DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> to be continued - در گلوی من ابر کوچکیست...


to be continued

ینی من میتونم انقد بدشانس باشم که یه رب به یازدهه صب، زیر آفتاب و تو روز روشن ، اونم در حین باز کردن در تاکسی چاراهه پاسدارن-ونک یه سوسک قهوه ای بالدار گنده ببینم. که داره از صندلی عقب به جلو نقل مکان میکنه. راننده کشتش. و دوسته راننده ام منو فرستاد تا جسدشو ببینم و با خیال راحت بشینم.البته من جیغ نزدما.فقط گفتم عمرن من بشینم تو ماشینی که سوسک توش باشه!

واسه خودم یه تی شرت و شلوارک تو خونه ای خریدم که خیلی خوشگله. و یه تی شرت تک به سلیقه ی آقای فروشنده. از این مغازه و فروشنده هاش و برخوردشون و جنساشون و قیمتاشون بی نهایت راضیم.

دمه تیم ملی والیبال گرم. ایول .

*تا یازده تیر تو ادامه مطلبم مینویسم. طولانی میشن. حوصله داشتین بخونین. چیزه مهمیم نیس. درباره ی دانشگاس.

 


مای فرندز اند آی :

سال اول دبیرستان ، برای من سال خوبی نبود. خیلی بد بود. حتا یکی از بدترین سالهای زندگیم. تمام تابستون قبلشو تو خونه موندم و تنها بودم و رادیو گوش کردم و دلتنگ و بغض کرده روزا رو شمردم.دوستای صمیمیم مدرسه هاشون از من جدا شده بود و تنهای تنها شده بودم. روز اول مهرم با بی میلی و ناراحتی رفتم مدرسه. و خب البته چهره های آشنایی رو دیدم. و کم کم دوست پیدا کردم . و یه گروه سه نفره شدیم. فاطمه و فائزه. فائزه خر خون بود. منم بعد از جدایی از دوست صمیمی و باهوشم زهرا ، دیگه کمتر شیطونی میکردم و درس میخوندم. معدل سال اولم شد نوزده و 30 . انتخاب رشته رو با زور خودم ریاضی زدم. مامانم میگف برو انسانی بابام میگف برو تجربی دوستام میگفتن برو هنرستان. سال دوم فائزه ام رفت. منو فاطمه خیلی با هم دوست بودیم و زهرا ام بهمون اضافه شد با یه فاطمه ی دیگه. چاهارتایی حسابی خوش میگذروندیم و من بازم خیلی خوب درس میخوندم. چون یه معلم ریاضی داشتیم که عالی بود. اونسال آخرای سال یه مسائلی پیش اومد که معدل ترم دومم برای اولین بار 18 شد. 18 و 76! سال بعدش زهرا از گروهمون جدا شد و اون فاطمه ام تغییر رشته داد به انسانی. به جاش لیلا و مریم و زهره و ونوس اومدن . لیلا که نابغه بود واقعن. انقدکه درکش از ریاضی و فیزیک و شیمی بالا بود. اصن عالی. یه جورایی عین زهرا. بعد یه روز منو فاطمه تصمیم گرفتیم بریم هنر و طراحی صنعتی بخونیم. همین. امتحانا رو دادیم و منم دیگه برام مهم نبود که معدلم حتا به 18 و 40 رسیده! رفتم فرم تغییر رشته گرفتم و پر کردمو و کتابای لازمو خریدم و کلاس رفتم و امتحان دادم و اول مهر ، شدم دانش آموز هنر پیش دانشگاهیه ی تقاطع همت –شریعتی. برای اولین بار رفتم تو یه مدرسه غیر انتفاعی و چاهار ماه اول هنوز تو شوک رفتارا و ظاهر بچه ها و خونسردی و تنبلیشون بودم. فاطمه نیومد جایی که من رفتم و یه هنرستان دولتی رفت. با هم در ارتباط بودیم. من برنامه ی درسی سنگین و شلوغی داشتم و عملن تنها بودم. بچه ها با ما تغییر رشته ایا خوب نبودن. بی محلی میکردن و دری وری میگفتن . زبانم خوب بود. و تاریخم افتضاح. نمره انضباطمم نوزده! معدلم نوزده و بیست و پنج شد. هنر و ادب شدم 12! من اهمیت نمی دادم. صدف و ایمانه و شکیبا و فاطمه و صفیه ام مث من بودن. با هم بودیم. روز اعلام نتایج من خاب بودم. فاطمه زنگ زد بهم و گف رتبش شده 900 من رتبمو نمی دونستم. واسم نگا کرد و گفت شدم 460 با زیر گروه 97 برای طراحی صنعتی و 270 برای گرافیک. فقط گرافیک انتخاب کردم و دوماه کلاس رفتم واسه کار عملی و آخرش یه شب آخرای دی ، از کد تو دفترچه فهمیدم که گرافیک دانشگاه الز.هر.ا قبول شدم.

