DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> not finished yet - در گلوی من ابر کوچکیست...


not finished yet

می خاستم توی ادامه مطلب عکس بذارم ، رمزی. اما گویا پرشین بلاگ این امکانو نداره یا اگرم داره من بلد نیستم. گذاشتم تو پسته پایینی و رمزشم فقط به کسایی دادم که برام نظر میذارن همیشه. چیزه خاصیم نیس. چنتا از کارامه.لبخند

ادامه مطلبم ادامه ی وقایع دانشگاس.


بعد توی دانشگاه دوتا دوتا با هم دوست صمیمی بودیم و ترم آخر جمع هشت نفریمان ثابت شد. من و راضیه، الهام و الهه ، فرناز و شیدا . مهسا و آزیتا .

برخلاف روزهای ترم اول و دوم که الهام و الهه ناهار میرفتند سلف و من و راضیه آویزون بوفه و هات داگ هایش بودیم و یا توی صفه ساندویچی های دوره دانشگاه و فرناز ساعت 5 که میرسید خانه ناهار میخورد ، همه با هم تویه یکی از کارگاها جمع میشدیم و بعضی روزها الویه ی نامی نو با دوغ! و بعضی روزها فلافل و کلاب و بعضی روزها کیک و آب آبالو! میخوردیم. روزهای قبل از تربیت بدنی هم می رفتیم دو نی نی نزدیک دانشگاه و 2 ساعتی مینشستیم و چیپس و پنیر و پیتزا و دلستر میخوردیم. بعضی روزها هم آزیتا ژن مرد ایرانیش گل میکرد و با مهسا قیمه و قرمه سبزی از تهیه غذای نزدیک دانشگاه میخریدند. به ندرت می رفتیم سفره خانه دانشگاه.

البته که همیشه همه چیز خوب نبود. وختهایی بود که از هم دلخور میشدیم . یا تند می گفتیم. من همه می دانستند که جفنگ و چرت زیاد میگفتم. ولی خدا را صد هزار مرتبه شکر زبانم نیش نداشت. به جز جر و بحث شدید تلفنی که ترم 5 با سیما داشتم ، عموما از جدل اجتناب میکردم و دخالت نمی کردم .شیدا اما خوب بلد بود تهه دله آدم را خالی کند و خود شیرینی استاد را بکند. فرناز تارفی بود و همیشه توی رو دربایستی. الهه مغرور و با قوانین خاص. الهام؟ چرچیل! مهسا ساده بود و بی خبر. و آزیتا؟ اشتباهی!

ترم اول و دوم سخت ترین ترم ها بود. آشنا نبودنمان با هم و یک عنصر به شدت مخرب به نام : منیر. دختری که 11 سال از ما بزرگ تر بود و توانایی این را داشت که به تنهایی یک ورودی 40 نفری را به ستوه بیاورد. البته که خوبی هاییم داشت. ولی انقدر همه ی مان را تنهایی و در جمع آزار داد که هنوز هم که هنوزه از بردن اسمش چهره در هم میکشیم!

ترم اول ، وختی بابای الهه توی آن تصادف مسخره فوت کرد ، منیر بود که خبرش را داد. داشتیم میرفتیم بازدید از کارگاه شیشه گری ، توی اتوبان آزادگان بودیم. و یادم هست همان روز ظهر با صدای بلند گفت که الهه ترک تحصیل میکنه چون دیگه بابایی نیس که بخاد خرجشونو بده و تازه خواهرش هم دانشگاه آزاد میره و بدبخت میشن زیره باره زندگی! و بعد روز نحسه ژوژمان مبانی یک برگشته بود گفته بود ترام الهه ماله هنرستانه و عمرن کسی که تازه چهلمه باباش رد شده بتونه اصن این همه کار کنه. که الهه توی چشمهایش اشک آمد و توی چشمهای استاد بی لیاقتمان زل زد و گفت برایتان متاسفم. و استاد قرمز شد . بعد یک روز نشست پیش راضیه و از من گفت که مغزم فقط ریاضی میفهمد و دارم از راضیه که هنر خانده استفاده ی ابزاری می کنم و انقدر ساده نباشد و فکر نکند من دوستش هستم. تمام تابستان به فرناز زنگ زده بود و از شیدا بد گفته بود و حتا گفته بود شیدا به استاد مبانی لو داده که فرناز 15 تا از بافتهایش را از او قرض گرفته!

روز اول ترمه دوم با عینک آفتابی آمد و من چقدر خندیدم به تکتم که خونسرد نشسته بود روی نیمکته زیر درخته توت و سیب میخورد و گفته بود : حالا این منیر عینک زده که شناسایی نشه؟؟؟ همه بایکوتش کرده بودند .

