DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ?its be come realy long, huh - در گلوی من ابر کوچکیست...


?its be come realy long, huh

دیروز با بچه ها رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت. این جمعمون خیلی خوبه و خیلیم جالب تشکیل شده! من و فائزه از دوم دبستان با هم دوستیم و با لیلا توی اولین جایی که میرفتم کلاس زبان آشنا شدم و بعد از اینکه اونجا جم شد دو سالی بیخبر بودم ازش و بعد دوبار یه مرکز جدید باز شد نزدیکمون و منم بهش اس ام اس زدم و اومد و دوباره با هم رفتیم اونجا و با آزاده و سوده و هم توی همین مرکز آشنا شدیم و کم کم جمعمون فیکس شد و الان سه سالی هست که با همیم . البته بازم من از همه کوچیک ترم. ینی لیلا دو سال ازم بزرگ تره و الان ارشد داره می خونه و سوده چاهار سال ازم بزرگتره و ارشد روان شناسی شو گرفته و شهریور امسالم عروسیشه . و آزاده که عینه خودم قشنگ دیووووونسسسس! فک کنم ده سالی بزرگتره از من !

یادش بخیر پارسال منو لیلا بودیم فقط که با پشتکار زبانو ادامه میدادیم و دیگه بعد از قبولی لیلا تو ارشد و پایان نامه ی کوفتیه من ندیدیم همو و کلاسم نرفتیم! ولی دیروز کلی با هم خندیدیم و خوش گذشت. و قرار شد قبل از ماه رمضونم باز ببینیم همو.

بعد این سوده روانشناسه و همیشه به همه به چشمه یه کیس نگا میکنه !نیشخند نه دروغ گفتم ما خودمون همش انگل میشیم بهش که بگو من چمه و اینا و این بیچاره ام همش میخاد کمکمون کنه و من آزاده ام مسخره بازی در میاریم. بیچاره هیچیم نمیگه . عادی رفتار میکنه با ما!

بعد اینکه دیروز ما پنچتایی کیک و میلک شیک خوردیم فک میکنی چقد شد؟ 65 هزار تومن! انقدم مزخرف بود میلک شیکش. قبلن میرفتیم یه کافی شاپه دیگه حداقل کیفیت داشت ولی اینجا با این که امیر شکلات بود ! گویا !خیلی متوسط بود. گول خوردیم!

اما مهم نیست مهم دیدن دوستا و خندیدن و مسخره بازی بود که به نحو احسنت! انجام شد.

ادامه مطلبم که باز دانشگاس!


اونوخ من وختی تو یه جمی باشم اینکه خوب باشم یا بد خیلی بستگی به اتمسفر جم داره. تو دانشگاه تو بیشتر کلاسا خوب بودم و میگفتم و میخندیدم و معمولن یکی از کسایی بودم که با استاد شوخی میکردم و استادام باهام شوخی داشتن. اما تو بعضی از کلاسها دقیقن مثل یه تیکه سنگ میشستم و هیچی نمی گفتم. تازه اخم هم میکردم حتا!

مثلن ترمه اول یه استادی داشتیم واسه مبانی خط و نقطه. ینی من زن به این فتانگی تا حالا ندیدم! واقعن در مسند استاد این کارا رو چرا میکرد من نمی فهمیدم. هنوزم نفهمیدم. همش مثه خاله زنکا میشست واسه ما ترم بوقی های از همه جا بی خبر از استاد راهنما و مدیر گروهمون بد میگفت و بچه ها رو علیه حراست دانشگاه می شوراند! تو دانشکده ی ما شال آزاد بود تا حدود ترمه چاهار. حتا بعضیا با دامن و صندل و اینا هم میومدن. جو هنری داشت کلن. بعد یه بار همون ترمه اول گیر داده بودن به بعضی رنگای خاص تذکر میدادن اونوخ این برگشته بود به ما ترم اولیای خنگ میگفت همتون با هم هماهنگ شین شاله قرمز سرتون کنین! همه تونو که نمی تونن کمیته انضباطی کنن! و از این دری وریا. من و راضیه که انقد چندشمون میشد ازش پیشه هم میشستیم و یه کلمه ام حرف نمی زدیم و تو این بحثای مفیدم شرکت نمی کردیم. بعد این خانوم دقیقن پدر من و سعیده و مهسا رو درآورد چون ریاضی بودیم باید دو برابر بقیه اتود میزدیم تا تائید کنه. حالا فک کن مثلن چنتا مدل میشه با سه تا نقطه تو یه کادر چیدمان کرد که حالت ریزشو نشون بده خب؟ دیگه ده تا فوقش! بعد ما اگه این ده تا رم میزدیم میگفت نه! خوب نشده! برین کار دوستای هنرستانیتونو ببینین! روز ژوژمانشم یه کاری کرد که بینه همه ی بچه ها دوا شد و همه رو به جون هم انداخت و تازه ترمه بعدشم که دوتا از بچه ها رو باهم دیده بود گفته بود شما چرا با هم دوستین هنوز؟ اصلن اخلاقاتون به هم نمی خوره! سریع تر از هم جدا شین بذارین گروهتون به آرامش برسه!دیوونه بود کلن!

