DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> keep reading - در گلوی من ابر کوچکیست...


keep reading

دیشب چیز کیک درست کردم . یه نفره . با پنیر لبنه. اما یکم شوره به نظرم. ماسکار پونه ام داشتما! اما نمی دونم چرا لبنه ریختم. حالا خیلیم بد نشده. ولی خب ...

میخایم امروز با دوستام بریم بیرون. بعد گزینه هایی که دوستان برای مکان گفتن ایناس:

1-یه جا

2- هر جا

ینی انقد فعالیم ما! 5 نفری !

ادامه مطلبم طولانیه. در مورد استاداس. اما بهتره قبل از عکسا بخونین. به هر حال راهنمایی میشین!چشمک


درسهایمان سخت نبود. ینی برای من و مَنِشم! خیلی هم مناسب بود. کل ترم کار میکردیم و شبهایی که همه برای امتحانات میخاندند ما کارهای انجام داده مان را دسته میکردیم توی پوشه و ساک برای ارائه ی فردا و خودمان میرفتیم چرا ! البته که بعضی وختها تا صب پاسپارتو کردن طول میکشید و گاهی وختها هم لازم بود کاراها قبل از ژوژمان و داغ داغ پینت گرفته شوند!ولی بیشتر تفریح بود تا شبه قبل از امتحان!

 یکسری واحد های اولیه داشتیم مثل مبانی خط و نقطه و مبانی رنگ و دو واحد طراحی که یکی طراحی حجم بود و یکی فیگور. 4 واحد چاپ که سه تایش چاپ دستی بود و کثیف ترین و در عین حال شیرین ترین درس بودند. و یک واحد هم چاپ ماشینی که تئوری بود و استاد فوق العاده ای داشتیم. واحده لازمی است برای گرافیست ها. خیلی وختها مشکلات بسته بندی ها به خاطر بی اطلاع بودن طراح از نحوه و خواص چاپ های گوناگون است! بعد یک درسی داشتیم که 6 قسمت بود : ارتباط تصویری. هر ترم هم یک مدلش ارائه میشد. اصولن باید نرم افزار آموزش میدادند. اما خب .... فقط سه تا استاد خوب داشتیم. که خدایش با دل و جان نرم افزار یاد دادند و پروژهای خوبی هم تحویل گرفتند. گرافیک محیطی که به اسم مدیر گروه سابقمان سند خورده و عمرن به استاد دیگری نمی دهند. خیلی هم واحد چرت و مسخره ای به حساب می آید بعد 4 واحد است! از کرامات استاد همین بس که میرفت توی گوگل و و به قول خودش : اِنویرومنت گرافیک سرچ میکرد بعد عکسها را به همان شکل سه در چاهار ! سیو میکرد و تا آخر ترم هم هزار بار به ما گفت سی دی ببریم برایمان عکسها را رایت کند!

استاده دیگر که البته فوق العاده اخلاق خوبی داشت ، ایلستریتر یادمون میداد و این دیزاین. حالا خودش خدای هردو بود اما نمی توانست یاد بدهد. راضیه 25 صفحه ی این دیزاین منو درست کرد منم کارت ویزیتشو تو ایلستریتور آماده ی چاپ کردم .(فرایند تارگت برش گذاشتن و حاشیه ی اطمینان و رنگ چاپ گذاشتن). یک کاره گروهی هم بود که با فرناز دوتایی جمعش کردیم (یک بروشور بود برای یک برند لباسه ایرانی که وختی تا میشد به شکل یک پیراهن آستین کوتاهه مردانه در می آمد. ) البته که این طرحهای فانتزی به خاطر دوریز کاغذ معمولن انتخاب نمی شوند ولی همه خوششون اومده بود. روز قبل از ژوژمان تا 8 شب دانشگاه بودیم .

