DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> آه سرد پاییز گرفته دامن کوچه را ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


آه سرد پاییز گرفته دامن کوچه را ...

سلام !

امروز بعد از یک سال مسیر خونه تا میدون تجریشو با تاکسی اومدم ! از لحاظ زمانی فرق چندانی با اتوبوس نداشت ! اما خوب ! راننده پسر با روحییه ای بود که از اول صبح آهنگهای مخصوص پارتی های شبانه رو گوش می داد ! و البته کمی هم اسکل ! چون من و دوتا از مسافرا رو درست تو میدون تجریش پیاده کرد اما وقتی می خواستم سوار شم گفت تا سر پل می رم فقط !

امروز صبح کلاس هنر و تمدن اسلامی داشتیم . با جان فشانی بسیار تا اواسطه رو به آخر کلاس بیدار موندم اما آخراش خوابم برد ! به درک که صندلی استاد رو به روی من بود !

سرما خوردم ! فک کن! مطمئنم تا عید خوب نمی شم ! ترم زمستانی دانشگاه چیز وحشتناکی است ! به خصوص اگر کلاسهایتان مثل کلیسا های قرون وسطی سقف های خیلی بلند داشته باشد ! دانشکده تان ته دانشگاه باشد و دور از همه ی امکانات رفاهی ! مجبور باشید روزی سی بار تا آن سر دانشگاه بروید برای کپی ارزان !

کی بردش پ نداره ! رو اعصابمه ! امروز اخرین روز کلاسامه تو این هفته و با وجود آبریش شدید بینی ( گلاب به روتون ) عجیب خوشحالم !

حالم رسما به هم می خوره از زمستون ! از صب که پا می شی شبه ! تازه الان که پاییزه !

اونشب سعید پور محمودی اومده بود . مردم خوشال بودن . دیشب صدای وحید جلیلوند و شنیدم . خوشحال شدم خیلی ! دلم زیاد تنگ می شه واسه اون روزا . اون سالایی که بود و نهج البلاغه می خوند . مال من مدتهاست تو کشوی عسلی پایین تختم مونده ! رنگش به کتابای اینگلیش وکبیولری این یوزم نمی خورد ! گذاشتمش تو کشو که هارمونی اتاقم بهم نخوره ! سهرابو حافظم همونجان . فروغ تو کمدمه چون به اندازه ی کافی درمونده هستم ! نیازی به تکرارش نمی بینم

چند روزیه دارم با خودم فکر می کنم چه قدر راسته که می گن مردن فقط زیر گل رفتن نیست ! گاهی آدم روزی صد بار می میره و زنده می شه . گاهی در دقیقه حتی ! اما چون هنوز زیر گل نرفته کسی باورش نمی شه که دیگه کشش نداره ... گاهی دنیا خیلی بهت سخت می گیره . از همه طرف بهت فشار می یاد و اونقد که حتی آسمون واست کوچیک می شه ! وقتی آسمون واسه آدم تنگ باشه چه جوری می شه رو زمین را رفت ؟ زندگی کرد ؟ خوش بود ؟

هنوز خیلی مونده تا بفهمی زندگی از اونی که بت گفتن نامرد تره ! 

نمی دونم از کی اما خیلی وقته که با اومدن پاییز نفسم تنگ می شه ! یه جوری حالم گرفته می شه ! از خودم و حتی سایه ام بدم می یاد ! جایی خوندم که به این احوال می گن افسردگی فصلی . اما مال من مرگ فصلیه انگار ! گمونم نسبم می رسه به خرسای قطب جنوب ! چون تو این حال و هوا فقط دلم می خواد بخوابم ! بی طمع دیدن خوابی خوش !

این روزا خیلی بیشتر از همیشه به گذشته هام فکر می کنم . به چیزایی که می خواستم باشم اما نیستم ! گاهی اصلا نمی فهمم چرا اینجام و گاهی با خودم می گم حتما باید باشم که هستم ! خیلی وقته واسه دل خودم ننوشتم . چون جراتشو ندارم ! راستشو بخوای من اونی نیستم که می خواستم باشم چون دلمو دور زدم ! چون ترسیدم که راهی رو که انتخاب کردم برم اما نرسم ! واسه همین میون بر زدم به خیال خودم ! چه می دونستم تهش بنبسته !

از راننده ی صبی اسکل تر بودمو خبر نداشتم !

موفق باشید و خوش ...

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

اما از منبر باد که بالا می رود

درختها چه زود به گریه می افتند ...

   + ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
comment تو بِبار()