DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> اصلن تو خیلی فرق داری با همه ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


اصلن تو خیلی فرق داری با همه !

امروز اول آذر است و ساعت سه که از مدرسه رسیدم خونه اول یک دل سیر برای مامانم درد و دل کردم و از مشکلات مدرسه و دری وری هایی که شنیده بودم و جوابهایی که نداده بودم _ چون خرم و حقم است که هر کسی فکر کند می تواند هر چیزی بگوید چون من فقط بیستو سه سالم است و دارم عکاسی درس می دهم و عکاسی حتا توی مدرسه ای که خودشان درخواست داده اند در حد روباتیک و گلایدر ساختن نیست و یک جوری باهاش رفتار می شود که انگار خیلی چرت است و میشود به جای دمپایی پاره بدهی جوجه بگیری ! که لااقل برایت تخم بگذارد توی این گرانی _

بله ! اینجوری است الان وضع ما و امروز خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی شدم از حرفها و کارها و عکس العمل ها و خیلی بیشتر عصبانی شدم از خودم که توی چشم آن زن های گنده ی پر ادعا نگاه نکردم و جوابی که حقشان بود ندادم . اما هفته ی دیگر از این خبرها نیست . بد بودن را رک بودن را تیز بودن را ضربه زدن را بلدم . همانطوری که امروز یک توپ را سه امتیازی پرت کردم توی زمینشان که فکر نکنند بیست و سه ساله های گرافیست چون از لحاظ بصری قویند فقط هم مینشینند نگاهتان می کنند وختی زارت و پارت بکنید ! نخیر عزیزم ! مهم ترین چیز برای گرافیست بودن این است که دستت قوی باشد ! بتوانی طرح ها را خوب پیاده کنی و توپ ها را به وختش سه امتیازی پرت کنی و آدم ها را به وختش آنجا که عرب نی انداخت !

بعدش هم اینکه فکر کنم می خواهم سرما بخورم و سه تا عطسه ی پشت هم کرده ام که گلویم را خنج داده !!!

جمعه شب علی اصغر هاست و من خیلی دلم میخاست که میتوانستم برم تا مهدیه تهران و عکس بگیرم از علی اصغر ها ! داغ علی اصغر از دست دادن را 4 سال پیش وختی " گولو" شش ماهه بود و حسابی چاق و چله و چشمهای درشت داشت با مژه های بلند و برگشته ، و من قلبم گره خورده بود به بند های کوتاه انگشتش فهمیدم . همان وختی که مرا میدید و دستهایش را باز می کرد و جیغ میزد تا بغلش کنم و من میمردم برای بوی گردنش . برای بوی گردنش .

درد دو دست بریده و از اسب افتادن را اما یکجور دیگر فهمیدم . یکجوری که همین حالا هم وختی فکر میکنم بهش چشمهایم پر از اشک میشود و گلویم درد میگیرد از بغض . یک خانومی که همسرش جانباز بود و زخمهای جنگ انقدر زیاد بود روی تنش که نمی توانست حتا دخترهایش را بغل کند ، یکبار تعریف کرد که : دوستای اکبر آقا اومده بودن توی حیاط تا ببیننش . منم دست اکبر آقا رو گرفتم و بردم توی حیاط ، توی حیاطمون یه تیر فلزی بود . من اکبر آقا رو تا دم تیر فلزی بردم گفتم خودش دستشو میگیره به میله و می ایسته . اما همین که دستشو ول کردم خورد زمین . پیشونیش شکست . بلندش کردم گفتم اکبر آقا چی شد؟ من به خدا فک کردم دستتو گرفتی به میله ، بهم گفت : حالا می فهمم علی اکبر وختی از رو اسب افتاد ، وختی دست نداشت و از روی اسب افتاد ینی چی ...

پ.ن : من آدم مذهبیی نیستم . نماز میخانم روزه میگیرم قرآن میخانم گاهی ، به انگلیسی ، گاهی هم عربی . قبلنها که بهتر بودم نهج البلاغه هم می خاندم و صحیفه ی سجادیه . تسبیح دست نمیگیرم و ذکر نمیگویم . دعا به ندرت می خانم . زیارت عاشورا چند سالی است که نشینده ام حتا . اهل روضه و هیئت و این حرفها هم نیستم . بابتش خوشحال نیستم و افتخار هم نمی کنم .

 فقط چاهار سال است که برای گلوی علی اصغر و دستهای بریده ی علی اکبر بغض کرده ام و اشک ریخته ام . چون میدانم درد از دست دادن علی اصغر چه دردی است ، وختی بمیری برای بوی گردنش . چون میدانم وختی علی اکبر دست نداشت و از روی اسب افتاد ینی چه .

پ.ن : حالا همه ی اینها به کنار ، یک کلمه هم نخواندم برای ارشد ! در حالی که اول آذر است و من عصبانیم و بغض دارم و اشک دارم و سرما هم خورده ام .

پ.ن : اصلن میدانی همه ی آن حرفهای مفت می ارزد به اینکه نرجس 15 ساله با آن چشمهای تیله ای شفاف و شیطانش توی چشم های من نگاه کند و بگوید : حالا که عکس آوردم صفر هفته ی پیشمو کمرنگ می کنین خانوم؟ و من بگم : صفر ندادم بهت . گفتم امتحانای نیم ترم بوده وخ نکردن عکس بگیرن . همان لبخند از تهه دل همان خانوم شما خیلی کارتون درسته ها ! واسه من کافیه . همه ی بقیه بروند به درک با این سیستم آموزشی مزخرفشان که نمی گذارد بچه ها لذت دیدن شیارهای بال مگس را با لنز مایکرو تجربه کنند نه توی اسلاید های آزمایشگاه !

   + نازنین ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱
comment تو بِبار()