البته سر کلاس همین خانمم که من کلن سنگ بودم ، وختی ازم یه چیزی میپرسید یا تیکه می انداخت معمولن جوابای درخوری بهش میدادم. کلن عادت ندارم جوابای بی شعورانه بدم و اگر قرار باشه چیزی بگم یه چیزی می گم که طرف هم کَره ی حاصل از یه من ماستشو تحویل بگیره هم بخنده.

بعد با بعضی آدما تو دانشگا همین جوری دوس شدم یهو . مثلن با مسئول کارگاهای صنایع دستی که البته با همه خیلی مهربون بود و کلن آقای کار را بندازی بود. و سره ژوژمانه حجم که هشته صب بود ما هفتو نیم رفته بودیم آویزونش شده بودیم که واسمون چوب ببره بذاریم زیره کارامون! اینم همش میگفت چشم . رو چِشَم! استرس نداشته باشین. شما برین تو کلاستون من میبرم براتون میارم. بعد سه تا مدله مختلف چوب بریده بود که استاد نفهمه ما از همین کارگاهه رو به رو آوردیم! دمش گرم ینی! یا آقای مسئول کارگاه چاپ که وای عالی بود !  یه ترم ما یه استاد خل داشتیم که نمی ذاشت توری استنسیل چاپو عوض کنیم! انگار مثلن خودش پوله توریا رو داده بود! بعد ما رفتیم به این آقای خ گفتیم گفت غلط کرده! برین توریاتونو بیارین خودم براتون عوض میکنم. ما این همه توری و رنگ میخریم برا دانشجو آ . واسه خودمون که نخریدیم!

بعد یه تکنسین کامپیوتر داشتیم که عالی بود. ما این آخریا همش تو اتاقش بودیم. از تعمیر لب تابه دو روزه ی من شرو شد.  دو روز بود که حسامو خریده بودم بعد آنتی ویروس نصب نکرده بودم و داداشم فلش زد بهش و لب تاب بدبخت ترکید. ینی ویندوزش بالا نیومد دیگه . منم گریان و نالان رفتیم پیش این خانوم و گفتم اینجوری شده گف خب وردار بیار برات درست میکنم! منم بردمو کلی زحمت کشید که لازم نشه ویندوز اوریجینالشو پاک کنم. بعد دیگه با هم دوست شدیم و همش وختای بیکاری پیشش بودم و با هم می خندیدیم . ینی پایه بودا! بعد یه سری خاطراتی از بعضی استادای ارشد و دکترا برامون تعریف میکرد که می مردیم از خنده! تازه رو کامپیوترای سایتمونم فیلتر شکن نصب کرده بود که بریم فیس بوک! "خانوم موسوی"

ولی یکی از استادامون بود که ما ترمه اول مثه سگ ازش میترسیدیم بسکه جذبه داشت و از ترمای بعدی دیدیم نه بابا اونجوریام نیس. و کلی با هم دوست شدیم . استاد عکاسیمون که مسئول لابراتوآرم بود و من عاشقش بودم ینی انقد که مهربون و فهمیده بود. البته کلیم اذیتش کردم! ولی کلن با هم خیلی خوب بودیم . استاد "م"

به غیر از اینا چنتا از بچه های ترم بالایی و غیر هم رشته ای! هم بودن که با هم دوست بودیم و هر وکرمون به را بود.

بعد ورودی ما روی هم 45 نفر بود انگار ، که سه تا گروه بودیم و معمولن هم بچه های گروه ها ترجیح میدادند با گروه خودشان کلاس بگیرند و اگر مجبور میشدند گروه شان را عوض کنند حتا سر کلاس هم اصالت خود را حفظ میکردند و به هیچ عنوان به اعضای گروه دیگر روی خوش نشان نمی دادند. البته به غیر از من و فرناز که با چنتایی از بچه های اون گروهی! دوست بودیم.

بعد از ترمه چاهار به بعد گروه ها هی قاطی تر شدند و امثاله منه معلوم الحال هم منفور تر. ینی کلن من نفهمیدم مشکل بچه های اون گروه با من چی بود دقیقن؟

من خب البته مثل خیلی ها که دانشگاه قبول میشوند هیچ وخت فک نکردم که اوههههه عجب شاخه غولی شکستم. شاید چون اصلن رفتن من از ریاضی به هنر یک جور فرار بود و این قبولی برایم حکم مهاجرت غیره قانونی داشت! و یا چون مثل خیلی ها زحمت زیادی هیچ وخت نکشیدم. استعداد نقاشی و طراحی و کمیک داشتم و برای هیچ کدام از کارهایم خودم را نکشتم. البته برای اجرایشان خیلی به خودم سخت میگرفتم معمولن ولی برای خلقشان نه. بعد دانشگاه هیچ وخت برایم اولویت نبود و کارهایم حکم ناموس نداشتند.

