DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مثل ماه ! وختی گریه ش میگیره - در گلوی من ابر کوچکیست...


مثل ماه ! وختی گریه ش میگیره

هوا آفتابی بود. سرم چسبیده بود به شیشه ی اتوبوس. هندزفیری توی گوشم . خیابانها؟ خیابانهای تازه بودند. خیابانهای مطلقا بی خاطره. خیابان های غریبه. من ولی خودم را میدیدم. خوده بیست ساله ام را. با خورشیدی که توی قلبش بود. اصلن قلبش بود! با خورشیدی که قلبش بود و روشن بود و گرم و زیبا. همه ی وجودش زیبا بود و گرم و روشن مثل همه ی روزهای آفتابی. خودم را میدیدم که با یک خورشید توی قلبم ولیعصر به سمت تجریش را از پارک وی پیاده آمدم . و لبخند زدم و اصلن انگار نه انگار که اسفند است . و هوا هنوز ته مانده ی زمستان دارد. توی قلب من بهار بود . اصلن تابستان. مرداد! توی قلب من یک خورشید بود گرم و پر نور ...

هوا ؟ ابری بود . نمه باران و هی ابر و هی آفتاب. بیشتر ابر بود. بیشتر دلگیر. مثل غروبهای سنگین مهر . من خوب بودم . متوسط بودم . مثل بیش از 345 روز سال. رفته بودم سر کمدم که سی دی عکس های بچه ها را بیارم . بوی ادکلن "ص" زده بود زیر دماغم . من خودم را دیدم. خوده بیستو یک ساله ام را . با چشم هایی که یک بند انگشت گود رفته بودند . و خورشیدی که هزار تکه شده بود و از چشمهایم ریخته بود بیرون. و تیزی لبه هایش و حرارتش و نورش چشمهایم را سوزانده بود. پر خون کرده بود و گرمایش چکیده بود روی یقه ام . زیر چانه ام . خورشیدی که تکه هایش راه نفسم را میبست  و میخراشید و ریز ریز می آمد تا چشمهایم . خودم را میدیدم . که بیستو یک سالم بود و خورشیدم ، قلبم را تکه تکه بالا آورده بودم و ریخته بودم روی لباسهایم . روی دسمال کاغذی ها .

نصفه شب بود. دم صبح . چاهارو پنجاهو چند دقیقه. برف می آمد . آسمان قرمز بود. ماه هم نداشت . اما روشن بود. من زیر پتو مچاله شده بودم و مور مور میشدم . با چشمهای بازم خودم را میدیدم که موهایم را تا گردنم کوتاه کرده بودم و توی آینه ی دستشویی با چشمهای پر از اشک به خودم نگاه میکردم . و هی میگفتم خوب شده؟ قشنگ شده؟ واسه کی ؟ و توی دلم هزارتا پروانه بال میزدند.

اسفند شده بود . حتا ماهی هم خریده بودم . چند ساعت مانده تا پایان سال نشسته بودم با "محمد علیزاده " گریه کرده بودم . برای "جز تو کی میتونه عزیز من باشه " اشک ریخته بودم . و سال لعنتی ام را تنهایی تحویل داده و یک نویش را تحویل گرفته بودم .یک سالی که خورشید نداشت .

سالی که خورشید ندارد تاریک است. آدمی که خورشید ندارد تاریک است. قلبی که نور ندارد گرما ندارد سنگ است . من ولی عادت کردم . به اینکه توی گرمای مرداد وسط  قفسه ی سینه ام یک تکه یخ باشد و دیگر هیچ وخت حتا به آن خورشید گرم و پرنور فکر هم نکردم. سردم شد. خیلی هم سردم شد. اما حتا یک لحظه هم فکر نکردم . به خورشیدی که برای هیچ و پوچ شکست و ریخت و تمام شد و تمام نور و گرمای من را هم با خودش برد. خودم را عادت دادم به همین سرمای همیشگی . و یک چیزی را خیلی خوب به خودم یاد دادم : دیگر هیچ وخت هیچ وخت هیچ وخت برای آدمها حتا بغض هم نکنم ، چه برسد به اشک ریختن.

حالا همه ی روزهای آفتابی حالم یک جور خوبی میشود. توی همه ی روزهای آفتابی خودم را میبینم که با کتونی های صورتی و یک خورشید بزرگ و روشن توی قلبم ، لبخند میزدم و راه میرفتم و فکر میکردم خورشید توی قلبم انقدر بزرگ هست که دنیایم را برای همیشه پرنور و روشن نگه دارد حتا توی اسفند که هنوز ته مانده ی زمستان هست ، توی قلب من بهار باشد. اصلن تابستان. مرداد!

   + ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()