DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> باشه کُلا رفته سرم ، ولی تو رو از رو می بَرم ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


باشه کُلا رفته سرم ، ولی تو رو از رو می بَرم !

سرم از صب ساعت پنجو نیم که پاشدم درد میکنه تا همین الان که ساعت بیس دقه به دهه شبه . صب فک کردم واسه اینه که خیلی کم خوابیدم ، اما بعد از خواب عصرم خوب نشد . الان که دارم فک میکنم میبینم از دیشب سرم درد میکرد .

دیشب که دیر خوابیدم ، خیلیم خسته بودم ینی ظهرش مهمونی بودم ، اما به جای اینکه هی این پهلو اون پهلو بشم و پدر خودمو در بیارم تا خابم بره ، با گوشیم رادیو گوش کردم . خیلیم راضیم از کاری که کردم . یه برنامه ی خوبی بود . مهمونشم محــــــسن یگا.نه بود . که خیلی دوسش داشتم خیلی باحال بود . من چنتا از کاراشو واقعن دوس دارم . مخصوصن آلبوم رگ خابشو خیلی دوس دارم . با وجود اینکه تو روزای خیلی بدی شندیدمش ولی خیلی خوب بود. بگذریم .

امروز مدرسه کلاس داشتم. ینی تو کفم از این همه ادعا . منتها خیلی خودمو درگیرش نمی کنم چون از این بحثای فرسایشی خوشم نمیاد . اما خیلی برام جالبه که اگه من به عنوان معلم بخام مثلن هفته ی دوم بهمن بچه هامو ببرم سایت باید از چار هفته قبلش بگم . کتبی بنویسم و باز هفته ی قبلش یاد آوری کنم . اما مثلن امروز انگار هیچکس تو مدرسه خبر نداشت و مادرای دانش آموزای پیش دانشگاهی به صورت کاملن سرزده تصمیم گرفتن بیان مدرسه جلسه برگزار کنن توی نمازخونه مدرسه !!! ینی واقعن کارشون همچین حسی به من داد . در حالی که من دارم میرم سر کلاس و بچه ها تو نمازخونه منتظرن بهم میگن آره ببخشید نمیشه امروز برین اونجا . البته منم اصلن خودمو ناراحت نکردم و رفتیم نشستیم با بچه ها سر کلاس حرف زدیم و کلیم براشون سخنرانی کردم .بعد جالب ترین کلاسی که میشد یه معلم تو زندگیش داشته باشه رو با بچه های راهنمایی تو سالن غذاخوری مدرسه ابتدایی تجربه کردم . مدرسه راهنمایی که دیگه زده رو دست دبیرستان . ینی من فقط نفس عمیق میکشم در برخورد با خیلی از همکاران! ولی یه سخنرانی اساسی دارم ترتیب میدم واسه جلسه شورا تا کاملن مشخص بشه ما با هم چن چن قراره باشیم . خیلی حال کردم از جسارت یکی از معلما که سر قرارداد چسقل تومنی که تازه وسط آبان ماه باهاش بستن خیلی ریلکس تسویه کرد و نیومد . بیخیال اصن نمیخام دیگه بهش فک کنم الان .

سه شنبه که رفته بودیم مهمونی ، چنتا از مهمونا منو با یکی دیگه اشتبا گرفته بودن و بهم تبریک میگفتن با این جمله : مبارک باشه عروس خانوم ! بعد من هی تشکر میکردم و ذکر میکردم که متاسفانه من نیستم اون عروس خانوم! ولی حالا دیدمش می گم بهش ! بعد اونام میگفتن ااااااااااااااااااااااااا؟ حالا عب نداره ایشالا شمام به زودی عروس بشی ! منم بعد از پنج بار شنیدن این جمله خیلی ریلکس تصریح کردم که : دوستان اگه می خواین ما همچنان همو ببینیم و با هم دوس باشیم لطفن با این واقعیت کنار بیاین که من و ازدواج دوتا مقوله کاملن جدا از همیم !

