DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> پنیر تام و جری - در گلوی من ابر کوچکیست...


پنیر تام و جری

1-دائره المعارف روئــــیـــــــن پاکـــــبـــــازو خریدم گذاشتم رو عسلی کنار تختم . در حده یه کتابه تزئینی ! ینی فقط همون شبه اول که خریدمش مضمون شناسی شو خوندم و گذاشتمش کنار . بعد 300 تا کلمه از 504 رو خوندم که نزدیک 50 تاش هنوز خوب یادم نمی مونه .

2-پریشب خواب دیدم . یه خواب عجیب. یه خواب خوب . خاب دیدم یکی رو دوس دارم . خاب دیدم یکی هس که منو دوس داره منم دوسش دارم . نمی تونم توضیح بدم چقد حس عجیبی بود که بعد از این همه مدت داشتم دوس داشتنو حس می کردم . راستش خیلی وخته که کسی رو دوس نداشتم . ینی حس دوس داشتن مدتها بود که تو زندگیم نبود. خیلی خوابه خوبی بود . وختی از خاب بیدار شدم بهش فک کردم . لبخند زدم و بعد باز مچاله شدم تو خودم و 50 تا کلمه ای که خوب بلد نیستم و رو استیکر نوشتم و چسبوندم به دیوار کناره تختمو مرور کردم و بعدش هم روزمرگی . دیشب قبل از خواب باز بهش فک کردم و اول خودمو زیر سوال بردم که اصلن برای چی باید به _فقط_ یک "خواب" انقد فکر کنی و بعد قبل از اینکه به خودم فرصت دفاع بدهم پرده های شیرین رویا را کنار زدم و واقعیت عریان را نشانش دادم . و بعد از چیزی که دیده بودم تهی شدم و ترسیدم و سردم شد . من نقطه ضعفم دوست داشتن است. وختی کسی را دوست داشته باشم به غایت شکننده می شود و آسیب پذیر . وختی کسی را دوس داشته باشم تکه تکه از درون فرو میریزم و حل میشوم توی دوست داشتن بی دریغم . بعد مثل همه ی دوست داشتن های بی سرانجام این سیاره ، در چشم به هم زدنی همه چیز فراموش میشود و تنها میشویم و من میمانم و روحم که مثل پنیر های تام و جری سوراخ سوراخ شده .

3-همین .

پ.ن : نیلوفر عزیز ! نوشته بودی که روزمره شده ام و حرف نمی زنم . آدمی مثل من که نیمه وخت است _نیمه ی دوم سال کلن زندگی نباتی دارد_ صد در صد آدم روز مره ای است . ولی روزمرگی اتفاقن پرحرفی می آورد. بعد هم خوب قرار نیست که من هر حرفی توی دلم و سرم میچرخد اینجا بنویسم. قبلن هم زیاد اینجا نمی نوشتم . آرشیوی که زحمت کشیدی و خواندی 10 درصد حرفها و احساسات یک آدم است توی 5 سال. مضاف بر اینکه من تغییر کرده ام _ بسیار _ ، دستم هم به نوشتن نمی رود دیگر . برای نوشتن از احساساتم در مورد هر چیزی مجبورم آن چیز را مرور کنم و _متاسفانه_ این روزها ترجیح می دهم اورجینال هر واقعه ای را ببینم و بگذرم . بنیه ی دوباره مرور کردن ندارم . چه خوب باشد چه بد . این هم اصلن ربطی به هیچ کس یا چیزی ندارد . ربطش به نازنین بزرگه سخت گیره درونم است که به صورت خستگی ناپذیری صبح تا شب ، شب تا صبح من و کارهایم و حرفهایم و عکس العمل هایم را قضاوت میکند . ترجیح میدهم در مقابلش سکوت کنم تا هی یادم نیاورد باید جوره دیگری میبودم در چنان شرایطی . در ضمن بسیار خوشحالم میکنی اگر یک عدد کامنت خصوصی بگذاری و کمی خودت را توضیح بدهی . :- )

   + ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment تو بِبار()