DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> فک کنم میشه به خودم امیدوار باشم. - در گلوی من ابر کوچکیست...


فک کنم میشه به خودم امیدوار باشم.

از خانواده ی پنج نفریمون و از بین فامیل نزدیک به نسبت پر جمعیتمون ، من ، قطعن و حتمن بد سفر ترین آدمم. احتیاجیم نیست تجربه ثابت کنه، خودم اعتراف میکنم.

کلن حوصله ی مسافرت ندارم. یه بخشیش به خاطر اینه که حوصله ی سختی _الکی و نا واجب!_ ندارم و یه بخشیش هم به خاطر اینکه از تغییرات و تصمیمات یهویی متنفرم.چون نمی تونم عکس العمل سریع از خودم نشون بدم . ینی معمولن به سختی با تغییرات هماهنگ میشم.

سفر؟ خوب لازمه اش سختی و تغییره. منم نمیرم. ینی الان چن وختیه که تو خونمون همه تنهایی یا دوتا دوتا می رن مسافرت. منم همش هستم! نمی رم!

البته از اول اینجوری نبودما! تعدادی نقاط پررنگ و پر افتخارم تو کارنامم دارم! مثل یک سفر 9 روزه به بندر عباس با قطار! که بیش 24 ساعت تو راه بودیم و چون عید بود جای خوبی پیدا نکردیم شب اول و تو یه اتاق که در حد مناطق جنگ زده امکانات داشت! موندیم. و من هیچ خاطره ی بدی ندارم. حتا یادمه تو همین سفر ذکر شده حموم نمره! هم رفتیم! و سفر دومم هم که باز نقطه ی عطفی است در کارنامه ی مسافرتهایم! سفر چهارسال پیش به کشور دوست و جنگ زده ی سوریه بود. که پروازمون تاخییر داشت. و ناهارخوری هتل رو مردایی اداره میکردن به اسامی عُمر و اُسامه و ...، که یقه ی لباسهای آبی چروکشان تا یک عالمه باز بود و پشمالو بودن حسابی! بعد من حتا سالاد شیرازیشان را هم خوردم! (و حتا بابا بعدن گفت نخورده چون سالاد شیرازی دخالت دست تویش زیاد است و معلوم بوده که با دست درست شده!)تازه چند بار هم بزرگترین موز موجود در سبد میوه ها را به من تقدیم کردند اسامه جان!

ولی خب خیلی مسافرتهای دیگه رفتیم ، مثل مشهد که توی یک هتل فوق تمیز بودیم و همه چی واقعن در حد خدا عالی بود و من انقد غر زدم و بد بودم که حال همه بد شد. یا توی سفر به تبریز. همه چیز واقعن عالی بود. اما من هر پنج روز را به خودم زهر کردم . اصلن همین تبریز و بعدش هم یزد ، دوتا از بدترین سفرهایم بودند. انقدر بد که همین الان با نوشتن در باره ی شان معده درد گرفتم. و بعد از یزد که عید سه سال پیش رفتیم ، دیگه دور مسافرت رفتن با گروهیی که من تویش باشم خط کشیده شد.

حالا نه اینکه فک کنی خیلی داغونما ! نه! ولی کلن من یکم زیادی تمیزم. به هر چیزی دست میزنم باید بعدش دستمو بشورم. حتا اگه اون چیزو خودم شسته باشم قبلن! بعد کلن از جاهای شلوغ و خر تو خر بیزارم. مخصوصن وختی همه الکی شلوغ کرده باشن. عید رفتی اصفهان تا حالا؟ همه جا پره اصفهانیه! ینی همه ی جاهای دیدنی توش پره آدماییه که تو خود اصفهان زندگی میکنن. خب چرا واقعن عید که مردم از بقیه ی جاهای ایران میان ، شمام پاشین بیاین و الکی شلوغ کنین و صفای طولانی درس کنین؟ از موزه و کاخ موزه و خونه های سنتی بیزارم. اصن فلسفه ی موزه رفتن چیه؟ چیزی جز پادرد و وخ تلف کردن؟ از اینکه برم آثار باستانی رو به ویرانی رو ببینم و هی عکسهای چار نفره بگیرم از خانوادم ، خوشم نمیاد. واسه همین دوس ندارم برم مسافرت. حداقل تو وختایی که همه دوس دارن برن. مث عید و نیمه ی اول تابستون.

