DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> زندگی مشترک،تنهایی - در گلوی من ابر کوچکیست...


زندگی مشترک،تنهایی

نشسته بودم روی صندلی های چوبی سفید آشپزخانه و تمرکز کرده بودم روی سوراخ بدن و برجستگی ظریف بازوها و پاهای نارنجی عروسک. هرچه سعی میکردم جا نمی افتاد. پابرهنه ایستاده بود و بی قرار نگاهم میکرد. آخرش صبرش تمام شد و عروسک و بند و بساطش را از دستم کشید که: بده من بابا ! بلد نیستی ! و رفت.

هیکل کوچک سه ساله که پشت به من وسط هال نشسته بود ، پسرم بود. همین سه دقیقه ی پیش به من گفته بود بلد نیستی. و من دست و پاهایم یخ زد. مثل همبشه ی خدا. مثل همیشه ای که بلد نبودم. مثل تمام این سالها که چوب بلد نبودنمو خورده بودم.

که اگر بلد بودم حالا اینجا روی صندلی های سفید آشپزخانه ی کوچکم اشک توی چشمهایم جم نمی شد از ترس بلد نبودن. ترسم از بلد نبودن نبود. ترسم از این بود که سه ساله ی شیرینم توی چشمهایم گفته بود بلد نیستی و حالا پشت به من قوز کرده بود و می خاست تنهایی درستش کند.

مثل خودم. که بلد نبودم. و پشت کرده بودم به بقیه و خاسته بودم خودم درستش کنم. و کرده بودم. نشسته بودم دانه دانه گره ها را باز کرده بودم . نشسته بودم صفحه های دلم را ورق زده بودم گوشه های تا شده را صاف کرده بودم تا دلم با آدمها صاف شود. تا دیگر وختی دارم کتاب دلم را ورق میزنم ، لبه هایی که تا شده اند صاف مرا نکشند به آن روزهایی که آن آدمها به من بد کردند و من داد کشیدم و من اشک ریختم و من تنها شدم . نشسته بودم صفحه ها را صاف کرده بودم و چروک های پیشانیم را .

و بلد نبودن هایم را مرور کرده بودم . من خیلی چیزها بلد نبودم. ترسیده بودم یاد بگیرمشان. ترسیده بودم بلد باشم. بلد باشم به وختش جیغ بکشم . مشت بکوبم. عربده بزنم . ترسیده بودم. از ترس بلد بودن ، با نابلدی گند زده بودم به زندگیم.

و یادم هست بلد نبودم. بلد نبودم از ترسهایم با کسی حرف بزنم . عوضش استاد گند زدن بودم. اصلن توی خونم بود که همه ی لحطه های پرفکت زندگیم را یک جوری زیر و رو کنم. انگار می ترسیدم یک روزم همه اش شاد باشد و شیرین. اصلن من شیرینی را بلد نیستم مزه کنم. همین حالا هم یک کاسه بستنی را عمرا بتوانم همینجوری خالی بخورم . باید یک کِرمی بریزم رویش! مثلن قهوه. اگر نبود پودر کاکائو . اگر نبود مربای آلبالو! باید یک چیزی بریزم رویش که شیرین نباشد.

حالا فکر میکنم چه خوب کردم که گند زدم به همان لحظه های معدود شادی دو نفره مان ! حالا اگر یه روز ، یه شب ، یک لحظه  گوشه ی تخت دونفره شان یاد من بیفتد ، یاد همان روزی که همه ی جوانی و شادی و عشق 20 سالگیم توی بازوانش بود و من با دوتا بال نامرئی که از آن همه خوشی جوانه زده بودند روی کتف هایم ، یک عروسک پارچه ای از جیبم در آورده بودم و پرسیده بودم : اگه گفتی توی چشماش چی نوشته؟ فکش روی هم فشرده شده بود و دستهایش فرو افتاده بودند و گفته بود : نوشته خجالت بکش آقا ! من خندیده بودم که :نوشته دوست دارم خب! حالا هروخت یاد من بیفتد توی ذهنش هزار هزار بار پژواک صدای خودش را میشنود که خجالت بکش آقا ! خوب کردم که پرسیدم. خوب کردم .