من یک آدمی هستم که هنر خاندم ولی مثل خیلی های دیگری که هنر خاندند نیستم.همیشه با غر غر تخته شاسی را حمل و نقل کردم و همیشه از زیر طراحی با زغال در رفتم . هیچ وخت گالری نرفتم. فقط یک بار باید برای غزاله نقد مینوشتم در مورد کارهای یکی از هنرمند ها و با سیما رفتیم گالری نقاشی و من یک دور کارها را دیدم و نقدم را نوشتم و زدم بیرون. دیگر هیچ وخت پایم را توی هیچ گالری و نمایشگاهی نگذاشتم. اهله موزه رفتن هم نیستم. یکبار همان ترمه اول با استاد طراحیمان رفتیم موزه هنرهای معاصر و من تمامه مدت زیره گوشه راضیه غر زدم. حالا چی به من اضافه میشود با دیدن مثلن کارهای موندریان که همه شان یک بوم اند که چند قسمت شده اند و هر قسمت یک رنگ! من حتا خانه ی هنرمندان هم نرفتم تا حالا! یه دونه تائتر هم ندیدم در عمرم و هیچ وخت هم دلم نخاسته کنسرت برم. بعد از ده – یازده سال به خاطر جدایی نادر از سیمین رفتم سینما. و حالا شاید به خاطر "گذشته" باز هم بروم.

توی ظاهرم هم هیچ وخت هنری نبودم. از آن مانتوهای بلند و رنگی رنگی و شلوارهای تنگه زرد و سرخابی و بنفش نپوشیدم. کیف های تا دمه زانوی شل و ول که رویش پر از پیکسل و بیزبیلنگ های آنچنانی! باشد نداشتم. مچ دستم را تا آرنج با انواع و اقسام بندها و دسبند ها و مهره ها و خر مهره ها و مفتول ها گچ نگرفتم! انگشتر و گوشواره ی جغد و انار و گل های بافتنی و فنرهای در هم پیچیده شده دستم نکردم. حتا هیچ وخت ابروهایم را پهنه پهن و موهایم را کوتاهه کوتاه و لبهایم را قرمز نکردم و با پوسته رنگ پریده ی مهتاب گون و دست و پاهای لاغر و ناخن های کوتاهه کوتاه آیپد دست نگرفتم و صفحه ی فیس بوکِ فروش کتونی های "بادی" ام  که نقاشی های رویش را تو بگو من میکشم برات! ریفرش نکردم.و دغدغه ام هم هیچ وخت این نبوده که یکی بشوم مثل احصایی یا ممیز یا ساعد مشکی!

اصلن از این پزها و رفتارها و کارها بلد نبودم. و دوست هم نداشتم یاد بگیرم. برایم مهم هم نبود که بیشترین رنگ توی کمدم خاکستری است و فقط با کتونی بلدم راه برم و کوله ی آدیداس دارم و ساعته صفحه بزرگ . تازه ترم دوم که بودم گوشم را سوراخ کردم! و قبل از عیده امسال اولین دستبنده عمرم را خریدم! اصلن حتا فکرش را هم نکردم که بخاهم توی نمایشگاه عکس دانشگاه شرکت کنم و یا کارهای تصویر سازیم را جمع کنم و توی پارک جمشیدیه نمایشگاه را بندازم. برایم مهم بود که به کلاس زبانم برسم حتا اگر استاد تاریخمان برای ده دقیقه زودتری که می خاستم بروم لیچار بگوید.

و خب این اخلاق ها به نظر آنهایی که هنری بودند خیلی پسندیده نبود. حتا یکبار که داشتم با آهو بحث میکردم سر عقیده ام در مورده اینکه مداد رنگی بهتر است چشم غره رفتند و نچ نچ راه انداختند و من دایورتم را روشن کردم و به بحثم ادامه دادم . و یکبار هم گفتم به نظرم آن استاد "غ" هیچی بارش نیست از عکاسی و فقط شما را اسکل کرده و مورد غضب شدید هواداران استا "غ" قرار گرفتم و آخره ترم تقش در آمد که مرتیکه چقدر بی ادب بوده و سر کلاس به بچه ها چه حرفها که نمی زده و آخرش هم قهر کرده و نیامده و روز ژوژمان با منت کشی آمده و به همه م 12 و 13 داده!

و بدترین خاطره ای که از گوش کردن به حرفه هنری ها و انتخاب استاد دارم ماله ترمه هفته . ینی ترمی که من فقط دنبال دکمه ی گه خوردم میگشتم که فشارش بدم و خلاص!

ادامه دارد...

 

 

 

   + نازنین ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment تو بِبار()