DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> فقط واسه اینکه الان که دارم میمیرم از خاب، نخابم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


فقط واسه اینکه الان که دارم میمیرم از خاب، نخابم!

حالا نصفه شبی خابم نمیاد.ینی میاد اما به خاطر خاب نیست. به خاطر مسکنایی که خوردم.چرا؟سرم درد میکرد.کمرم درد میکرد.زانوهام درد میکرد. حتا استخونه تر قوه ام.

بعد مسواک نزدم. و راهه دسشویی تا اتاق به نظرم مث خونمون تا میدون راه آهنه. ینی طولانی ترین مسیری که توانایی پیمودنشو داشتم تا آشپزخونه بود. که دولا دولا رفتم و یه چایی قیر مانند ریختم آوردم واسه خودم.

دیشب اس دادم به "ب" که اگه من عروسی کنم تو ناراحت میشی؟ گف نه. گف حتا قلبشم نمی شکنه.منم گفتم چقد خوبه که انقد منطقی هستیم ما.

چن وخته چراغ خاموش میرم مسنجر بچه ها رو چک میکنم. امروز الی روشن بود همش. اما دستم نرفت که باهاش حرف بزنم. چنتا میل برام فرستاد.

استخونه روی دستم که وصل میشه به انگشت بعد از حلقه !  پریروز محکم خورد به گوشه ی کشو. له شده. الان در عمق کبود شده و یه نقطه ای تو کف دستم به شدت درد میکنه.آرنجمم امروز خورد به تیزی پنجره ترکید.

به خانومه ارشده ارشد! میل زدم بابت طرح درس تفکیک شده و پیشنهادشون. واسم زده که همون عکاسی رو پیش میبریم با شما. خوشال شدم.

احساس میکنم از نقطه ی 50 به صفر نزول کردم. به صورت ناگهانی. کلن حس کرفس بودن بهم دست داده.

امروز سه تا لیوان چایی خوردم و با هیچ کدومشونم دهنمو نسوزوندم. به خودم افتخار میکنم. حتا یک لیتر هم آب خوردم.

علی فردا امتحان داره. مبانی ارتباطات انسانی! یا یه همچین چیزی. حالا تا صب بیداره. بدتر از فرناز مثه مورچه درس میخونه. پونصد سال طول میده یه صفه رو بخونه. خدا رو شکر من انقد درس خوندنی نداشتم. همون ده دوازده تا واحد تاریخ و نقد ادبی هنری بس بود. همه ی شباییم که فرداش امتحان داشتیم من یا ساعت 9 خابم میگرفت یا ساعت 9 تازه شرو میکردم! بعد تا صب بیدار میشستم و صب شبیه دراکولا می شد قیافم! هزار و شیشصد بارم با فرناز تلفنی و اس ام اسی حرف میزدیم. برعکس ما الی بود. دوماه مونده به امتحان جزوه ها رو میگرفت و خلاصه برداری میکرد و هایلایت میکرد. شبه امتحانم حداکثر تا ده بیدار میموند. حالا من خودم سر خود یه بخشایی رو حذف میکردم چون به نظرم استاد سوال نمیداد از اونجاها!باز خوبه سرعت خوندم دو برابره سرعته حرف زدنمه! وگرنه با اون وضه زمان بندی عمرا نمی رسیدم بخونم!

یکی بیاد دندونای منو ببره مسواک بزنه بیاره.

 

 

 

 

   + نازنین ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳
comment تو بِبار()