تقصیر خودش بود. وگرنه من خوب بودن را بلد بودم. از حفظ بودم. بلد بودم کادوهای بامزه بخرم و جعبه های خوشگل بسازم. نقاشی های رنگی رنگی بکشم و شکلاتهای شیرین مغز دار بخرم برایش. بلد بودم هی صبر کنم هی صبر کنم هی صبر کنم. حتا بلد بودم به جای دو نفر عاشقی کنم. بلد بودم با چیزهای خیلی کوچک. خیلی خیلی کوچک شاد شوم و پر از لبخند شوم. تقصیر خودش بود که همه ی این بلد بودن های مرا دید و رفت. ادای نجیب ها را در آورد و رفت. من ادا در آوردن بلد نیستم. هنوز هم یاد نگرفته ام ادا در بیاورم . ادا در آوردن را بلد بود. از همان اولش هم اصلن داشت ادا در میاورد. اگر من هم بلد بودم ادای نارو خورده ها را خوب در بیاورم اگر منهم بلد بودم کولی بازی در بیاورم ...

من بلد نبودم. حرصم گرفته بود از این همه نابلدی . خودم را حبس کرده بودم توی خودم. زیر مشت و لگد و قلاب کمربند گرفته بودم خودم را و هوار زده بودم که هرچه می کشی از نابلدی خودت است! خودم را تا میخورد زدم و مسخره کردم و رهایش کردم. محرومش کردم . از همه چیز. خودم لیاقت نداشت. لیاقت هیچ چیز و هیچ کس را .

بعد خودم را انداختم توی رابطه های جدید. و ادمهای جدید. ولی دیگر به هیچ کدامشان نشان ندادم که چه چیزها بلدم . همیشه چیزهایی که بلد نیستی بیشترند.

توی آینه ی اتاق خوابمان خودم را نگا میکنم . دور چشمهایم را. خود چشمهایم را. و چشم بندی هایم یادم می آید. که چه ماهرانه از تنهایی هایم شعر ساختم و مجسمه و اوریگامی . که چه عاشقانه ، چقدر عاشقانه ، نوشتم برایش. که چه صبور چه احمق بخشیدمش به خاطر همه ی نامردی هایش. خودم را انداختم توی یک زندگی معمولی بدون عشق. چون ترسیدم دیر بشود. ترسیدم تنها بمانم! ترسیده بودم بیشتر از این تنها بمانم ، از تنهایی نترسیده بودم. حالا هم تنها بودم. خودم نقطه گذاشته بودم تهه خطه تنهایی هایم. میشد ویرگول بگذارم. یا اصلن بروم سر خط . اما ترسیده بودم. نقطه گذاشته بودم . خواسته بودم تمام شود.

مچاله میشوم توی تخت . زانوهایم را بغل میکنم. باخودم فکر میکنم اگر انقدر ترسو نبودم اگر انقدر خودم را به مردن نمی زدم اگر انقدر نمی ترسیدم حالا انقدر تنها نبودم.

حالا بعد از این نقطه ی پررنگی که خودم گذاشته بودم تهه خط تنهایی هایم هیچ کس باور نمی کرد که پاراگراف بعدیم هم با : "زندگی مشترک، تنهایی" آغاز شود.

من اصلن آدم اشتراک نیستم! خصوصیم ! بلد نیستم با دیگران شراکت کنم. اگر مجبور شوم تن میدهم اما ساییده می شوم. من از دو امضائه بودن قرار داد های زندگی مشترک عقم میگیرد. دوست دارم خودم تصمیم بگیرم . خودم فسخ کنم. خودم سود کنم. خودم ضرر بدهم. دوست ندارم شریک داشته باشم. که مجبور شوم به خاطرش کوتاه بیایم . به خاطرش نبینم. نشنوم. به خاطرش ... من اصلن خاطر هیچ کس را نمی خاهم.

