DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> my computer - در گلوی من ابر کوچکیست...


my computer

آدمها را یک کیبرد در نظر بگیر ! حاوی مقادیری دکمه هستند! دکمه هایی که بعضی هایشان به تنهایی و بعضیهایشان را باید با هم فشار بدهی تا کارهایی انجام بدهدند خارقُلاده!

بعد من خودم را در نظر می گیرم و دکمه هایم را . خیلی از دکمه های کی برد من قابلیتی شبیه کپس لاک دارند ! ینی می شود روشن و خاموششان کرد . بعد من روز به روز دارم تعداد بیشتری از این دکمه ها در وجودم میابم . اوایل فقط یک دکمه ی ( رفتن تو فاز به درک ) داشتم که اغلب اوقات نزدیک ژوژمان هایم روشنش می کردم . بعد یک دکمه ای پیدا کردم به اسم ( من اهمیت نمی دهم ) بعدتر دکمه ای پیدا شد به اسم ( من حسی راجع به این آدم/موضوع/اتفاق ندارم) . این یکی از محبوب ترین دکمه هاست که تقریبن همیشه روشن است. بعد به خاطر روشن بودن دائمی این دکمه اختلالی در انتقال پیامهای احساسی من به دیگران ایجاد شد! در نتیجه مجبور شدم شُرت کاتی  از احساستم ایجاد کنم روی دسکتاپم ! بعد فرق این شرت کاتها با آنچه روی دسکتاپ یک رایانه ی واقعی مشاهده می شود این است که بلافاصله بعد از اتمام استفاده اش دیلیت میشود و این دیلیت شدن به معنای " آن اینستال " کردن است دقیقن ! ینی از بیخ و بن پاک می شود !

بعد اوایل انجام دادن این کار بسیار سهل و ممتنع می نمود ! اما با گذشت زمان تعداد این شرت کاتها رو به فزونی نهاد و سیستم من هم قاطی کرد ! ینی مثلن یکبار محض خالی نبودن عریضه نظرم درباره ی یک موضوعی بسیار مثبت بود و شاد و اصن یه وضی! بعد یکبار دیگر اصلن حالم بهم میخورد و یادم هم نمی آمد دقیقن کی گفته بودم که مثلن فلان چیز عالی است و این حرفها .

خلاصه که بد وضیتی بود /هست کماکان . بدتر از اینهایی که گفتم این است که یک وختهایی که به صورت ناگهانی و سورپرایز مانند خبرهایی بهم داده میشود ، مثل وختی که فلش مموری میزنی به لب تاب ، اطلاعات را دریافت میکنم بعد نمی توانم تشخیص بدهم که با چه برنامه ای باید بازشان کنم ! ینی نمی دانم مثلن وختی میگویند فلان آقایی که پیر بود ، مرد من باید ناراحت شوم یا خنثا بمانم؟ وختی میگویند فلانی رفت خارج باید خوشحال شوم یا ناراحت شوم یا حسودی کنم ؟ وختی می گویند یک نفر نامزد کرده باید از تهه قلبم شاد بشوم یا فکر کنم حالا که چی نامزد کرد که کرد به من چه ؟

بعد یک وختهایی سیستمم سر خود یک برنامه ای انتخاب می کند و اینجور وختها مثلن قابلیت این را دارم که با شنیدن خبر کشته شدن یک قلاده پلنگ توی باغهای ورامین یک لیوان اشک بریزم!

بعد این وضیت از وختی که به شغل شریف دبیری مشغول شده ام بغرنج تر شده است . چرا که من به صورت بای دیفالت روی حالت " بیخیال بابا فک کردی تهش چی میشه و اینا " قرار دارم . بعد مجبورم اصرار کنم که تهش یک چیزی میشود! مجبورم که خودم را مسئول حرفهایم بدانم . مجبورم که حواسم را جم کنم . مجبورم چرت نگویم . حتا اگر قرار است بگویم یکجوری بگویم که ملوم نشود !

چارشنبه ها مجبورم آن دکمه ی ( من هیچ حسی راجع به این آدم / موضوع / اتفاق ندارم ) را خاموش کنم و احساس کنم . چاشنبه ها دسکتاپم پر می شود از شرت کاتهایی که عکس لبخندند و پر است از کپی پیس های مکرر ( ممنونم ، عالی بود ، خیلی خوب شده ، دستت درد نکنه ، آفرین ، مرسی که زحمت کشیدی ، خیلی خوشحالم کردی با این کارای خوبت و .... ) و دائمن فلش مموری های وصل میشوند به روحم که حاوی این اطلاعات هستند : خانوم شما اصن سخ گیر نیستینا ! خانوم شمام از زیست بدتون میاد ؟ خانوم مام میتونیم از این عکسای مث شما بندازیم؟ خانوم شما امضاتون چقد قشنگه ! خانوم پفیلا می خورید ؟ خانوم ما شما رو واقعن دوس داریم ! چون تنها معلمی هستین که داد نمی زنین !!!!

