DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> کار درستیم میکرد البته! - در گلوی من ابر کوچکیست...


کار درستیم میکرد البته!

تو این روزای به قول بچه ها! ارتحالیدیز! همش یاده پگاه میفتم! شاید چون اولین ترم دانشگاه که بودیم ، اولین نفری که این اس ام اسه لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال! رو برامون خوند. البته اون موق با هم دوست نبودیم. میخاستم بنویسم با هم صمیمی نبودیم ، دیدم الانم نیستیم!

پگاه اینا یه اکیپ چارتایی بودن که کلن تو خودشون بودن. بعدنا شدن سه تا. هر سه تاشونم با این که تفاوت های فرهنگی و هنری! زیادی با من داشتن یه جورایی همیشه بهم وصل میشدن. پگاه یه عالمه اخلاقا و ویژگی های خاص داشت. که من درک نمی کردمشون. اما از اینکه صادق بود همیشه ، لذت میبردم.

تو کلاسایی که دوستاش بودن خب بیشتر پیش اونا بود اما یادمه ترم دو که حجم داشتیم و منو فرناز بودیم و اون و سعیده ، خیلی خندیدیم با هم. منو فرناز که کلن تو پیچ بودیم و نمیومدیم. یا انقد دیر میومدیم که به کاری نمی رسیدیم! بعد استادمونم اون موق معاون آموزشی دانشگا بود زیاد نمی موند تو کارگاه و مام آهنگ میذاشتیم و میخندیدیمو و این کارا ! دوتا ترم بالاییم داشتیم که تداخل داشت کلاسشون نمیومدن سر کلاس بعد شنبه ها میرفتن کار میکردن بیچاره ها اونوخ استاد یکیشونو با من اشتبا گرفته بود گفته بود شما که خیلی زحمت کشیدین واسه این کلاس! هم شنبه هم سه شنبه تشیف آوردین!

استادمون از این خفنا بود. ینی جذبه و درسو اینا. اونوخ ما گندشو در آوردیم انقد مسخره بازی میکردیم. یه بار داشت به فرناز میگفت این گوشه ی هرمتو باید نمی دونم فلان مدلی ابزار بزنی و اینا بعد فرناز برگشت بهش گف :چییییییی مییییییی گییییییییی! ینی استاد هنگ کرد! بعد منو پگاه و سعیده که کلن رفتیم زیر میز انقد خندیدیم! بعدن فرناز گف به خدا اصن حواسم نبود استاده!

یه بارم داشت قالب گیری با گچ و گچ کشته و زنده و اینا رو یاد میداد بعد قالب درست کردنو ترازو اینا رو گفت و کیسه ی گچو گذاشت رو میز که مام مثلن درست کنیم و یاد بگیریم. این پگاه دیوونه ام رفت یه قاشق ورداشت و وایساد پشت میز و شروع کرد قاشق قاشق گچ ریخت تو آب و توضیحم میداد که : آره خانومای عزیز گچو باید اینجوری بریزین که گوله نشه. باید قشنگ دستتونو این جوری تکون بدین گچ به همه جای ظرف برسه! بعد خودش میگفت: ا؟ واقعن؟ من آخه شنیدم بعضیا میگن باید اول گچو بریزی بعد آب اضافه کنی! _نه نه اونجوری از فرم میفته اصن میمیره گچ! بعد دوباره میگفت : آهان! پس ینی اینجوری باید بریزیم؟ آخه من دیدم بعضیا اصن قالب آماده میخرن! –وای نه اصن همه چی دس سازش بهتره و سالمتره و ... .ینی عین دیوونه ها با خودش حرف میزد مام اینوز از خنده کبود شده بودیم استاد بدبختم وایساد یکم نگاش کرد بعد رفت. دیگه تا آخر ساعت نیومد!