حرف آخرم همینه. داد زده بود پس حرف آخرت اینه؟ با اشک با بغض با چشمهایی که داشتند از زور فشار اشک کور میشدند گفته بودم آره. گذاشته بودم برود. گذاشته بودم آزاد باشد. نه زنجیر آدم بیخودی مثل من. دوستم داشت. منهم. اما نخاسته بودم از دوست داشتن بیشتر شود. می ترسیدم. از اینکه بخاهم دوباره با کسی عاشقی کنم ترسیده بودم. فقط نیم ساعت گریه کرده بودم و تمام. از فردایش زندگی را از سر گرفته بودم. و اوریگامی را. دیگر نمی نوشتم. خیلی وخت بود. عوضش کاغذ ها را تا میکردم و تا میکردم و مجسمه های کاغذی میساختم. مثل خودم. که کاغذ شده بودم. تا شده بودم . هزار شکل شده بودم .

به پهلو میشوم و پوست لبم را با ناخن میکَنم. امیر علی را که حامله بودم همینجوری میخابیدم همیشه. باورم نمی شد که دارم مادر میشوم. از مردی که عاشقش نبودم باردار بودم. ترسناک بود. هر روز صبح با خودم فکر میکردم حتما اشتباه شده. حباب کوچکی که توی شکمم تکان میخورد میگفت که نه. همه چیز درست است. حباب کوچکی تکان میخورد. مثل من. مثل زندگیم. یک شب خاب خودم را دیده بودم. خاب روز عقدمان را. که پشت در اتاق گفته بودم میگم نه! میگم نمیخام! هیچکسم نمی تونه زورم کنه ! نمی خامش. عاشقش نیستم که ! عاشقش نیستم. بعد از خاب پریده بودم. دیده بودم که پلک چشمش لرزیده. نمی دانستم داد زدم یا نه. حالا ترسیده بودم بفهمد عاشقش نیستم.

امیر علی که آمده بود ... همه چیز مثل قبل بود. من مادر بودم .اما عاشق امیر علی هم نبودم. بهش میرسیدم. زیبا بود و سفید و خندان. من ولی عاشقش نبودم. فکر می کردم امانت است. یک روز صاحب اصلیش می آید و می بردش. امیر علی مال من نبود. فقط من مادرش بودم.

دمر میشوم و سرم را توی بالشت فرو میکنم. مثل همان شبی که بعد از مهمانی زده بودم زیر گریه و گفته بودم خسته شدم. سنجاق مویی ها را باحرص از سرم کنده بودم و با موهایی که هنوز وصل بود بهشان پرت کرده بودم کف اتاق . و دندانهایم را روی هم فشار داده بودم و گلویم میخاست بترکد از حجم بغض. نشسته بودم مثل دیوانه ها با موهای آشفته و آرایش پخش شده توی همه ی صورتم، با اشکهای داغ و آب دماغ را افتاده هق هق میکردم و و چقدر دلم میخاست بمیرم و از این زندگی خلاص شودم. مثل همان دوازده سال پیش. اصلن چرا همان دوازده سال پیش نمردم؟ چرا خودم را خلاص نکردم؟ بسکه ترسو ام ! اگر همان وخت با یک مشت قرص خودم و او را به درک فرستاده بودم حالا امشب با دیدن  چشمهایی که شبیه چشمهایش بود اینطوری داغ نمی کردم. آخ که چقدر من ترسو ام ! بابای امیر علی آمده بود کنارم نشسته بود و حیرت زده نگاهم کرده بود. انگار که توی استخر خانه شان کوسه دیده باشد چشمهایش گرد شده بود. دستهایم را که یخ زده بودند گرفته بود. گفته بودم ولم کن. تو رو خدا ولم کن. داد زده بودم. بابای امیر علی رفته بود و خانه را تمیز کرده بود و ظرفها را شسته بود حتا امیر علی را هم خابانده بود با لباسهای نخی و تمیز. منهم سرم را کرده بودم توی بالشت و زار زده بودم و با اشکهایم و ریمل و خط چشمم گند زده بودم به رو بالشتی. و هرچه گریه میکردم بیشتر حرصم میگرفت از ترسو بودن خودم . از این دوازده سالی که گذشته بود و این همه سالی که مانده بود.