من متاسفانه آدم با کیفیتی نیستم اما بسیار موثرم !!! ینی به شدت می توانم روی آدمها تاثیرات حسی بگذارم . و از این قابلیتم بشدت منزجرم . چرا که احساست ناهمگون و کرم خورده ای دارم . به خاطر همین است که آن دکمه ی "احساس نمی کنم" را روشن می گذارم . به خاطر همین است که وخت گوش دادن درد و دل دیگران سکوت می کنم . به خاطر همین است که مدتهاست دیگر نمی توانم مشاور خوبی باشم . چون باورهایم و احساساتم و هر آنچه که برای یک دوست واقعی بودن لازم است را از دست داده ام . و بسیار میترسم از اینکه ویروسهایم را به سیستم ها دیگر منتقل کنم . برای همین است که از خودم چیزی به دیگران نمی دهم. نه عشقی نه مهری نه دوس داشتنی . همه شان آلوده اند . من حتا دوست داشتنم آلوده است . آلوده است به خواستن . به خودخواهی . من عاشق شدنم با جنجال است .

من حتا نمی توانم از عشق بنویسم ! از دوست داشتن ! الان تنها دوست داشتنی که می توانم در وجودم احساس کنم نسبت به حیوانات است . من میتوانم سگها و گربه ها و طوطی ها و کلاغها و مرغ ها و گاوها و اسب ها را از تهه دلم دوست داشته باشم و بغلشان کنم و ببوسمشان و شرایط رفاهشان را فراهم کنم و کلی هم شاد باشم . اما نمی توانم به آدمها روی خوش نشان دهم و احساساتم را برایشان خرج کنم . نمی توانم از خودم یک قدم عقب تر بروم مقابل آدمها . نمی توانم به آدمها فرصت بدهم که خودشان را توضیح بدهند . من از توضیح متنفرم . از توجیه بیزارم . من از حرف زدن با آدمها بیزارم . از شِر کردن خودم و احساساتم با آدمها فراری ام . از اینکه بخاهم حتا یک نفر دیگر را به لیست آدمهایی که تا حالا دوستشان داشتم و همیشه هم خواهم داشت ، اضافه کنم بیزارم . از اینکه بخاهم حتا یک نفر دیگر را بشناسم و بدانم مثلن متولد آبان ماه است و صبح ها نان لواش میخورد با چایی شیرین و انریکه خواننده مورد علاقه اش است و کافه ویونا کافه ی محبوبش بیزارم . من از آمدن و رفتن آدمها توی زندگیم توی حافظه ام بیزارم . از اینکه بیایند و اطلاعاتشان را وارد حافظه ی داخلی من کنند و بعد بروند و من مجبور شوم گوشه گوشه ی وجودم را بگردم تا جای پایشان را پاک کنم بیزارم . من بیزارم از اینکه فولدر آدمهای زندگیم را زیر و رو کنم و بعد روی هر کدام که خواستم کلیک کنم یادم بیاید اینهایی که من از این آدم روی حافظه ام ذخیره کردم ماله گذشته هاست . الان دیگر همه چیز فرق کرده . این آدم ازدواج کرده / دوست پسر دارد / از ایران رفته/دیگر با من حال نمی کند . بعد دلم نیاید پاکش کنم . هیدنش میکنم ولی حتا توی خاب هم می توانم جایش ، جایگاهش را توی زندگیم توی روحم به یاد بیاورم .

گاهی با خودم فکر می کنم کاش یک راهی وجود داشت که می توانستم اطلاعات آدمها را وارد یکجور حافظه ی موقتی کنم و بعد اگر ارزشش را داشتند سِیوشان کنم . ولی مشکل اینجاست که توی حافظه ی موقت من ، شخصیت موقت من در دسترس است که میتواند بسته به نوع آدمها روی خوبم یا روی سگم باشد ! ینی وختی بدانم یک آدمی یک چیزی موقت است باهاش کاملن موقتی تعامل میکنم که میشود منویی شامل انواع سرویس های معنوی و کوتاه آمدن ها و زیر سیبلی رد کردن و این نیز بگذرد ها ! اما در حالت طبیعی من اصلن همچین آدمی نیستم .

و به خاطر همین پیچیدگی هایی که با خودم و احساسم و تصمیم گیری هایم دارم ترجیح میدم همچنان آف بمانم و با دکمه ی جدیدی که کشف کرده ام خوش باشم : این آدمها شبیه من نیستند و شبیه من فکر نمی کنند و ایده آل هایشان متفاوت است پس بیخیال! چایی داریم ؟

   + نازنین ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳
comment تو بِبار()