حالا بیخیال ! بریم سراغ احوال !!! حقیقتش این که خوب نیستم . ینی نه اینکه بد باشم . اما خوبم نیستم . خیلی وختا میگم که متوسطم اما الان می دونم که متوسطم نیستم . مشکلی نیستا . اتفاقن بعد از مدتها انگار همه چی سرجاشه . اما من نمی تونم جامو پیدا کنم . بخام رو راست باشم در مورد شرایط این روزام ،

1-خب از تدریس تو مدرسه راضیم ، اگه انقد حاشیه نداشت خیلی بیشتر راضی میبودم . از اینکه هر چاهارشنبه کلن باتری خالی کنم و خسته و کوفته بشه روحم ناراضیم . باید یه فکری بکنم براش . حتا اگه به این نتیجه برسیم که من باید برم . میرم . با اینکه احساس میکنم شادی ، سارا ، نرجس ، ملیکا ، محیا ، مونس ، حورا ، مهگل ، مهرو و فرناز خیلی خوبن خیلی پتانسیل دارن که عکاسای خیلی خوبی بشن . حتا با اینکه معتقدم سمانه خیلی کوله یا ریحانه خیلی خوبه خیلی منطقیه اما اگه نتیجه نهایی نبرد من و مدرسه مساوی نباشه میرم .

2-چن روزه اصلن درس نخوندم . فکر میکنم بر همگان آشکار است که ارشد قبول شدن برا من هیچ وخت هدف که نبوده هیچ حتا اولویت هم نبوده . ینی کلن مثل همه چیزای دیگه کاملن خنثام نسبت بهش. بعد خیلی وختا که نشستم و فلش کارتای 504 تو دستمه یا مثلن دارم نئوکلاسی سیمو میخونم تو دائره المعارف روئین ، با خودم فک میکنم خوب حالا ارشدم قبول شم ! آخرش که چی ؟ بعد دوتا جواب هست برای این سوالم : الف _ هیچی ! مگه قرار بود چیزی بشه ؟ / ب : حالا ارشد قبول نشی چی میشه ؟ بعد بخایم به خودمون خیانت کنیم و منطقی باشیم آدم بهتره ارشد قبول بشه تا اینکه نشه ! چون حداقلش اینه که ارشد قبول شدی دیگه !!!

3-آخرین سیم که چه عرض کنم ، نخِ خیلی خیلی نازکی که بین من و احساسم وجود داشت پاره کردم . بدون درد بدون خونریزی .

4-سوالی که از خودم میپرسم در گذر روزها اینه : کی تابستون میشه باز ؟ کی آفتاب در میاد باز ؟ بعد به غصه خوردن و هر روز و هر شب و هر لحظه جنگیدن با این افسردگی فصلی لعنتی ادامه میدم و آخر شب له و لورده گوشه ی رینگ افتادم .

5- انگار باید شنبه یا یکشنبه یا دوشنبه یا یکی از روزهای هفته ای که میاد برم یونی . حتا از فک کردن بهش 1- موهای تنم سیخ میشود از چندش 2- بغض میکنم 3- آه می کشم .

6-بعضی آدما رو دیدی با خودشون درگیرن ؟ من تا حالا دوتاشونو دیدم . بیچاره ها .

7-خیلی غر می زنم نه ؟ احساس میکنم حساس شدم . دائم در حال مو از ماست کشیدن و حلاجی کردن و آنالیز کردن و نتیجه گیریم . قبلن فقط درمورد خودم و رفتارم این کارو میکردم الان رو برخوردایی که باهام میشه حساس شدم . مامانم همیشه میگه فضای آموزش و پرورش سمیه و آدماش مسموم . قسم میخورم که راست میگه . من در حالت گیجی و خواب آلودگی ناشی از تنفس کوتاه مدت گازهای مسمومش قرار گرفتم .

8-سرم باشدت و حدت درد میکنه هنوز. در حالی که ساعت ده دقیقه به یازده شده .

   + نازنین ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٢
comment تو بِبار()