یه بار دیگه ام ما زود رفته بودیم تو کارگاه و داشتیم گل میبریدیم واسه خودمون که مثلن ورز بدیم تا استاد میاد کار آماده کنیم این دیوونه یه گوله ورداشت کوبوند به دیوار کلاس. دیوارام سیمان سفید بود چسبید. دو ثانیه بعد استاد اومد و همینجوری داشت حال و احوال میکرد با ما چشمش افتاد به گِله گف آره میبینین؟ شما نگا به خودتون نکنین انقد منظمین ! نگا کنین بچه ها میاد گل و گچا رو میپاشن به دیوار. مریضن اصن. من نمی دونم چرا انقد بیمارن!

خلاصه پدر این استاده رو در آوردیم ما. انقد پیچوندیم و نرفتیمو مسخره بازی کردیم که از ترم بعدش پوست بقیه ی شاگرداشو کند! هر بیس دقه حاضر غایب میکرد و عمرن کسی حق نداشت دیر بیاد و یا غیبت کنه! بعد ما هممون بیستو نوزده شدیم اون بدبختا 17 بالاترین نمرشون بود.

بعد این پگاه زبانش خوب بود. و طراحیشم حرف نداشت. انقد که با رتبه چارصدو خورده ای روزانه قبول شده بود. ولی همیشه وختی تو یه کاری یه بار موفق نمی شد زود میذاشتش کنار. پونصد هزار بار درسای عمومی رو میگرفت و یا با استاد دعواش میشد یا خودش صلاح میدید! میرفت حذف میکرد.یه بارم صب ژوژمان عکاسی اعصاب مصابش ریخته بود به هم زده بود سی دی کارای نهایی شو شکسته بود! ینی گف فک کردم بک آپ دارم ! همون روز خر.د.ا.د 88 بود که فردای انتخا.با.ت میشد. و همه داغون بودن و 30 نفر تو کلاس نشسته بودیم استاد یکی یکی صدامون میکرد میرفتیم کارامونو میچیدیم کفه آتلیه و نگا میکرد نمره میداد. بعد به الی گفته بود تقصیر توئه نرفتی را.ی بدی ! الیم گفته بود : آره نه که اختلاف را.ی یه دونس!آخرشم استاد بهش نمره کار کلاسی داد.

یه بار موهاشو بنفش کرده بود انفد بهش میومد. بعد هی صورتی شد و تا آخر یه رنگ صدفی با رگه ها صورتی شد. بعد فرداش ورداشت مشکیش کرد! در این حد یهویی تصمیم میگرفت.

یه بار با هم نشسته بودیم تو کلاس تاریخ از پسری گفت که دوسش داشت و انگار – مثل همیشه- پسره دوسش نداشت. یه همچین چیزایی. بعد اون موق ما خیلی با هم دوست نبودیم . نمی دونم اصن چرا به من گفت. راضیه ام بود. منم یه چیزایی بهش گفتم . چن ترم بعد بهم گفت یادته اونو؟ وای با هرکیم که باشم واسم اون نمی شه. منم بهش گفتم میفهممت.

سر موضوع پایان نامش اومد با من مشورت کرد که استادش کی باشه. میخاس با استاده من بگیره که پر شده بود ظرفیتش. بعد مجبور شد به قول خودش با "زنیکه ی چاق" بگیره. و چند باریم سر چیدن رساله و ترتیب صفحه ها و مقدمه و این چیزا بهم زنگ زد. آخرین بارم قبل از عید واسه مدارکی که لازمه برای گرفتن مدرک موقت ببری.

حالا این روزا همش یادش میفتم. یاد اون چشمای قشنگش. و اون جسارتش که به استاد طراحی گفت انقد به من نگین. من دماغم از اینم بدتر بود عمل نمی کردمش! یاد عسلم گفتناش. یاده اینکه تا میدیدت میگف خوراکی داری؟ و اینکه همه ی بهارای دانشگاه در حال توت چیدن و توت خوردن بود. و معتقد بود درختا زحمت کشیدن و حیفه! اسرافه. اصلنم براش مهم نبود از درختای توی خیابونم آویزون میشد و میگفت: خب مردم "کِر" (care) می کنن! من نمی کنم!

 

   + نازنین ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۱
comment تو بِبار()