حدود 12 واحد هم تاریخ داشتیم که به دوبخش تاریخ هنر ایران و تاریخ هنر جهان تقسیم میشد و هر دوی این بخشها هم یک قسمت قبل از اسلام و بعد از اسلام داشتند. بعد استادش وای استادش فوق العاده بود. ینی این آقای "م" که ما مخفف کرده بودیم فامیلیش را و میرزا نامیده بودیم انقدر عالی تاریخ را درس میداد که آدم ممکن بود حتا دلش بخاهد ارشد تاریخ بخاند! من نه البته! بعد همیشه هم یک جزوه های کت و کلفتی میداد بهمان. و یک سی دی شامل 300 -400 تا عکس. خیلی هم روی تاخییر ورود به کلاس حساس بود. بعضی وختها هم یک تکه ها خفنی میانداخت به آدم که اصلن نمی دانستی باید بخندی یا پاشی بری بیرون یا چی کار کنی؟؟؟ من اولین بار تاریخ جهان بعد از اسلام را گرفتم باهاش. ینی همه مان. بعد جزوه اش دویست و خورده ای صفحه ی آ چاهار بود و یک سی دی با 300 تا عکس. بعد من خیلی ریلکس ساعت 5 که رسیدم خونه تا 9 شب خابیدم و تازه 9 شب شرو کردم به خوندن. و هی اس ام اس به راضیه و فرناز و الهه . بعد قسمت تاریخ مصر خیلی زیاد بود. حتا از هند و ایران هم بیشتر. یک 40 و خرده ای صفحه هم در مورد فلز کاری فاطمیون مصر توضیح داده بود که من 10 صفحه اش را خاندم و گفتم بیخیال استاد که از این سوال نمی ده! خلاصه ساعت 4 صبح 2 دوری خانده بودم جزوه را و عکسها را یک دور دیدم و صب با فرناز رفتیم با هم . استاد هم خودش مراقب امتحان بود و  صندلی و شماره ها را چک کرد . برگه ها را داد.9 تا سوال داده بود و سوال دوم دقیقن این بود: فلزکاری فاطمیون مصر را با ذکر دوره و سبک ها مختلف آن توضیح دهید! ینی قشنگ همه ی 40 صفحه رو باید میخوندی! بعد یک عکس هم از یک گریفون داده بود که متریال و محل ساختشو بنویسیم من براش نوشتم : ماله هنده. البته نمی دونم شایدم مصر.فردا نمره ها روی سایت بود. 13 و نیم شدم. برایم قشنگ حکم 20 داشت! البته ترم بعد یک 19 و 75 و ترم بعدش هم یک 17 گرفتم ازش.

یک واحده انیمیشن داشتیم که در مورد استادش باید اصلن چنتا پست مخصوص بنویسم. هیچی بلد نبود. هیچی. فقط به ما کارای خدای پیکسار و برادران وارنرو نشون میداد و انیمیشن میخاست! من که همش کلاسشو پیچوندم و دو بارم انیمیشنی که واسه سایتم ساخته بودم بردم براش. روز ژوژمانشم هر 40 نفرو با هم برده بود تو سایت بزرگ.ساعت 1 شرو شد ژوژمان من یه رب به دو تازه آهنگ کارمو گذاشتم روش! 19 و نیم شدم! بعد وای انقد با آزیتا میخندیدیم سر کلاسش. یه بارم برگشته بود به آزیتا گفته بود خیلی تمبلی کی میخای به خودت بیای؟ ایییییییییییییییییییییشششششششششششششششششششش! ینی انقد من خندیدم اونروز که بنفش شدم.

درسای عمومی که خب برای ما خیلی سخت بود. به خصوص اوناییش که باید با بچه های الهیات و ادبیات سر یه کلاس میشستیم و تازه جزوه ام مینوشتیم! یه بار که یکی از استادای اندیشه گفته بود من دانشکده هنر نمی رم.محیطش پر از گناههههههه! بعد سیما و الهام باهاش داشتن و مجبور بودن برن ساختمون خارزمی. دیوونه بود استادشون. ترمای آخر که ما اصلن عمومیارو آدم حساب نمی کردیم. سر همه ی کلاسا خط و نقطه و دوز بازی میکردیم یا اتود تصویر سازی و درسای دیگه رو میزدیم. وای راضیه اینا یه استاد اخلاق داشتن بهشون نصیحت کرده بود در زندگی متاهلی هیچ وخت با جای خابشون قهر نکن و همیشه هر چیزیم شد ور دله آقا! بخابن. گفته بود رختخاب خیلی مهمه! با رختخاب و شکمتون قهر نکنی هیچ وخت!کلن همون سیستمه شیکم و زیر شکم!

آهان عکاسیم داشتیم راستی. فک کنم 12 واحد. دوتا پایه که با دوربین آنالوگ بود و تو لابراتوآر . و سه تا تخصصی. که با دوربین دیجیتال بود. منفور ترین واحد نزد من عکاسی بود. به خصوص اون ترمی که با غزاله داشتیم.

تصویر سازیم بود. که اولیشو با همون استاده انیمیشنمون داشتیم و فقط تکنیک بود. کلاژ و پیپر اسکالپچرو یه سری کارای دیگه. باز این یکی رو یکم بلد بود. روز آخرم به من داد 19و 75 و گفت به خاطر اینکه یک و نیم جلسه تاخییر داشتی! ینی من تو کفه اون نیم جلسه ام هنوز! ینی چی خببببببب؟؟؟؟؟

ترمای بعدش با آهو داشتیم که من اصلن سبک کارشو نمی پسندیدم. مخصوصن استفادش از آبرنگ . خیلی کثیف کاری بود. کلن من متریالای به شدت خیس مثل آبرنگو دوس ندارم چون کنترلش دست تو نیست. بدرد تصویر سازی نمی خوره. واسه نقاشی خوبه فقط. تصویر سازی نقاشی نیست. مهمه که رنگا کنترل بشن. مرز داشته باشن.