26 بهمن اولین روزی بود که رفتم دانشگاه. وسط برف و سرما. قرار بود هندسه ی مناظر و مرایا داشته باشیم. یکی از اقوام نزدیک هم فوت کرده بود و همه رفته بودن اونجا. تو ساختمون نقاشی وایساده بودم که اومد تو. اول ازم پرسید : سلام خوبی؟ تو ام گرافیکی؟ مرایا داری؟ گفتم آره. ولی فک کنم هیشکی نیومده! رفتیم تو کلاس و پیش هم نشستیم و شرو کردیم به حرف زدن از رتبه و مدرسه و خانواده و همه چی. راضیه متمرکزم انتخاب رشته کرده بود و اصفهان قبول شده بود و یه ترمم رفته بود. حالا خوشال بود که تهران قبول شده. بعد با هم دوس شدیم. ینی هنوز واسه خودم سواله که چه جوری؟ انگار صد سال بود همو میشناختیم. انقد که راحت با هم گرم گرفتیم.راضیه اول یه سال تجربی خونده بود بعد رفته بود هنرستان. یه سال از من بزرگ تره. راضیه خودش با کیفش و آرایشش و لباساش میشد 45 کیلو کلن.

تا اواسط ترم دوست صمیمیم فقط راضیه بود. با بقیه سلام و خدافظی فقط. من از همه کوچیکتر بودم. و به جز من فقط مهسا و سعیده از ریاضی اومده بودن هنر. ترم اول 20 واحد اختصاصی بهمون داده بودن و هرروز تا 6 و 7 دانشگا بودیم. طراحی ، مبانی خط و نقطه ، تاریخ هنر ایران قبل از اسلام ، چاپ دستی 1 ، عکاسی 1 و خوشنویسی و طراحی حروف 1 . واسه من همه چی جدید بود. واسه هنرستانیا تکراری و خسته کننده.

یه روز داشتیم از کارگاه مبانی برمیگشتیم و غر غر میکردیم و از اخلاقای خاله زنکیه استاد انتقاد ، که یهو فرناز یه اسمی گفت. گفتم ا؟ تو ام میشناسیش اونو؟ گف آره وای من عاشقش بودم! نه حالا عاشقش نبودم ولی خیلی عالی بود .یکم حرف زدیم و بعد پرسید تو از کجا میری خونتون؟ گفتم از مدیریت میرم تجریش. گف ا؟ منم از همونجا میرم. و از اون روز بیشتر وختا با هم بر میگشتیم. من تقریبن آخرین نفری بودم که فهمیدم فرناز دوقولوئه! خونشون ده دقه از ما فاصله داشت با ماشین. و بعد از ترم دوم که ماشین می آورد همیشه با اصرار منو میخاس بذاره دمه خونمون. آدم به مهربونیه فرناز واقعن ندیدم. ینی نمونه اس واقعن. بعدنا شدیم دوستای صمیمی. کلیم اصطلاحات و دری وریای باحال داشتیم واسه خودمون. و هر دومون فس فسو بودیم و شبای ژوژمان بیشتر وختا فقط ما بودیم که تا صب بیدار میموندیم و تازه ممکن بود مثلن من مقوام تموم بشه و به فرناز بگم واسم انقد در انقد پاسپارتو ببُره بیاره فردا بچسبونم. ینی اوج خونسردی و وسواس بودیم دوتامون. تقریبن 90 درصه ژوژمانا با هم تو مغازه ی آقا داوود بودیم و هی زنگ میزدیم با بچه ها چک میکردیم که استاد اومده یا نه. نزدیک سه سال با هم میرفتیم لوازم تحریریه اشل تو کوچه ی پشت کابوکی تجریش و انقد رفتیم و اومدیم تا فرناز با یکی از پسرای اونجا آشنا دراومد. و بعد از اون کلی هر بار میرفتیم بگو بخند بود و همکاری! فرناز دس فرمونش بیسته بیسته و جزو خوشتیپ ترین و دست و دلباز ترین آدماییه که تا حالا دیدم. تنها اخلاقه بدشم اینه که همیشه خیلی مراعات دیگرانو میکنه. خیلی زیاد . تو هنرستان گرافیک خونده و یه سال از من بزرگتره. فرناز با کیف و کفش و لباس و آرایشش میشه 37کیلو کلن.