بلند میشوم . لبه ی تخت مینشینم. توی چشمهایم پر از اشک شده. و نفسم تند. از خودم . از این زندگی . از امیر علی و بابای امیر علی بیزارم.

از جایم میجهم سمت در. خانه ساکت است. و امیر علی خابش برده. کنار اسباب بازی هایش. پتوی پشم شیشه اش را رویش می اندازم. عروسک کذایی کنارش است. با پاهایی که به جای دستها قرار گرفته اند.

تصمیم خودم را گرفتم. من مال این زندگی ، مال امیر علی و بابای امیر علی نیستم. من مال هیچکس نیستم. من مال خودمم.

روی کاغذ یادداشتهای زرد رنگ و ضخیم کنار دفتر تلفن مینویسم:

متاسفم. اما من مال این زندگی نیستم. حقش نبود که الان بگویم. باید همان شش سال پیش میگفتم.همان وختی که دوره افتاده بودی توی مزون های عروس تا تاجی که من میخاستم پیدا کنی. گفته بودم یا همین تاج یا تمام! تو باور نکرده بودی . مثل همه. من ولی می خاستم تمام کنم. دوستت داشتم. اما عاشقت نبودم. من عشق میخاستم. همیشه. میخاستم برای شوهرم برای بچه ام بال در بیاورم. میخاستم طاقت دوریشان را نداشته باشم. اما برای تو بال در نمی آورم. می دانستم که در نمی آورم. برای همین تاج را بهانه کردم. تاجی که تو به سرم زدی را من نتوانستم به سر تو و زندگیت و بچه ات بزنم. تقصیر خودت بود که سمج شدی. که پیدایش کردی. اگر بیخیال میشدی حالا حتما برای کسی "بهرام جان" بودی. نه بابای امیر علی. اگر بیخیال من شده بودی حالا خوشبخت بودی. یک زنه همیشه ساکته همیشه بی تفاوت نداشتی. ولی تو بیخیال نشدی. پس من بیخیال میشوم. من بیخیالی را بلدم. مثل کیک های یخچالی و باقالی پلو با ماهیچه و ژله ی رنگین کمانی. من بلد نبودم ادا در بیاورم. حتا وختی امیر علی را حامله بودم بلد نبودم ادای حامله ها را در بیاورم و ویار کنم و ترشک و لواشک و گوجه سبز بخاهم. حالا هم بلد نیستم ادای خوشبخت ها را در بیاورم. من اصلن خوشبخت نبودم. هیچوخت نبودم. حتا شب عروسیم. حتا روزی که امیر علی را خونی و پشمالو روی سینه ام گذاشتند. من فقط ترسیده بودم. برای ترسهایم تورا قربانی کردم و امیر علی را . حالا میخاهم برای یک بار هم که شده ، بعد از دوازده سال میخاهم شجاع باشم. میخاهم یکبار هم من بروم. من خودم را خلاص کنم. میخاهم خودم را از تو بکنم و با ترسهایم بروم. من یک مادر ترسوام. و یک زن ترسو. همین امروز امیر علی هم فهمید من بلد نیستم. بزرگتر که بشود خیلی چیزهای دیگر هست که میفهمد. من میترسم. از فهمیدن او . میروم. با ترس هایم . تا نفهمد.

کاغذ را تا میکنم. عروسک را رویش میگذارم. دست و پاهایی نارنجی که به زور فرو رفته اند توی سوراخ هایی که اندازه شان نیست. نه فقط اندازه شان ، که حتا جایشان هم نیست.

مانتویم را میپوشم و کیفم را بر میدارم.  پول و شناسنامه و کارت بانک و دفترچه بیمه. همین. من و همه ی هویتم. جلوی در پایم میخورد به عروسک بی دست و پای نارنجی. کفشهایم را از توی جاکفشی بر میدارم و در را میبندم.

توی اتوبوس سرم را به شیشه چسبانده ام و یاد عروسک بی دست و پای نارنجی میافتم. که امیر علی دست پایش را کنده بود و به زور فرو کرده بود توی سوراخهای یک بدن اشتباهی . مثل من . که خودم را به زور فرو کرده بودم توی زندگی .

   + نازنین ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٧
comment تو بِبار()