ژوژمان های ترم دوم خوب بود. فقط مجبور شدیم ژوژمان مبانی رنگ را عقب بیندازیم . که من و فرناز گه گیجه گرفته بودیم برای رنگ هایی که باید کنار هم می گذاشتیم. خدا پدر فابریانوی 400 گرمی را بیامرزد . انقدر که من رویش بتونه کاری کردم! یکی از روزهای ترم سوم شیدا توی سایته تهه راهروی لابراتوآر ، آمار نمره های مبانی رنگ را در آورد و به من که رسید گفت : ا؟ بیس شدی؟ پس همین جوری الکی به همه بیس داده! گفتم ا؟ به همه؟ مگه تو ام بیس شدی؟

برای منی که نقاشیم همیشه خوب بود ، طراحی به روش آکادمیک(تعیین طول و عرضه شی با مداد و نسبت و تناسب) مسخره بود. ولی احترام استاد را داشتم.روز اوله طراحی 2 ، بچه ها بدون تخته شاسی رفتند سرکلاس. من و راضیه اصلن نرفتیم. مثلن خواسته بودند حال استاد را بگیرند و اعتراض کنند به تدریس ترمه قبلش و نمره هایشان!!! منیر حتا جلوی استاد بلند بلند میگفت: "ا؟ فاطمه شنیدی؟ استاد میگه اینو اینجوری کشیده!" ترم سه که فهمید استاد قد بلند و صبورمان ، ام اس داشته بلند گفت "آخی! خدا از تقصیراتمون بگذره!"

ترمه سه از بدترین ترمها بود. نمره ی ژوژمان مبانی که عقب افتاده بود دیر ثبت شد و انتخاب واحدمان خر تو خر. بعد من به توصیه ی سرور عمل کرده بودم با خانوم "د" صفحه آرایی برداشتم. فقط من بودم و راضیه. بعد فاجعه اتفاق افتاد : منیر و دوس صمیمیش هم آمدند. من بودم و راضیه و یک عالمه از بچه های آن گروه که بیشترشان شهرستانی بودند . و طلبکار و بی ادب . ینی فکر میکردند حالا همه شان قرار است ممیز و احصایی بشوند. منم که معلوم الحال! استادمان ماست بود. من از آدمهای ماست بدم می آید. وختی یک کسی یواش حرف میزند و یک چیزی را صد بار میگوید و تکلیف من را مشخص نمی کند من رَم میکنم. حسه جنون دست میدهد بهم. دیوانه میشدم سر کلاسه این خانوم. 27 نفر بودیم و گاهی از ساعت 8 صبح تا 3 فقط کار 5 نفر را دیده بود. گیر داده بود به لی اوت فارسی و کلاژ دستی. فقط هم فیری هند را قبول داشت. اما اجازه ی کار با نرم افزار را نمی داد. بعد یکروز که من دیوانه شده بودم از بس که نمی دانستم باید چه کار کنم با آن ماهی های سیاهی که داده بود بهمان و از بس که هر هفته 20 صفحه لی اوت دستی خواسته بود ازمان و من یک صفحه هم نداشتم! و از بس که یواش و کشدار و مقطع حرف میزد. وختی همه رفتن بهش گفتم من دوس ندارم یه جایی برم که ندونم باید چیکار کنم. احساس میکنم اینجوری دارم وخته خودمو و بقیه رو تلف میکنم. من نمی فهمم شما چی میخاین. نمونه کار نشونم بدین لطفن. گفت که من کمال گرا هستم و اگر نمونه کار ببینم خلاقیتم بروز نمی کند . من نمی توانستم بهش بفهمانم وختی من اصلن نمی دانم مقصد کجاست، حتا راههای صدبار رفته را هم تشخیص نمی دهم! بعد دقیقن هفته ی بعدش که من از اعصاب خوردی نرفته بودم سر کلاسش بچه ها را برده بود و کار نشانشان داده بود. دو هفته بعدش هم به من نشان داد کارها را. و مقصد و مسیر و میان برها همه توی ذهنم روشن شدند. منظور استاد اصلن از لی اوت چیزی که ما فکر میکردیم نبود. درواقع یک جور تصویر سازی میخاست. که متن و کلمه ها و عکسها همه حکم عناصر تصویری داشته باشند. مثل طراحی پوستر. مهم متن و حاشیه و گرید نبود. صفحه باید تنهایی و با صفحه ی رو به رویش یک تصویر زیبا میساخت. همین.