الهه و الهام از اول عجیب بودن هنوزم هستن. ینی یه جور رفتارای سکرت بازی دارن که من بلد نیستم . مثلن یادمه همون روزای اول یه بار من از الهام پرسیدم ببین من تورو تو مصاحبه ی دانشگاه صدا و سیما ندیدم؟ بعد برگشت گفت نمی دونم! گفتم ینی زده بودی اونجا رو؟ گفت شاید!!!! هنوزم که هنوزه خیلی از کاراشو ما سی سال بعد میفهمیم! با الهام زیاد صمیمی نیستم. اما خداییش بدیم ازش ندیدم و یه وختایی که از ناچاری یه چیزایی رو ازش خواستم معمولن کارمو را انداخت. اینکه میگم از ناچاری به خاطر اینکه عمومن الهام جزو انتخابام نیس واسه کمک. چون صادقانه کمک نمیکنه. ینی همیشه نکات طلایی رو نگه میداره برا خودش. خوب تو نرم افزارا دقیقن نکات طلایین که کارو به سرانجام میرسونن. الهام والهه دوستای صمیمین. در حد مثلن خونه ی هم رفتن و شب خابیدن و اینا. الهه خوب با من دوست تره! ینی خیلی حرفا رو به هم میزنیم. فُشم میدیم به هم. الهه ام البته سکرته. ولی مث من وسواسیه و واسه کار خودشو داغون میکنه. حتا از منم بدتر. بعد معمولن ایده هاش کش رفته از کارای خارجیه اما کتمان میکنه. ولی عکاسیش خوبه و بلده واسه عکس ایده بده و مجموعه کار کنه. ترم یک باباش تو یه تصادف فوت کرد. از ترم دو با هم دوست تر شدیم. خونشون کرجه. با معرفته و پایه . تندیم دوس داره و همیشه با هم میترکوندیم پیتزا پپرونیمونو با سس تند و فلفل! سبز سدری و یشمی و قهوه ای رنگای مورد علاقه ی الهه هستن. بعد انقد من بهشون گفتم که الان با الهام دارن زبان میخونن. وای الهه یه فلش قهوه ای تِرَنسِد داشت همه زندگیش اون تو بود! بعد وختایی که داش اس ام اس میزد من میس می انداختم واسش اسش کلن پاک میشد! انقد حال میداد! الهه نقاشی خونده بود هنرستان . الهامم گرافیک. الهه دو سال از من بزرگتره و خودش و وسایلش و موهاش و کیف همیشه سنگین و پرش باهم میشن 46 کیلو. الهام 8 روز از من بزرگتره و در محدوده ی وزن طبیعی قرار داره!

مهسا دوسته دوران ابتدایی فرناز بوده! بعد از کلی سال تو پیش دانشگاهی همو میبینن و بعدم با هم یه جا قبول میشن. مهسا رتبش 97 بود اما یه خطه راست بلد نبود بکشه. ولی انقد پشتکار داشت ، انقد تو اولین تعطیلات عید که طراحی 1 داشتیم نشست مکعب و هرم و کره کشید و سایه زد که یاد گرفت. تا حالا سه بار تو سه تا جشنواره برنده شده. طراحی پوسترش عالیه. فتوشاپ کاره حرفه ای. بعد ساده و صمیمی و با معرفت. زبانش خوبه خیلی و با اراده. تو دوران کنکور به 76 کیلو رسیده بود و الان یه چیزی بین 47 تا 48 کیلوئه. مث من فقط کانورس میپوشید و جین. ترم آخره آخر چون استاد راهنمامون یکی بود خیلی بیشتر با هم در تماس بودیم. کلی برام زحمت کشید. یه بارم سر کلاس انقلاب با هم بودیم بعد تو امتحانش مهسا یه حرکت انتحاری زد و از قبلشم هی به من گفت بیا تو ام اینکارو بکن من قبول نکردم. مهسا بیست شد! من 16! معتقد بود تو بهشت آدما اسموتی میخورن فقط! یه سالم از من بزرگتره.