شنبه ای که گذشت، رفتیم شمال. چارتایی . خوب بود. منم خوب بودم. حتا وختی ماشینمون وسط جاده خراب شده و از ساعت 12 و نیم تا 5 و بیس دقه طول کشید تا درست بشه. من غر نزدم. ویلای اهدایی! هم خیلی خیلی تمیز بود. خیلی تمیز. و تمام پنجره ها توری داشتند. ینی دوتا از استرسهای من از بین رفت. بعد هم به لطف زود بیدار شدنهای اخیر، شبها ساعت دوازده واقعن میخابیدم و هفت صبح شارژ بودم. و سردرد ناشی از بیخابی نداشتم.خلاصه که سه روز خودم را بردم "چرا" !

به غیر از پنیر لبنه و خیار و گوجه و چایی بهاره لاهیجان با نان لواشهای تازه ی صبحانه ، کلی پروتین کباب شده و بستنی و چیپس و ماست و باز بستنی روانه ی معده ی بدبختم کردم. واقعن که همه چی دودیش خوشمزه تره! بعد از سالها بلالِ روی منقل درست شده خوردم(تو خونه همیشه آبپز میکنم) و یه روز هم در نهایت استقامت 30 دقیقه زیر آفتاب ساعت 3 بعد از ظهر یک کاسه ی بزرگ تمشک چیدم! و به حدی جانفشانی کردم که بابام تا فرداش میگف وای من اصن فک نمی کردم تو بمونی از این کارا بکنی! البته که تاوانشم دادم! مانتوی سفیدم از چندین نقطه زرشکی شد(سفید پوشیده بودم که اگه هر چیزیم شد بشه راحت با سفید کننده پاکش کرد) و دست راستم تا آرنج انقدر گیر کرد به تیغ ها تا دیروز دون دون و ملتهب بود و یه خراش بسیار نازک اما عمیق از کنار شصتم تا مچ دستم خون چکان! البته قسمت جذابشو فقط خودم تو آینه ی حموم دیدم. جای بندهای کوله سیاهم که به نقطه ی ذوب رسیده بود  به ابعاد 7 در 12 روی دوتا سر شونه هام قرمز شده بود. و حسابی میسوخت.

با این همه خوش گذشت. فقط سوسکای درختی خیلی بیشعوری داشت که به محض غروب آفتاب و روشن شدن چراغ ایوون میومدن و تا سپیده ی صبح خودشونو با شدت میکوبیدن به شیشه ها و توری ها و با بالهای سفتشون یه صدای خیلی چندش ناکی ایجاد میکردن. یه شبم به خاطر همین موجودات احمق! من درخاست بابامو واسه رفتن و پای منقل واسادن رد کردم و گفتم ببین من نمیام! آخه این سوسکا میان بعد من هی میخام جیغ بزنم اعصابت خورد میشه. بعد دقیقن یدونه از اون سوسکا همون شب رفته بود چسبیده بود به بابام! یه شبم کنار دریا یکیشون چسبید به مامانم که من در نبود بابام و داداشم که برای خرید اونور بودن ، نهایت وفاداری و عشق فرزند به مادرو به نمایش گذاشتم و کلن رفتم ده متر اون ور تر و گفتم مامان به خدا بزنیش بیاد این وری من خیلی جیغ میزنما! مامانمم آنچنان کوبید به سوسک بدبخت که افتاد دو متر اونور تر و دیگه بلند نشد.

دوتا گربه ام داشتیم تو حیاط که من شادیهامو باهاشون قسمت میکردم و پنیر و بستنی و مرغ و هرچی خودم میخوردم بهشون میدادم.

 مامانم صب رفته .چون عمش مرده. منم کلی کار انجام دادم و کلی کار دیگه ام مونده. باید قفس مرغ عشقا رو تمیز کنم و پاسیو رو بشورم و خورشت کرفس درس کنم و کاهو بشورم و سه تا سانس دیگه لباس بریزم تو ماشین و لباسای خشک شده رو جم کنم و نخود چی کیش میش بریزم تو اون ظرفه و ملافه های شسته رو بذارم سرجاشون تهه کمد! و اووووووووو یه عالمه کار که تا پاتو بذاری تو آشپز خونه ملوم میشن.

+ آخ جون تیم ملی برد. مرسی قوچان نژاد ، مرسی سید جلال حسینی . مرس آندو

++ فقط من رای ندادم تو خونمون .دلیلشم اصلن سیاسی نیست. چون مامانم تنهایی رفت و منم حوصلم نیومد تنهایی خودم برم.

+++اون فیلمه رم علی پیدا کرد به زودی به دستم میرسه!

 

   + نازنین ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment تو بِبار()