یه واحدیم داشتیم به اسمه خوشنویس و طراحی حروف. ترمه اول یه استاده زن داشتیم که خیلی خوب نبود.ترمه دوم یه آقا که اونم اصلن خوب نبود و کل ترم ما فقط بسم الله طراحی کردیم ! چون آقا نمایشگاه بسم الله میخاس بذاره. اما از ترم بعدش یک استاد خوب داشتیم. استادی که واقعن استاد بود . بعد هم شد استاد راهنمای ورودی ما . و کلی به درخاستهامون در مورد استادای پیشنهادی جامه ی عمل پوشوند!

قبلن گفتم فک کنم هزار بار که من از وخت تلف کردن متنفرم. این اتفاق تو کلاسای ما خیلی نمی افتاد چون کارگاه ها رو که مجبور بودیم کار کنیم و کارو تو هر جلسه یا تموم کنیم یا چند پله جلو ببریم. کلاسای تاریخم که اصلن استاد یه ثانیه ام وخت هدر نمی داد. میموند کلاسای خوشنویسی و تصویر سازی و ارتباط. سر کلاسای تصویر سازی من خودم از وختی با آهو داشتیم دیر میرفتم و همیشه ام نزدیک در میشستم که هروخت حوصلم تنگ شد! برم بیرون زود. و معمولن هم آهنگ گوش میکردم و یا با الهه و بقیه درد و دل میکردیم. ممکن بود بعضی وختا این وسطا اتودم بزنیم حالا! هیچ وختم وختی استاد داشت یه تکنیکی رو یاد میداد نمی رفتم ببینم! خلاصه که درجه ی وخت تلف کردنمون تو این کلاس متوسط بود.

 اما سه تا استاد دیگه مون ینی دوتا از اساتید ارتباط و همین خانوم استاد خوشنویسی فوق العاده خودشون حساس بودن و اصلن حتا یک ثانیه رو هم الکی هدر نمی دادن. ینی خیلی به ساعتی که توی جدول انتخاب واحد نوشته شده بود اهمیت نمی دادن. هروخت کار تموم میشد باید میرفتیم. مثلن استاد ارتباط 5 مون میومد سر کلاس و به ترتیب از روی لیست میخوند و باید میرفتیم کارو روی پروژکتور به کل کلاس نشون میدادیم و هر کسی انتقادشو میگفت و خودتم در مورد کارت و دلایلت توضیح میدادی و کار یا تایید میشد یا رد میشد و باید هفته ی بعد باز میاوردی. ساعت کلاس تو جدول 3 تا 7 بود . اما عموما یه رب به چاهار یا نهایتش 4 تعطیل میشدیم. استاد برنامه اش مشخص بود و الکی نمی اومد که ببینه حالا بچه ها تو چه وضین و چی بلدن و چیکار کردن تا حالا ، تا بخاد بگه چیکار کنیم! برنامه شو میداد و دوهفته ام وخت داشتی که کارتو بیاری. یه پوستر ، یه بنر یه عرشه(بنرهای بزرگی که افقی به دیواره ی پل های عابر میزنن و طوله زیادی داره) سه تا لم پوست(این بنرای سه تایی که متوالی روی تیره چراغ برق اتووبان ها نصب میشن) . ژوژمانیم در کار نبود. کارارو پرینت شده توی کلیربوک تحویل گرفت. و فوق العاده کلاس خوبی بود. ینی اونقدی که ما ریزه کاری و نکته و اجرا و این چیزا یاد گرفتیم تو این کلاس ، تو کلاسای 6 ساعته مون یاد نگرفتیم.

یا مثلن استاد ارتباط 6 مون که هم اخلاق خیلی خوبی داشت هم تمامه سوالاتتو در مورد تمامه نرم افزارا جواب میداد ، میومد نفر به نفر کارمونو پای کامپیوتر میدید و بعدشم میذاشت بری! فقط اگه کارت عقب بود میگفت بمون کار کن. و خودشم میومد کمک میکرد. ایشونم از اولین جلسه برنامه رو میداد و ترتیب کارا رو میگفت . مثه بعضی از استادا دمه آخر تازه یادش نمی افتاد فلان کارم باید باشه رو دیوار روز ژوژمان!