بعد من فقط توی کرل کار کردم و فتوشاپ. او هم هی کارهایم را ندید. من هم بدرک حواله اش دادم. و نصف باقی مانده ی کلاس هایش را روی پله ی جلوی بوفه سپری کردم. و بعد یکروز سپیده با استاد دوایش شد. و با تارا و پرستو و تندیس جمع کردند آمدند کنار من روی پله. آخر ترم نزدیک بود و من یک روز از صبح تا 4 صبح فردا نشستم 45 صفحه کارم را سر و سامان دادم و 8 صبح رفتم سرکلاسش. باز هم کارم را ندید .ساعت سه و نیمه ظهر شده بود و من دلم میخاست بزنم توی گوش استاد. راضیه بود و منیر و مریم و سپیده و فاطمه. بلخره صندلی های جلوی میز استاد به من رسیدو داشت برای یکی یک چیزی توضیح میداد منهم روبرویش نشسته بودم تا نوبتم بشود و داشتم با گوشیم بازی میکردم. چند بار سنگینی نگاهش را دیدم سرم را بالا نیاوردم. گفت: شما فک کنم جلسه ی اول نبودین. من گفتم که سر کلاس من گوشیتون خاموش باشه. حالا به کی دو ساعته داره اس ام اس میزنی؟ گفتم اس ام اس نیست استاد. دارم بازی میکنم. همه گفتند وای!نچ نچ ! استاد گفت لطفن پاشو برو خونتون به بازیت برس. گفتم متاسفم ولی تا کاره منو نبینین نمی رم چون فقط به خاطر کلاس شما تا 4 صبح بیدار بودم و از ساعت 8 هم اینجا نشستم و وختم برام ارزشمنده. هرچند که انگار شما فقط به خودتون اهمیت میدین. تا کارمو نبینین نمی رم. دو هفته ی باقیمانده من نفر سوم بودم که کارم را می دید.

آخرش هم 17 داد بهم. و انقدر دیر نمره ها را وارد سایت کرد که کلاس های ارتباط 5 پر شدند و فقط من و راضیه و منیر ماندیم. و راضیه با مدیر گروه کلاس گرفت و من حاضر بودم بمانم با ورودی های بعدی واحد بگذارم اما حتا یک ثانیه ی دیگر هم سر کلاس مدیر گروه خنگمان نشینم. منیر و فاطمه با پارتی بازیهای منیر خودشان را توی آن کلاسه " خوب" جا کردن . من هم آن یک نفر ظرفیته با قیمانده از کلاس استاد "م" را اشغال کردم. با استاد "م" که لقب دلمه را داده بودیم بهش ، ترمه 3 نقد هنرهای تجسمی را گذرانده بودم. استاد بدی نبود. اما بچه ها . وای بچه ها همه ماله گروههای دیگر بودند و فقط تارا و هاجر را میشناختم. (اینکه تاکیید میکنم بچه ها ماله گروهای دیگر بودند به خاطر این است که خودشان اصرار داشتند قاطی گروه ما نشوند. من با شهرستانی و تهرانی آدمها را دسته بندی نمی کنم. اصلن دقیق نمی دانستم که کی ماله کجاست! ولی خوابگاهی های دانشگاه ما نمونه بودند. یکجوری باهات برخورد میکردند که انگار آنها تهرانی بودند و ما میهمان شهرستانیشان. هیچ وخت سلام نمی کردند حتا اگر تا آخر کلاس چشم توی چشمت نشسته بودند و سلامت را هم جواب نمی دادند معمولن. همه شان از ترمه چاهار برای ارشد میخاندند و تویه همه ی همایش ها و جشنواره ها و خبرها شرکت میکردند. کلن همان توهم احصایی بودن و ممیز شدن ! و کلاس هایی که با گروه ما مشترک بود را زهرمان میکردند.)

خلاصه اینکه چنتا لوگو طراحی کردیم و  نفری یک کنفرانس دادیم در مورد سمبل ها . روز ژوژمان هم استاد به جای ساعت 10 ساعت یک آمد .

ترمه 5 و 6 و 7 ترمهای خوبی بودند. آزیتا به جمعمان اضافه شد . و با مینا که خدای فان بود و تندیس و پرستو که عالییییییییییییی بودند دوست تر شده بودم و کلی خوش میگذشت توی کلاسها.

نرم افزار ها را یاد گرفته بودیم و دیگر از شر کارهای دستی و پاسپارتو خلاص شده بودیم. عکاسی ها با دوربین دیجیتال بود و دیگر از لابراتوآر و واریس پا گرفتن از ایستادن پای آگراندیسور و تشت ثبوت و ظهور و شست و شو و فیلم پیچیدن توی آن اتاقک تاریک 80 در 80 و فرآیند سخت ظهور فیلم توی تانک ها خبری نبود. حالا مهم فقط ایده بود . اجرا یک امر کاملن شخصی بود. بایدی نبود. محدودیتی نبود. هنر خاندن آغاز شده بود.

ادامه دارد

 

   + ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤
comment تو بِبار()