که توی این همه سال نتوانسته با من و روش کارم کنار بیاید خیلی بیشتر از قبل شگفت زده ام کردم. ینی این واژه ی "شگفت زده" دقیق ترین عبارتی است که می توانم در مورد حالم از این حرکاته جانانه ی استاد به کار ببرم.

بعد همین ترمه لعنتی که این همه اتفاقات عجیب و غریب داشت ، ما باید موضوع پایان نامه مان را هم مشخص میکردیم. من هم که از بیخ عرب. دوستامم از من بدتر!

ادامه دارد...

   + ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment تو بِبار()