 بعد این استاده خوشنویسی مون یه خانومه قد بلنده لاغره لاغر بود. و فوق العاده مودب و خوش صدا و با دیسیپلین. ینی انقد با احترام با همه برخورد میکرد که مجبور میشدن بهش احترام بذارن. گاهی انقد جمعیت کلاس زیاد بود که دوقسمت میشدیم اما امکان نداشت وخته حضور و غیاب کسی رو بدون پیشوند "خانوم" صدا بزنه و وختیم داشت کارتو میدید خیلی ریز نگاه میکرد و اشکالاتو میگفت و هیچ حرفه اضافه ای نمی زد. یه سیستم خیلی خاصیم داشت که هر چار هفته ژوژمان میذاشت و چک میکرد که همه کارارو داشته باشن. سیستمه پاسپارتو کردنشم یه مدل خاص بود و مقوا هم باید حتما گلاسه ی سفید می بود.

البته که من سره کلاسه هر کدوم از این اساتید خوبم ! هم یه سری کارای بد و شیطونیاییم کردم. مثلن سره کلاسه همون استاده بنر و عرشه ! من هفته ی اول مهرو رفتم بعد دو هفته پشته هم نرفتم. ینی یه مسافرت پیش اومد و منم لحظه ی آخره آخر گفتم باشه میام و رفتم . بعد الی بهم اس داد که خاک تو سرت. استاد حذفت کرد! گف این که دیگه نمی تونه کارشو برسونه! منم یکم استرس گرفتم اولش چون 3 واحد بود. بعد گفتم حالا میشینم کار میکنم و می برم شاید دلش به رحم بیاد. آخه جلسه ی اولشم به خاطر یه مسئله ی الکی( فقط یک لبخند) یکم بهش برخورد که من وفرناز حرمت کلاسو رعایت نمی کنیم و اینا. واسه همین سعی کردم کارم بی نقص باشه که فک نکنه حالا من همیشه فقط در حال مسخره بازی و خندیدنم. سرکلاس بهم گفت خیلی غیبت کردی و من نمی تونم بپذیرمت و اینا. منم گفتم نه استاد کار کردم. موضوع عرشه امو هم مشخص کردم. گف باشه بیا کارتو نشون بده. خلاصه دید و پسندید . بعد هفته ی بعدش من خیلی سرخوش دیدم چه موضوع افتضاحی انتخاب کردم برای عرشه! و سرخود تصمیم گرفتم عوضش کنم. آقا نوبتم شد رفتم خیلی خوشحال گفتم آره استاد من دیدم بازیافت خیلی موضوع خوبی نیست گفتم به جاش ... اونم خیلی جدی گفت ینی چی؟ مگه کلاس مسخره شماست؟ یه هفته این موضوع یه هفته اون موضوع؟ نمی شه. باید همونو کار کنی! انقد ضایع شدم. ولی خب بجاش واسه اینکه به کلاس! ثابت کنم مسخره نیست سه تا کاره خوب زدم و هفته ی بعدش بردم . و آخرشم 20 داد بهم.

یا سره کلاس اون استاده نرم افزار یه کاتالوگ و ست سازمانی عالی کار کردم اما دو دقه مونده به ژوژمان رفتم پرینت گرفتم و رنگا اون چیزی که میخاستم نشد ولی فرصتی واسه تغییر نبود و یه صفحه ام اضافه آورد کاتالوگه و خر تو خر شد. الی پاکت نامه مو برید و چسبوند و کارته ویزیتم به جای 8 در 4، 12 در 6 بود ! خیلی بد شد. و استادم کلی بهم گفت حیفه این کارای خوبت نبود که اینجوری ارائه دادی؟ منم کلی خجالت کشیدم و معذرت خواهی کردم. اما دیگه گندی بود که زده بودم! 19 و نیم داد بهم.

یا سره کلاسای همین استاده خوبه خوشنویسی ، یه بار بیس دقه مونده به ژوژمان با راضیه رفتیم کارامونو پرینت کردیم و از شانسمون بارونی گرفت ! سیل آسا. حالا فک کن دستا و لباسامو خیس و آبچکون ، میخاستیم تازه مقوا ببریم واسه پاسپارتو. و تیغ کاتر کند بود و کج رفت و داغون شد یکی از پاسپارتوآ! خلاصه که واقعن با کثافت کاری ! چسبوندیم کارامونو و وختیم رفتیم سر کلاس استاد کارارو جم کرده بود رو میزش و من یواشکی از پشت سرش کارا رو گذاشتم و بعد از ما چنتا ترم بالایی اومدن و دیگه کاراشونو نگرفت و اونام بحثشون شد با استاد و اصن یه شرایط بدی !

این استاد خوشنویسی مون قسمت بود که با من بیشتر همراه باشه. ما تو جمع خودمو بهش میگفتیم میترا . چون فامیلیش طولانی بود. بیشتر دربارش مینویسم .

ادامه دارد!

 

 

   + ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٥
comment تو بِبار()