DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تو دلم آشوبه پاییزه ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


تو دلم آشوبه پاییزه ...

هفته ای که گذشت نه ، هفته ی قبلش کنکور ارشدو ثبت نام کردم در حالتی که "خوشحال!" می نامندنش! ینی به صورت کاملن خوشحال و معتمد به نفس کنکور ارشد ثبت نام کردم ! به پشتوانه ی 192 کلمه ای که از 405 بلدم و 30 کلمه ی ضروری که از 450 کلمه ی ضروری تافل بلدم ! ثبت نام کردم به پشتوانه ی دوماهی که تا بهمن مانده ! به صورت کلی بر اساس پاره ای از فرضیات و آرزوها و محدودی از محسوسات ثبت نام کردم و خیلی خوشحال هیچکار دیگه ای انجام ندادم !

بعد دیشب که ساعت سه شده بود و تازه از حموم اومده بودم و رادیاتور اتاقمو یک دور باز کرده بودم و زیر پتو با شلوارک گوله شده بودم شبیه جنین نه ماهه ، برای خودم یک برنامه ریزی دوازده ساعته انجام دادم که شامل شیش ساعت زبان و شیش ساعت بقیه ی درسها میشد! ( درسهایی که هنوز کتابهایشان را نخریدم ! ینی عمق خوشحالی را درک می کنید الان ؟) بعد همین طور که برنامه را سر و سامان می دادم و به فکر بیخیال شدن نت و اینها بودم و یک سیستم فقط درس میخونم و درس میخونم و درس میخونم برای خودم تریف میکردم یک تیتری هم زدم بالای برنامه ریزی و آن تیتر همانا این چنین بود : خاک تو سر من ینی اگه انقد بی عرضه باشم که نتونم خودمو مدیریت کنم دوازده ساعت درس بخونم ! ینی عمرن من بنیه داشته باشم شال و کلا کنم برم کتابخونه !

بعد امروز اومدم خونه دیدم تی وی داره پرین نشون میده! باخانمان !!!! بعد اون تموم شد دیدم اونور داره جکی و جیل نشون میده ! آخ من انقد دوس داشتم اون دوتا توله خرسه رو ! بعد الان من نمی دونم خب چه جوری باید از خیر این دوتا کارتونی که انقد دوس دارم بگذرم ؟؟؟؟ در حالی که ارشدو انقد دوس ندارم واقعن! ینی احساسی ندارم بهش !

ولی به جون خودم به جون خودم از اول آذر مث اسب میشینم می خونم ! دو ماهه دیگه ! می خونم ببینم هنوز انقد عرضه دارم خودم با کمک خودم به یه چیزی برسم یا نه !

حالا در راستای بیماری دفترچه خریدن که گفته بودم ، مامانم یه پاپکوی سورمه ای خریده برام که من عاشق رنگش شدم بعد دلم نمیاد با اراجیف نقد ادبی هنری پرش کنم !!!! باید برم خودم یکی دیگه بخرم اینو بذارم واسه روزای دیگه ! شاید یه روزایی یه اتفاقای خیلی خوبی واسم افتاد و انقد خوشحالم کرد که دلم خواس یه جا بنویسمش ! مثلن تو یه پاپکوی سورمه ای شیک !

چن وخته واسه دوستام ، دوستای نزدیکم ، اتفاقای بدی داره میفته . و من نگرانشونم . و غصه دارم براشون. دوستام واسه من خیلی با ارزشن . ینی واقعن تحمل درد کشیدن و ناراحت بودنشونو ندارم . امیدوارم زودتر همه چی خوب بشه براشون .آمین

امسال محرم به احتماله خیلی ! نمی ریم همون جای هر سال . نمی دونم . شاید خوب باشه شاید نباشه . باید برم یک عدد مانتوی مشکی آبرو مند ابتیاع کنم. اینی که دارم کوتاهه . هم خودش هم آستیناش .

همین دیگه . برم بشینم 504 بخونم بلکم 192 تا بشه 204 تا !

پ.ن : نگو ما بینمون یک آههُ پاییزمون در راههُ برگا یه روز پر میزنن از روی شاخه ! من بی قرارت می شم آخه !

پ.ن: بعد از 5 سال ! برای اولین بار باید بنویسم که فردا وبلاگم پنج ساله میشو برادر کوچکم 19 ساله !مبارک جفتشان !

   + ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۸
comment تو بِبار()