 بعد شیدا! شیدا دوسته من نبوده هیچ وخت. چون کلن مث آب و روغن دو فاز متفاوتیم. جنوبی اصیل. به خصوص در مورد لاف زنی. از 18 سالگی چون فکر میکرده ازدواج میکنه موهاشو کوتاه نکرده بود تا ترم 6 که بعد از شکست عشقی رفت موهاشو پسرونه زد. من هیچ وخت قیافه ی بدون آرایششو ندیدم. همیشه در حده عروس آرایش داشت و خط چشمای محشری میکشید تو سه سوت. مامانش کُبه های خوشمزه ای درست میکرد. فقط عکاسیش خوب بود. بعد از کلاسای دانشگاه همیشه بیرون بود و در حاله گشت و گذار ولی هیچ وخت کاراش نمی موند. سه روز جلوتر پاسپارتوشم میزد . خرخون بود و استرس بده! ینی ترمایی که باهاش درس خوندنی داشتیم پدرمونو در میاورد بسکه میگفت من سه دور خوندم هیچی نفهمیدم خیلی سخته! با معرفته گویا. ولی به خاطر یکسری اخلاقای خاص که تو جمع ما پسندیده نبود ، به جز فرناز کسی باهاش صمیمی نبود. از ترم سه به بعد به دلایل خاص به شدت لاغر شد و گویا 37 رو هم روی ترازو دید! و خدای شانس. ینی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی. دوسال از من بزرگتره و تولدش با الهه تو یه روزه .از ترم 2 به خاطر مسائل خاله زنکی با سعیده قهر کرد و دیگه آشتی نکرد.موهاشم کلییییییییی سفید بود و مجبور بود رنگ کنه.

تُکتَم. هنری. سیگاری. کول.لاغر. با موهای پسرونه ای که کلی موی سفید داشت توش و صورته همیشه بدون آرایش. خلاق و با استعداد اما به شدت بازیگوش. از ترم پنج نیومد دیگه. ولی تا وختی بود روز قبل از ژوژمان محال بود به من زنگ نزنه و تازه لیست کارایی که باید داشته باشیمو نگیره. فوق العاده دختر خوبی بود و به شدت فقط مشغول زندگیه خودش. عمرن درباره ی کسی حرف نمیزد چه برسه به پشت سرش حرف زدن. میخاس بره اونور. شاید تا حالام رفته باشه! سه سال بزرگتر از من بود.

سیما.خوشگل بود. ولی با اخلاقای خاص. فقط من بودم و کماکان هستم! که باهاش ارتباط داشتم و دارم. اونم ترمه دوم با شیدا و سعیده دعواش شد سر همن قضیه ی خاله زنکی و دیگه آشتی نکرد. یه بارم با هم دوامون شد . ولی با من قهر نکرد! تو هیچ کاری عالی نبود. متوسط بود در همه ی زمینه ها. نگار گری خونده بود و دوسالم از من بزرگتر بود. یه بار رژیم گرفته بو خیلی خوشگلتر و خوش هیکل تر شده بود. کلن قدش از ماها بلند تر بود و استخون بندی درشتی داشت.خیلی از کلاسای عمومی رو که ما به صورت کلونی میرفتیم اون تنهایی و با یه استاد دیگه میگرفت. دوبار در طی چاهار سال عمه شد و یه بار خاله. دوسال از من بزرگتر بود و نگارگری خونده بود تو هنرستان.

پگاهم که اینجا دربارش نوشتم.فقط باید بگم قبلن شنا میکرده حرفه ای و خیلی هیکل خوبی داره. 45 کیلو.

سعیده. موفق ترین دختره ورودی حتا! چون همون ترم دو با تصمیمی راسخ ازدواج کرد و معتقد بود بسه دیگه خیلی بزرگ شدیم ما واسه اینکه هنوز تو خونه مامان بابامون بمونیم. فوق العاده بانمک و جذاب و لوند. ترکمن بود. دخترونگی ازش میبارید. با صدای ظریف و خاصش و خنده های قشنگش . شوهرش بر حسب شنیده ها خیلی بزرگتره ازش انگار ولی پولداره به شدت. من اخلاق و برخورد بدی ازش ندیدم و هیچ وختم دقیقن نفهمیدم بین شیدا و سیما و سعیده دقیقن چه اتفاقی افتاد که دیگه تا آخر دوره با هم آشتی نکردن. خوشتیپ و شیک .دوسال از من بزرگتر بود و ریاضی خونده بود.یکم تپل . ولی خیلی ناز.

ادامه دارد...

 

 

   + نازنین ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢
comment تو بِبار()