DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> سنگ صبور - در گلوی من ابر کوچکیست...


سنگ صبور

1-یه روز با فرناز داشتیم می رفتیم دانشگا . میدون تجریش بودیم داشتیم می انداختیم تو ولیعصر. جلو فروشگاه سپه . فرناز داشت تریف می کرد یه چیزی . بعد یهو برگش گف مث من و تو ! چه جوری ما صمیمی هستیم با هم ؟ همونجوری ! بعد من همش با خودم فک می کردم خوشبحال فرناز که با من صمیمیه !

بعد با خودم فک کردم اصلن خیلی وخته که من دیگه با هیچ کس صمیمی نیستم . مثلن همین زهرایی که الان صد سال یکبار برای هم اس ام اس های تبلیغاتی ! می فرستیم یک روزهایی همه چیز هم بودیم ! همه ی حرفها و دردو دلها و شیطنت هایمان با هم بود ! یا فاطمه که الان پنج ساله فقط بهم اس ام اس تبریک تولد و سال نو میدهیم و هر سال هم قراره همو ببینیم اما نمیشه، یه روزایی صب تا بعد از ظهر کنار هم فقط هر و کر میکردیم و حرف میزدیم ! حالا احساس میکنم انقد ازش دورم که حتا اگه ببینمش نمیتونم چیز خاصی بهش بگم!

دردم که یکی دوتا نیست ! این آدمهایی که گفتم را سالهاست ندیدم اما فرناز را میبینم ! راضیه را میبینم ! ف را میبینم ! الی را ! اما احساس میکنم حتا با این ها که انقدر هم برایم عزیزند نمی توانم صمیمی باشم ! نمی توانم نمی خواهم درد و دل کنم برایشان! اصلن انگار توانایی درد و دل کردن و از خودم گفتن را از دست داده ام !

بعد گاهی فکر میکنم اصلن چه درد و دلی ؟ چه کشکی ؟ چی دارم که بخاهم با کسی بگویم ؟ جز این روزهای 90 درصد مشابه هم ؟ جز این احساسی که آدم حسابش نمی کنم و به نظرم بیشتر اوقات زر میزند ! جز این روزهایی که فقط میخواهم بگذرند و حتا نمی دانم عجله ی رسیدن به چه چیزی را دارم دقیقن!

بیخیال

2-نمی دانم دقیقن از کی ولی از یک وختی تا حالا ! نگاه کردن توی چشم آدمهایی که رنگ چشمشان سبز ، آبی، عسلی و این جور رنگهاست برایم غیر ممکن و استرس زا شد ! حالا سه تا شاگرد دارم که دویشان چشمهای عسلی و یکیشان چشمهای آبی دارند! بعد وختی باهم حرف میزنیم من دیوار را نگا میکنم ! س که علاوه بر چشمهای عسلی مژها بلند و برگشته و پرپشت مشکی دارد و از قضا خیلی هم دوست دارد با من همصحبت باشد !

3-بین فیلم دیدن و تافل خواندن و دائره المعارف روئین پاکباز و اطلاعات جامع هنری گیر کردم!

4- همیشه کسی که دلش روشنه ، حواسش به دوری رویاش نیست

   + نازنین ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment تو بِبار()