DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دستهای خالی - در گلوی من ابر کوچکیست...


دستهای خالی

یک سال پیش در چنین شبی من یک دانشجوی ترم هشتی بودم که امتحان تربیت بدنی اش را 19 شده بود و پایان نامه اش بلاتکلیف بود و غمگین بود و هنوز بلد نبود احساساتی نباشد و بیستو دوسالش بود و تنها بود . با دستهای تنهایی که نمی دانست چه کارشان باید بکند . و انقدر غمگین بود که توی آینه ی آسانسور خودش را نگاه نمی کرد . و آهنگ رگ خواب محسن یگانه را گوش میداد و آه میکشید و می توانست با فقط به یاد آوردن تصویر یک لبخند روزها اشک بریزد و غمگین باشد و معده درد داشته باشد و از خودش و از همه ی دنیا و آدمها سیر باشد .

یک سال گذشته من یک فارغ التحصیل گرافیکم. بیستو سه سالم هم تمام شده . هنوز غمگین میشوم . هنوز هم گاهی توی آینه ها به خودم نگاه نمی کنم . هنوز هم رگ خواب محسن یگانه را گوش می دهم . اما دیگر آه نمی کشم . دیگر به صورت آدمها و چشمها و لبخندهایشان فکر نمی کنم . خیلی کم پیش می آید معده ام از ناراحتی – اندوه- درد بگیرد . آدمها دیگر جایگاه خاصی توی زندگیم ندارند. نگاهشان میکنم ، با هم مکالمه و مکاتبه و مشاجره و مناظره می کنیم اما یاد گرفته ام فاصله ی ایمنیم را با آدمها حفظ کنم تا بی هوا نفتی نشوم .

دستهایم اما هنوز تنهاست . و این تنهایی را می پسندم .

پ.ن : کی با همه ی قلبش بغض شبتو وا کرد ؟ کی حال تو رو فهمید ؟ کی با تو مدارا کرد؟/ باشه برو حرفی نیس ! من از همه دلگیرم . حالا که دلت رفته دستاتو نمیگیرم

   + ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱
comment تو بِبار()